تبلیغات
نازی آرشیوز NaziArchives - مطالب اشعار و متونِ ادبی
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نازی آرشیوز NaziArchives
وبلاگ اطلاع رسانی تارنمای نازی آرشیوز | مرجع تخصصی نازیسم ، رایش سوم و جنگ جهانی دوم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
ذوقی در کار نیست نازی
هیتلر در کنج پناهگاه است

همه خفته در انجمنی
کوچه خالی از کاربر

در بالا دست صدایی می اید
زمزمه ای گنگ ولی اشنا

رومل باید برود
هیملر اماده بهر کذا

دیر است برلین در اتش میسورد
چشم امید چرخان 

هیتلر اسلحه بر پیشانی
ناگهان کور سویی از امید.

منجی از سایه به در می اید

کاوه شاه 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
در امتداد مسیری که رد چرخ دنده های زرهی گودریان را بر خود دارد می روم ...
گوشت های انسان هست که یخ زده و بوی گند ستاره ی سرخ فاسد شده ی کمونیست ها می اید ...
پرچمی سرخ با قلبی شکسته در کرانه های تقره ای ولگا دیده می شود ...
آه این لشکر ششم است که مانند اهو در تله افتاده همان عقاب رام نشدنی است ...
و یخ تاریخ را می پوشاند ... دیوار حیا فرو ریخته می گویند ... تسلیم شو .... و من مرگ را و زندگی را نمی خواهم...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives

این منظومه به مناسبت فاجعه بمباران اتمى
هیروشیماى ژاپن به وسیله آمریکا در اوت ۱۹۴۵،
سروده شده است.

فاجعه هیروشیما

چند تواند بشر درندگى آموخت؟
آن که ربود از بسى درنده گرو را
از پس چندین هزار سال توحّش
یافت در این روزگار شیوه نو را

چشم جهان، دیده در توالى اعصار
سنگ‏دلى ‏ها فزون ز دوده آدم
لطمه و آزار و قهر و قتل، پیاپى
صدمه و کشتار و جرح و جنگ، دمادم

دیده بیدارِ دهر دیده به تکرار
طرفه جنایات از قبایل خون‏ریز
دیده بسى قتل عام ولوله ‏افکن
از سوى سنگین‏دلان لشکر چنگیز

دیده آتیلا که حمله ‏هاى گرانش
بر تن خلقى فکنده صاعقه مرگ
همچو هجوم سپاه وحشى تیمور
ریخته سرها به خاک همچو خزانْ برگ

لیک شگفتا که شد به بیستمین قرن
دوش به دوش ترقّیات گران‏فر
نحوه کشتار خلق و شیوه تخریب
بس مترقى ‏تر از قدیم و گران‏تر

چون بشر از علم خود شکافت اتم را
چاره ز دانش براى قتل بشر جست
آلت شومى به نام بمب اتم ساخت
تازه رهى بهر دفع فتنه و شر جست

چون که برافروخت یکه ‏تازى هیتلر
آتش جنگ جهانى از ره بیداد
گشت بسیج از براى دفع شر او
«متّفقین» را سپه به پهنه رخداد

کشته شد اندر نبرد از دو هماورد
متّفق و متّحد هزار هزاران
زآن همه آلات نوپدید در این جنگ
شد همه جا سایه‏ هاى مرگ نمایان

از پس شش سال جنگ شوم جهانگیر
کان همه کشتار گشت خانه برافکن
بود مقاوم هنوز کشور ژاپن
ناشده تسلیم در برابر دشمن

اهرمنى مغزها در انجمنى شوم
خالى از احساس مهر و درک عواطف
نقشه کوبیدن دو شهر کشیدند
تا کند آمریک ختم جنگ طوایف

شهر پر از جنب ‏وجوشِ زیست بوَد زیست
هرکه به کارى است دل‏سپرده و سرگرم
شور حیات است جا گرفته به دل‏ها
همره بس آرزو به خوى خوش نرم

در سر درس‏ اند کودکان دبستان
خانگیان راهیان کوچه و بازار
اهل دکان دستشان به داد وستد بند
کارگران در کنار آلت و ابزار

هرکه هنرمند، گرمْ پوى هنرها
شاعر و نقاش و نغمه‏ پرور آهنگ
هرکه پژوهشگر علوم به تحقیق
در پى کشف رموز دانش و فرهنگ

رفت به اوج هوا پرنده غرّان
بسته به پرهاى خویش بمب اتم را
بر سر آن شهر و صدهزار نفوسش
کرد ز نو زنده یاد «پُمْپىِ» رم را

شهر به ‏یک‏باره گشت توده آتش
شعله جوّال آن رسید به هر جا
جمله خلایق ز انفجار مهیبى
در دل آتش گداختند سراپا

برجى ز آتش کشید سوى فلک سر
از همه سو در میان دودِ به هم پیچ
دود کلان حلقه حلقه تا زَبَر ابر
رفت و به جایش نماند از همه کس هیچ

گفتى منظومه بگسلید زمین را
از بر خورشید و شد سیه کره خاک
هرچه پدیدار بود زنده و بى‏روح
گشت غبارى و پر کشید به افلاک

شهرْ پر از جنبش و تحرک و امّید
سوخت به یک لحظه در تصاعد آتش
عشق و هنر همره هنرور ناکام
جمله فرو شد به کام شعله سرکش

ماند به جا کوهى از سموم بلاخیز
رانده خطر تا شعاع دور ز اطراف
خلق دگر هم شد از سرایت سَمّش
کور و کر و گنگ و منگ یا بتر اوصاف

مات بوَد آدمى ز وسعت بیداد
غرق تحیّر ز حجم ددمنشى ‏ها
این چه جنایت بود که سابقه‏ اى نیست
بهر چنین زشت‏گونه کینه ‏کشى ‏ها

چشم بشر بیند ار وراى فلک را
مى‏ نتواند که عمق فاجعه را دید
فاجعه ‏اى این‏چنین عظیم که دیده است؟
کز خبرش پشت روزگار بلرزید

ننگ بود ننگِ آدمیت و هرگز
کهنه نگردد مصیب هیروشیما
مانده غمش در دل زمانه و تا حشر
عقده ‏اش از سینه جهان نشود وا

اى بشر دون! تفو به روى تو بادا
گر هنرت مایه درندگى آید!
تا تو بدین سیرتى دچار، محال است
کآب خوشت در گلوى زندگى آید

هیتلر اگر عده ‏اى به کوره درافکند
کوره آمریک، صد هزار نفر سوخت
واى بر این دفع شر که نقض غرض را
درس پر از عبرتى به مرد و زن آموخت

تا نشود کین و آز و مفسده بر باد
شاخه بخت بشر به بار نیاید
تا نشود منقطع سلاح‏ گرایى
روز خوش از شام انتظار نزاید

۱۸/۶/۱۳۷۰

ادیب برومند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


در طوف حبش دیدم دی موسولینی می‌‎گفت

کاین قطعه بدین خوبی مستعمره بایستی


ما ملت مفلس را نان و ماکارونی گشت

در سفرهٔ ایتالی کبک و بره بایستی


هیتلر به جوابش گفت کبک و بره لازم نیست

در سفره دیکتاتور نان و تره بایستی


بردست یکی سودان خوردستی یکی کنگو

ما را هم از افریقا سهمی سره بایستی


آریتره فرسخ‌ها دور است ز سومالی

پیوسته به سومالی آریتره بایستی


سلطان حبش گفتا انگل نبود لازم

گر نیز یکی باید انگلتره بایستی


بودم که ادن می‌گفت دیشب به امیرالبحر

بحریهٔ ما را کار چون فرفره بایستی


ایتالی ناکس را ثروت به خطر انداخت

این جثه به زیر قرض تا خرخره بایستی


دیروز امیرالبحر می گفت به چنبرلن

از بهر دفاع ملک مالی سره بایستی


این نیروی دریایی کافی نبود ما را

در قبضهٔ ما از مانش تا مرمره بایستی


ملک الشعرای بهار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
شن - چو

بخوان !
بخوان !

آوازِ آن بزرگْ دلیران را
آوازِ کارهای گِران را

آوازِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشر
آوازِ صلح را

آوازِ دوستانِ فراوانِ گم شده
آوازهای فاجعه ی بلزن و داخاو

آوازهای فاجعه ی وی یون
آوازهای فاجعه ی مون واله ری ین

آوازِ مغزها که آدولف هیتلر
بر مارهای شانه ی فاشیسم می نهاد،

آوازِ نیروی بشرِ پاسدارِ صلح
کز مغزهای سرکشِ داونینگ استریت

حلوای مرگِ بَرده فروشانِ قرنِ ما را
آماده می کنند،

آوازِ حرفِ آخر را
نادیده دوستم

شن - چو
بخوان

برادرکِ زردْپوست ام!

شعر از : احمد شاملو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
من هیتلری هستم که دوس(ت) دارم
با یک نگاهِ گرم عاشق شم
مثل یه سلطانِ تفنگم که
می خوام یه سلطان شقایق شم

"نازی" و "اِس اس"ـی تو مشتم هست
که قاتل روح زمین میشه
اما تفنگ و "نازی" و "اس اس"
کی مثل یار نازنین میشه ؟

این عشق مثل میدونِ جنگِ
چرچیل و استالین توش کم نیست
اونی که معشوقش نمی خوادش
دیگه توی خط مقدم نیست

من هیتلری هستم پر از قدرت
که دستِ راستم بانیِ غوغاست
می خوام که دستم واسطه باشه
بین من و اون که چش(م)اش زیباست

آره منم یک روز عاشق میشم 
اون روز نزدیکه وُ می دونم
شاید یکم درکش برات سخته
من تا ابد هیتلر نمی مونم

محمدباقر عباسی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
در خلوت خودم با خودم خلوت میکنم
خودم به خودم سلام میکند

خودم را بجا نیاوردم ببخشید شما

کمی دقت که میکنم چقدر اشناست

صلیبی طلایی بر سینه اش می درخشید

منم هیتلر مدرسه اینترنت کلاس رایش

اره یادم امد چقدر تغییر کرده خودم

باخودم روبوسی میکنم و هایل هیتلر میگویم

صورتم به طیفی از رنگ اغشته میشود

ادکلنی که خودم زده بوی تند افتاب پرست میدهد

ساعتی برایم با حرارت سخنرانی میکند

دهان خودم از شدت هیحان خشک میشود

لیوان شربتی که برایش می اورم

وارذ اطاق که شدم.پشت خودم به خودم بود

ناگهان ترسی در دلم رخنه میکند

ستاره سرخی بر سینه پشت خودم برق میزند

در حالی که اطاق هنوز بوی افتاب پرست میدهد

خودم را پشت کوره های کمپ اشویتس مخفی میکنم

نوشته کاوه شاه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
شاهی جیهان بوید له کاتی خو 
پر له ایمان بوید له کاتی خو

دین و دونیات خلکی المانه
سروکی به سرت پر وپیمانه

هیتلری ریگت بو ژیان
له عالم نیه وک خو تمام

شعر : کاوه شاه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
مادرم ...
برای نجات من بشتاب ...
بیا و من را در جیب روستایی ژرف پنهان کن ...
زیرا مرگ از هر سو مرا احاطه کرده است ...
آه مادر ...
چه می شد اگر هیتلر نقاش باقی می ماند ...
و مارکس در کودکی از آسم می مرد ...
آه مادر ...
اگر ازادی برف بود ...
تمام عمر بی سر پناه می خفتم ...

شاعر: محمد احمد عیسی ماغوط



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 15 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
قدرت نه دست هیتلر است و نه دست ‌تمام کسانی که جنگ به پا کرده اند ...
قدرت دست کسی است که می فهمد ؛ دوستش داری !

#مریم_رسولی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
یک شعر کافی بود
تا هیتلر بر نقشه ی استالینگراد مشت نکوبد
و سنجاقکی خوش رنگ ؛
برای سرگرم کردن چنگیز خان 
قبل از لشکر کشی به ایران
در میدان اعدام شهر شاخه گلی اگر می رویید ، شاید ؛
جلاد وظیفه شناس 
نقاب از چهره بر می داشت
و به خانه بر می گشت...

زخم این دشنه ها 
که به جای بوسه بر گلوی من و تو نشسته
می گویند :
طوفان از پی طوفان 
سراب از پی سراب
نسل از پی نسل 
زندگی را به جای خالی یک شعر ،
یک شاخه گل 
و دست هایی گرم و آشنا 
باخته ایم.

"مسعود سعیدیان "



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


روی زخمم به غیر دست خودم هیچ دستی نمک نمی پاشد
تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمی باشد !

خسته ام از هراس بیداری از جهانی که مردگی کردم
( تا توانی ) بگیر دستم را تا به خوابی عمیییییق برگردم

از جهانی که مردگی کردم لاشه ای آش و لاش بر جا ماند
هر کسی که به دادمان نرسید روی این لاشه فاتحه می خواند !

توی مغزم هزار آلت زشت گرم تکثیر نسل خود بودند
کرم هایی حلال زاده که خوب، شکل اجداد و اصل خود بودند

مثل اینکه قرار بر این بود ما جهان برابری باشیم !
مثل اینکه قرار بر این بود گوسفندان بهتری باشیم !

از رسالت مرا تهی می کرد " جلجتا " یی که بر صلیبم بود
یک مسیح شکست خورده و منگ ،قرن ها بعد توی جیبم بود

قرن ها بعد زیر بمباران ،از رسالت مرا تهی می کرد
جنگ های جهانی چندم کل تاریخ را گهی می کرد

از رسالت مرا تهی می کرد ،ارتش نازنازی نازی
با خودم نا امید می گفتم: " تو به هیتلر همیشه می بازی ! "

مثل اینکه قرار بر این بود ما جهان برابری باشیم !
مثل اینکه قرار بر این بود گوسفندان بهتری باشیم !

هر کسی می رسید حقت را طبق قانون خود وتو می کرد
و تو را با تمام بی برگی ت توی این مزرعه درو می کرد

توی چشمان ساده انگارت هر کسی می رسید زیبا بود
بدنت را کبودتر کردند ، هر کسی می رسید تیپا بود

هر کسی می رسید حقش بود که تو را از همه نهان بکند
هر کسی می رسید حقش بود که تو را باز امتحان بکند

مثل اینکه قرار بر این است پشت کنکور دیگری باشیم !
مثل اینکه قرار بر این است آزمون سراسری باشیم باشیم !

به رفیقان ناجوانمرد و دشمنان شفیق معتقدم
من به ایمان سست رگ هایم زیر تیزی تیغ معتقدم

از جهانی که مردگی کردیم آتشی نانجیب برجا ماند
به اثر بخشی Co2 بر دفع هر چه حریق معتقدم !

خسته ام از جهان بی سر و ته ،خسته ام از هراس بیداری
( تا توانی ) ببند چشمم را من به خوابی عمیق معتقدم !

از سکوتی که کردی و کردم حرف های نگفته باقی ماند
من به اعجاز آخرین فریاد من عمیقا به جیغ معتقدم !

#بنیامین_پورحسن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 بهمن 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
عشق یعنی علاج واقعه ای
قبل از افتاد و بعد از افتادن 
عشق یعنی که نامه ای خوش خط 
به زن هیتلر فرستادن ...

#علیرضا_آذر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چپ کردن از دنیای خاکی توی آغوشت
با عشق ور رفتن فقط از روی بی کاری
یا چند روزی « نیچه » و شاید « فوکو » خواندن
بوق تریلی نصب کردن روی یک گاری !

در سرنوشتی که فقط معطوف قدرت بود
تنها تو ماندی از من و یک بخت ِ برگشته
یک لکه ی چسبنده از من روی شلوارت
فنجانی از قهوه که روی تخت برگشته

مشغول مشتی حرف های فلسفی بودن
این ژست ها سیگارمان را پیپ خواهد کرد !
تاریخی از دیوانگی را دوره می کردم
سوراخ های عقلمان را کیپ خواهد کرد !

بُمبم ولی در دست های نرمتان خوابم
این راه ناهموار که تقصیر گاری نیست
هر چند که من دشمنان را خوب می سوزم
اما دلیل انفجارم انتحاری نیست

از من نترس این گفتمان ها کاملا عادی ست
من قفل فرمان را برای بحث می خواهم !
من گفته بودم « هیتلـر » را خوب می فهمم
من طالع دنیایمان را نحس می خواهم

یک انتقامم که گرفته ایده هایش را
از بچه ای که هیچ وقتی جزء بازی نیست
آن لحظه که در انتهای فیلم می فهمد
نه... احتمال برد سربازان نازی نیست

جنگی گرفته روزهایم را ولی شب ها
از انتهای جاده بوی قیر می آید
تو با منی، آنوقت می فهمم که در تختم
یک صلح بان مو طلایی گیر می آید !

از روزهای قهوه ای بی خواب می ماندیم
فهمیده ام که بوسه هایت نفی قدرت بود
خنثی شدم از دست هایت، فکر می کردی
که زخم هایم مرده اند اما به ندرت بود

تاویل های قصه ام را دود می دادی
من خسته ام ، سیگار چندم را نمی خواهم
حتی نمی فهمی که دنیا تخت خوابم بود
وقتی که در فکری چرا کا.ند.و.م نمی خواهم ؟!

می خواستم در تو بخوابم تا که جنگم را
از من بگیری، صلح بان ساده ای باشی
وقتی که گاری از کنارت دور خواهد شد
ای کاش تو بمب کنار جاده ای باشی

#محسن_عاصی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چگوارا موهایش را بافته
شلواری تَنگ به پا کرده
و سرِ هر کوچه
به کودکانِ آمریکایی گُل می دهد

آدلف هم دیگر هیتلرِ سابق نیست
شلوارکی پوشیده با گُل های ریز
دمپایی ابری اش هم در پسِ هر قَدم
لَخ لَخ صدا می دهد و در تلاویو
تورات فروشِ دوره گرد شده

استالین در خیابان های مسکو
وُدکا می نوشد و دَم به دَم
می زَند زیر آواز و گاهی نیز
عشق بازی می کند
با دخترِ کارگری که
زندگی را دوست دارد

لورکای اسپانیایی
شاملویِ ایران زمین را
در بغل گرفته و با هم
شعری می گویند زیبا
در وصفِ لذت آزادی

تاریخی بی جنایت
روزگاری بی خشونت
تفنگ هایی بی گلوله
و گنجشک هایی که
هرگز نمی میرند

دنیایی بی مَرز
شادی بی پایان
بچه هایی سیر و خندان
مردانی که عاشقانه
حقوقِ زنان را دوست دارند
برابری انسان ها
با هر رنگ و باوری
حتی در دادگاه های اسلامی!

" سیروس پارسا "




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3