تبلیغات
نازی آرشیوز NaziArchives - مطالب آبان 1394
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نازی آرشیوز NaziArchives
وبلاگ اطلاع رسانی تارنمای نازی آرشیوز | مرجع تخصصی نازیسم ، رایش سوم و جنگ جهانی دوم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پیروزی یا مرگ : نوشته ای از یک جزوه تبلیغاتی

ما آلمانی هستیم !
دو احتمال وجود دارد :
یا آلمانی خوب هستیم یا بد ... 
اگر آلمانی خوب هستیم که هیچ ولی اگر آلمانی بد هستم ،
دو احتمال وجود دارد :
یا به پیروزی باور داریم یا نداریم ... 
اگر به پیروزی باور داشته باشیم که هیچ ولی اگر باور نداشته باشیم ،
دو احتمال دیگر وجود دارد :
یا خود را به دار خواهیم آویخت یا نخواهیم آویخت ...
اگر خود را به دار بکشیم که هیچ ولی اگر نکشیم ،
دو احتمال وجود دارد :
یا تسلیم نبرد خواهیم شد و یا نخواهیم شد ... 
اگر تسلیم نشویم که هیچ ولی اگر تسلیم شویم ،
دوباره دو احتمال دیگر وجود دارد :
یا اراذل و اوباش جنایت کار سرخ همراه با متحدان انگلیسی و آمریکایی خود با تسفیه کردن ما را به قتل خواهند رسید و یا براساس آرزوی استالین به اردوگاه های کار اجباری در سیبری تبعید خواهیم شد ... 
اگر ما را بکشند که در آن وضعیت از همه بهتر است ولی اگر ما را به سیبری و یا جای دیگر تبعید کنند ،
دو احتمال وجود دارد :
یا سریعاً بر اثر زجر خواهیم مرد و یا زنده خواهیم ماند ... 
اگر فردی سریع جان خود را از دست بدهد پس سزاوار آن بوده است و بسیار خوش شانس می باشد ولی اگر کسی سریع نمیرد ...
دو احتمال وجود دارد :
یا تا آخر عمر برده خارجی ها خواهد بود و هیچگاه سرزمینش و خانواده اش را نخواهد دید و یا با یک گلوله از پشت زندگیش تمام خواهد شد،
از آن جایی هر دو نتیجه پایانی جز مرگ نخواهند داشت دیگر احتمالی وجود نخواهد داشت ...
بنابراین:
دو احتمال وجود ندارد!
تنها یک احتمال وجود دارد ...
ما باید در جنگ پیروز شویم ، هر زن و مرد آلمانی باید نهایت تلاش خود را در کار ، شجاعت و نظم و انضباط داشته باشد ...
برهمین اساس آینده ما و آینده فرزندان ما بیمه خواهد شد و مردم آلمان از هرج و مرج بلشویک نجات پیدا خواهند کرد !

ترجمه : فرهود مهری 
منبع : http://research.calvin.edu/german-propaganda-archive/2choices.htm




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


به نام خدا

بررسی نظام سوسیالیسم ملی و ادولف هیتلر از دیدگاه پروفسور کامرون وات ( استاد تاریخ بین الملل دانشگاه لندن )
کامرون وات در مقاله ای به بررسی کتاب نبرمن – ارمان های من می پردازد و در طول مقاله خود بارها و بارها با اصطلاحاتی به دور از ادب به ادولف هیتلر و حامیان او می تازد ...


در ادامه قسمتی از مقاله توهین امیز و کذب او را می خوانیم ...

.............. پس چرا نبرد من / ارمان های من مجددا مطرح میشود؟ اولا برای ورود به ذهنیت و تفکر ادولف هیتلر است . ذهنیتی که زمانی دقیق و تکراری بوده ، 
دستخوش به هم ریخته گی نظریه های اکتسابی گردیده ، و ذهنیت درجه دوم قدرت فراگیر ، در ذهن مردی که مرگ زود هنگام وی باعث گردید تا اروپا برای همه شهروندان ان به مکان امن زیستن مبدل شود (1). به ویژه برای گروه های ازادیخواه و چپگرای سیاسی و ان دسته از طوایف کولیه ها و یهودیهای اروپائی که به دستور او قتل عام میشدند (2). هیتلر اروپا را به نابودی کشاند. (3) برای این منظور از مساعدت افراد نا بخرد ، عقب افتاده ذهنی ، مغرور و توهم زده بهره گیری نمود (4). او یک ملت متمدن ، بافرهنگ ، صنعتی و بسیار خلاق را به دنبال خود کشاند (5) ملتی که به خاطر صلح اروپا و جهان (6) ما باید با ان زندگی کنیم. او نیز محصول فلسفه و سیر تکامل سیاسی اروپائی بود که بایستی به خوبی مورد شناسائی وقرار گیرد

پدیده هیتلریسم باید برای جوانان تشریح شود. از هیتلر تا مدت ها به عنوان یک پدیده المانی یاد میشدتا نتیجه گیری شودکه المان ماهیتی بیگانه و جدا از بقیه تمدن اروپائی است، این ادعا هرگز دست نبوده و اکنون نیز واقعیت ندارد. باید گفت که وی تحت تاثیز فرهنگی قرار داشت که در عرصه ان نوابغی نظیر ریچارد اشتراس ، البان برگ ، بروکنر و ماهر ، در عرصه ادبیات ان ریکله ، کافکا ، کوسیل و هوفمن استال ، در قلمرو و فلسفه ان لودویگ ویتگنشتاین و (حلقه وینس) در صحنه روانشناسی ان فروید ، در قلمرو نگارگری ان مکتب بلورایتر و کوکوشکا نیز از نمونه های بارز فرهنگی ان ملت محسوب میشوند. ....................

.................. دومین دلیل این مطالعه ان است که شاید ندانیم و نحوه استدلال دشمنان ازادی خواهی (7) را نتوانیم در میان خود تشخیص دهیم . هیتلر فقط یک نژاد پرست از نوع محسوب نمیشود (8) بلکه از دموکراسی پارلمانی هم نفرت داشت و طرفداران ان را مورد تمسخر و تحقیر قرار میداد (9). ........................ نبرد من / ارمانهای من تلخیص پیش داوری ها و سهل انگاری های کسانی است که خواهان جدائی بریتانیا از ازادیهای اجدادی ، و رانش ان به مرزهای امن مجادله های سرکوب گرانه و توافقات تحمیلی بودند (10)
.............................

-----------------------------------------------------------------------------------
حال به سادگی و با دلیل و مدرک تمام حرف های او را نقض میکنیم .

1- اروپا برای همه شهروندان ان به مکان امن زیستن مبدل شود
در صده اخیر در خود اروپا شاهد نسل کشی ارامنه ، مسلمانان بوسنی ، کشتار بیش از صد مسلمان در شهری در سوئد توسط یک غربی افراطی بودیم که فقط به 30 سال حبس محکوم شد!!! . سپس اروپا در سایر جهان ناارامی ایجاد کرد ، استعمار کشورهای عربی ، ایران ، هند و افریقا توسط انگلستان و فرانسه و .... ، حملات متعدد امریکا با حمایت نیروهای ناتو به ، ویتنام ، عراق ، افغانستان و نا امنی های کشورهای عربی (تروریسم)
ضمنا همه به یاد دارند که هیتلر چه طرح هایی برای محدود کردن تسلیحات نظامی داشت و چقدر برای صلح با متفقین تلاش کرد ، و چه خطبه هایی برای جلوگیری از جنگ داشت

2- امنیت برای ازادیخواه و یهودیان
همه ما از دروغ بودن هولوکاست و قتل عام یهودیان با خبریم ضمنا پس از ج ج 2 یهودیان ضمام قدرت را به دست گرفته و خود چون متفقین در حال جنایت هستند،_ فلسطین و اعراب.
ضمن ان که ازادی انچنانی در اروپا نیز وجود ندارد (نمونه ممنوعیت مطالعه در مورد نازیسم و پیشوا)

3- هیتلر اروپا را به نابودی کشاند
ایا هیتلر باعث شروع جنگ بود؟ برای نمونه او کشوری را که در اختیار داشت را در عرض کمتر از یک دهه از منجلابی سیاه به برکه ای رویایی تبدیل کرد ، و در سایر کشورها هم خدمات شایانی انجام داد (نمونه پل ورسک در ایران خودمان)

4- افراد نا بخرد ، عقب افتاده ذهنی ، مغرور و توهم زده بهره گیری نمود
سران رایش سوم همه افرادی دانا ، عاقل و کارکشته بودند ، فردیناند پورشه ، یوزف گوبلز ، رودلف هس ، مسرا اشمیت و .... که همگی نوابغی بی همتا بودند. (مشت نمونه خروار)

5- او یک ملت متمدن ، بافرهنگ ، صنعتی و بسیار خلاق را به دنبال خود کشاند
فراموش نکنید که همین ملت ، توانایی تامین یک وعده غذای گرم در روز را برای خود نداشت ، به شدت تضعیف شده بود و رو به انحطاط گذاشته بود

6- صلح اروپا و جهان
کدام صلح ؟ حملات انگلستان ، امریکا و ناتو به کشورهای مختلف؟ جاسوسی از هر کشوری ؟ ایا فلسطین در حال جنگ نیست؟ ایا امریکا در این دنیای مدرن کشورهای ضعیف را اشغال نمیکند؟ اگر در صلحیم چرا هزینه امیرکا ، عربستان ، روسیه و انگلستان برای نیروهای نظامی این قدر زیاد است؟

...... 19 ابان 92 - 23:30

نویسنده : آریان اسماعیلی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 آبان 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
چشمانت ارتش هیتلر بود و دل من لهستانِ بی دفاع ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


به شدت به آغوش معشوقه هیتلر فکر می کنم ...

که در رام کردن آن همه کینه
چه آغوشی بوده است

و به اندازه یک جنگ جهانی
دلم می خواهدش ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 آبان 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
چشمانت ارتش سرخ بود و دل من برلینِ بی دفاع ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چشمان تو یك هنگ نازی بود
قلبم لهستانی كه ویران شد
از بس شبیخون زد به من عشقت
حال دلم درگیر عصیان شد

چرچیلی و با حیله می خندی
ایرانم و هر پاره ام یك سو
در سال های سیصد و قدری
اعلام حمله كرده ای ... ای عاشق

در جنگ سرد چشم و هم چشمی
من بی پدافند و تو بی رحمی
كوبای پیر خسته از جنگم
سرمایه داری و نمی فهمی

با تو دگرگون می شود حالم
بمب اتم داری و مجهولی
در هسته ی سلول و سلولم
شب تا سحر هر لحظه می لولی

تو شوروی هستی و این یعنی
هركس به چنگت می رسد مرده
یا هركه از عشقش برایت گفت
اخر سر از چشمت ركب خورده

فرقی ندارد هر كجا باشم
ماشین جنگی تو هم آنجاست
كل جهان پشت تو می جنگند
می بازم از بس ارتشم تنهاست 

چشمان تو یك هنگ نازی بود
من هم لهستانی كه تنها ماند
تو حمله كردی و دلم وا داد
رفتم از اینجا و دلم جا ماند ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


در خواست آمریکا برای استرداد کارگردان متجاوز فیلم پیانیست ، یعنی رومن پولانسکی ، توسط دولت لهستان رد شد . وی از سال ۱۹۷۷ به اتهام داشتن رابطه جنسی با دختری ۱۳ ساله از سوی پلیس آمریکا تحت تعقیب است ... دادگاهی در کراکوف درخواست آمریکا برای استرداد رومن پولانسکی به این کشور را رد کرده است.

رومن پولانسکی، فیلمساز متولد لهستان و مقیم فرانسه، از سال ۱۹۷۷ به اتهام داشتن رابطه جنسی با دختری ۱۳ ساله از سوی پلیس آمریکا تحت تعقیب است. داریوژ مازور، قاضی دادگاه کراکوف، درخواست آمریکا برای استرداد آقای پولانسکی را "بی اعتبار" خوانده است.

مقامات قضایی آمریکا رومن پولانسکی را متهم می کنند که در سال ۱۹۷۷ در جریان یک مهمانی شبانه در ویلای جک نیکلسون، هنرپیشه نامی هالیوود، از دختری ۱۳ ساله به نام سامانتا گایمر سوءاستفاده جنسی کرده است. این عمل طبق قوانین ایالت کالیفرنیا "تجاوز به فرد زیر سن قانونی" به شمار می آید.

رومن پولانسکی در ۱۵ آوریل ۱۹۷۷ با شکایت والدین خانم گایمر دستگیر شد. او در دادگاه به جرم خود اقرار کرد و به سه ماه زندان محکوم شد. اما پس از ۴۲ روز با سپردن وثیقه آزاد شد و سپس بدون اجازه مقامات قضایی در ۳۱ ژانویه ۱۹۷۸ به فرانسه پرواز کرد. او از آن پس دیگر به آمریکا سفر نکرده است.

سفر اخیر او به لهستان برای ساخت یک فیلم٬ آمریکا را بر آن کرده بود که تقاضای استرداد این کارگردان ۸۲ ساله را از سر بگیرد.

در جنگ جهانی دوم، پولانسکی در یک گتو در شهر کراکوف زندگی می کرد؛ مادرش در اردوگاه آشویتز کشته شد، ولی خودش به کمک مدارک جعلی که او را غیر یهودی نشان می داد، جان به در برد.

منبع : پارسینه | Parsine
9 آبان 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حمله موشکی شب گذشته به محل استقرار عناصر گروهک تروریستی منافقین در عراق، موضوعی بود که به شدت مورد توجه منابع خبری و رسانه ای مختلف قرار گرفت. در تازه ترین اخبار درباره این موضوع، از یک سو، یک گروه عراقی مسئولیت عملیات مذکور را بر عهده گرفته و از سوی دیگر، نام تروریست هایی که به هلاکت رسیده اند، منتشر شده است.

به گزارش «تابناک» ، شب گذشته منابع امنیتی عراقی از اصابت 25 فروند موشک کاتیوشا به اردوگاه «لیبرتی»، مقر عناصر گروهک تروریستی منافقین در اطراف فرودگاه بغداد و به هلاکت رسیدن 20 تن از اعضای این گروهک خبر دادند. یکی از این منابع امنیتی گفت موشک ها از منطقه «البکریه» در توابع شهرستان ابوغریب شلیک شده است. 

پس از انتشار این خبر، برخی از منابع نام شماری از تروریست های کشته شده در حملات شب گذشته را نیز منتشر کردند. بر اساس این گزارش ها، حسین ابریشمچی، شکنجه گر معروف منافقین به هلاکت رسیده است. ابریشمچی عامل اصلی جنایت عملیات مهندسی این گروهک تروریستی بود كه ٦ نفر را با شكنجه به طرز فجیعی به شهادت رساند. 

همچنین در این عملیات ۲۲ نفر دیگر از اعضای اصلی این گروهک، ازجمله مهدی توکل، بهزاد میرشاهی، حسن اداوی، رجب محمدی، رضا وادیان، شریف ویسی، حسین سرو آزاد، احمد مسچیان، جاسم قصیر، ابوطالب هاشمی، حمید دهقان، کیومرث یوسفی، حسین گندمی، نیره ربیعی وجواد سالاری کشته شدند. گروهک منافقین می گوید ۲۳ نفر از اعضایش کشته و شماری دیگر زخمی شده اند و دو نفر از کشته شده ها بر اثر اصابت موشک، هنوز شناسایی نشده اند.

اما در حالی که ابتدا مشخص نبود که عملیات شب گذشته توسط چه گروهی انجام شده، صبح امروز، جیش المختار عراق مسئولیت آن را بر عهده گرفت. وثیق البطاط، رهبر این گروه اظهار داشت: «جیش المختار که متشکل از خانواده‌های قربانیان انتفاضه شعبانیه است، بارها به سران گروهک منافقین اعلام کرده بود که باید هر چه سریعتر خاک عراق را ترک کنند؛ اما آن ها با وجود تسهیلات در نظر گرفته شده از سوی کشورهای اروپایی و آمریکایی، اصرار بر اشغال بخشی از خاک ما را دارند که این موضوع ما را ناچار به واکنش کرده است». وی به منافقین هشدار داد که اگر هر چه سریعتر خاک عراق را ترک نکنند احتمال تکرار این گونه عملیات‌ها وجود دارد.

گفتنی است جان کری، وزیر خارجه آمریکا به حمله موشکی شب گذشته به مقر گروهک منافقین در عراق واکنش نشان داده و آن را محکوم کرد. کری در این زمینه گفت: «آمریکا قویاً این حمله تروریستی را محکوم می‌کند. ما با مقامات ارشد عراقی در تماس نزدیک هستیم تا مطمئن شویم که خدمات درمانی و اضطراری لازم برای قربانیان فراهم شود». وی تأکید کرد که آمریکا متعهد به کمک به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل برای انتقال دائمی اعضای ساکن در کمپ لیبرتی به خارج از عراق است.

اردوگاه «لیبرتی» محل حضور عناصر برجای مانده از گروهک تروریستی منافقین است که پس از تعطیل شدن پادگان اشرف به آنجا منتقل شدند. سران گروهک تروریستی منافقین علیرغم آمادگی برخی کشورهای غربی و آلبانی برای پذیرش اعضا همچنان اصرار بر ماندن در خاک عراق دارند؛ زیرا ادامه حیات خود را منوط به این حضور تلقی می‌کنند.

منبع : تابناک | Tabnak
8 آبان ماه سال 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هفت آبان روز بزرگداشت کوروش دوم ( کبیر )

روز کوروش بزرگ ، روزی است که به پیشنهاد سازمان بین‌المللی نجات پاسارگاد انتخاب و نام‌گذاری شده است. این روز ۷ آبان ۲۹ اکتبر ) است که تاریخ نویسان آن را روز ورود کوروش به بابل ( دولت‌شهر ) و صدور منشور کوروش می‌دانند. به ادعای سازمان نجات پاسارگاد، این روز در تقویم جهانی یونسکو به ثبت رسیده و هر ساله در این روز به نمایش در می آید. در صورتی که روز کوروش در هیچ تقویم رسمی ثبت نشده است و یونسکو این مطلب را رد کرده است .

این روز به مناسبت تصرف بابل ( دولت‌شهر ) به دست سپاه هخامنشیان ( ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد ) و پایان دوران ستمگری در جهان باستان انتخاب شده‌است. ۲۵۴۴ سال پیش در همین روز اعلامیه تاریخی کوروش بزرگدر زمینه حقوق افراد و ملل انتشار یافته بود که نخستین سنگ بنای یک دولت جهانی با منافع مشترک بشمار می‌آید. نکات مطرح شده در آن عبارت اند از: از بین بردن تبعیضات نژادی و ملی، آزادی انتخاب محل اقامت، آزادی دین و مذهب و تلاش برای صلح پایدار میان ملت‌هاست.

منبع : ویکی پدیای پارسی

تیم مدیریت تارنگار گردان حفاظتی ، این روز را به تمام ایرانیان جهان تبریک عرض می کند . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مبانی فلسفی ناسیونال سوسیالیسم :
فراخوانی برای تجهیز کردن ذهن آلمان
سخنرانی دکتر اوتو دیتریش  در دانشگاه کلن ، ۱۶ نومابر ۱۹۳۴
بخش دوم
توجیه ناپذیر بودن فلسفه فردی

اگر فلسفه مشتاق به جمع آوری تمامی محتویات رخدادهای جهان در یک نقطه می باشد تا از آن نقطه بتواند به اندازه کافی گوناگونی آن رخداد ها را توضیخ بدهد ،دربرابر دوگانگی روح و ماده قرار خواهد گرفت ، دوگانگی اساسی روح و ماده (یا هرچیز دیگری که مایل هستید آن را بنامید)  قطعاً به عنوان یک مانع در برابر این توصیف گوناگونی ها قرار می گیرد . تلاش  های عمده ای که برای ایجاد یک راه حل کلی انجام گرفته اند مانند ترکیب یکی از این قطب ها (روح یا ماده)  با دیگری ، به جای نشان دادن مشتق بودن یک قطب از دیگری  ،مانند توصیف یگانگی جهان باعث این تاثیر بر تاریخ فلسفه شده اند .
با کنار گذاشتن فلسفه دین و گرایش متافیزیکی آن ، ما می توانیم سیستم های بزرگ فلسفی قبل از کانت را به دو گرایش ذهنی مشخص طبقه بندی کنیم . عقل گرایی و حس گرایی یکی از قدرت های دانستن ، استدلال و یا ادراک را به عنوان وسیله ای برای ایجاد شخصیت از جهان عینی انتخاب می کنند . کانت اولین فردی بود که بر این تناقص در تفکر فلسفی غلبه کرد و کوشید تا آن را در یک وحدت بالاتر حل کند . برای او پیش نیاز اصلی شناخت جهان تنها استدلال قیاسی و ادراک های حسی نمی باشند ولی قدرت کامل قوه ادراک نقش اصلی این پیش نیاز را بازی می کند . کلیت آگاهی و هوشیاری  ، به عنوان ترکیبی از هر دو قطب (روح و ماده)  به منزله تجربه صحت بی قید و شرط آن چیزی است که او (کانت) در ذهن داشته است .

از آنجایی که استدلال مجوعه خالصی از گونه های تفکری می باشد که می توانیم توسط آن ها به اندیشیدن بپردازیم پس این امر برای او پیش شرط آن چیزی است که با کمک حس آگاهی تبدیل به تجربه می شود .  و از آنجایی که برای او همه چیز نخست ناقص هستند به همین دلیل از طریق واسطه روان (پیش از تبدیل شدن به دانش انسانی) می توان گفت که در بینش کانت : ”جهان ایده من این است“ تعریف می شود . همچنین باید گفت شناخت شناسی مسیر کانت به بینشی می باشد که در آن تنها  ”وحدت آگاهی“ معرفت را ممکن می سازد ، معرفتی که هرچند ما را به ایده ها محدود می کند  و ثابت می کند ”شی ء به خودی خود“در ذهن ما قابل درک نیست . برای مثال گوته نیز به یک ترکیب مشابه از یک رویکرد هنری و کاملاً متفاوت دست یافته بود . ”اگر شما می خواهید خودتان را در بی کران پیدا کنید ، می بایست  مشتق شده و سپس ترکیب شوید“ . گوته تلاش کرده است مفهوم زندگی همچون مفهوم فراگیری از مبداً دانش احساس گردد که البته با این تعریف مسائل فسلفی زندگی مطرح شده و به گستره بزرگی خواهیم رسید که در آن افرادی مانند شوپنهاور و نیچه آثار جاوادان خودشان را با پرداختن به فنومن (سخن مترجم : فنومن به معنای پدیده می باشد ، کانت موجودیت بیرونی را نمومن و انعکاس آن در ذهن را فنومن می نامید) [مانند هوشیاری] در سطوح بالاتر خلق کردند .

با اینحال از یک جنبه دیگر نیز امکان ایجاد یک برش مقطعی در تفکر فلسفی وجود دارد ، سطحی که در مواجهه با گوناگونی های متعدد فنومن ها همراه با هستی نامتناهی می باشد و ذهن انسان تنها در زمانی توانایی درک آن را پیدا خواهد کرد که بتواند آن را به دو دسته شمایل (گونه) و حجم (محتوا) جداسازی و تجزیه بکند . درحالی که از یکسو اندیشه در میان تمامی تغییرات اجازه می دهد ذات (مفهوم) بی شکل به کلیت هستی (حجم) رشد یابد و از سوی دیگر تلاش برای ایجاد فرم بی حجم ، آن چیزی که تمامی سماجت ها را به بالاترین اصل از جهان تبدیل می کند در تمامی تاریخ فلسفه پیدا می شود . ”فلسفه هستی“ تجلی خود را در اثر ”ذات گسترده خدا“ اسپینوزا می یابد . در ”جنبش درونی اندیشه“ هگل ، فلسفه ”تبدیل شدن“ در ارتباط نزدیک به نظریه تکامل به اوج خود می رسد .

ما در تاریخ تفکر فلسفی و از روزنه هردیدگاهی در این تامل داریم که متضاد محتوای جهان دربرگیرنده تمام تلاش های ذهن فلسفی برای غلبه بر آن می باشد . تلاش فلسفی در رسیدن به وحدت نهایی علمی برای تکمیل مفهوم مثبت گرایی (پوزیتیویسم) به یک تصویر ذهنی از هستی محدود می باشد که تا به امروز در تمامی تجزیه تحلیل ها ناکافی باقی مانده است . باید گفت  متافیزیک که یک درخواست تجدید نظر طلبانه به اثبات می باشد همیشه حرف آخر در این تلاش های فلسفی بوده است . حتی به اصطلاح فلسفه پدیدارشناسی نیز تاکنون نتوانسته است ما را برخلاف آن قانع کند و تنها به این دلیل که نمی تواند هیچ نتیجه مثبتی را نشان دهد .

منبع : ان اس استادیز | پایگاه پژوهش های ناسیونال سوسیالیسم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 آبان 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives

سیمای تازه‌ی آدولف هیتلر در فیلم‌های اروپایی

کدام هیتلر؟ هیتلرِ ما

اوا مازیرسکا . ترجمه‌ی حمیدرضا رفعت‌نژاد


متولد سال 1964 در ورشو لهستان است. علوم انسانی خوانده و کارشناس سینمای معاصر است. دو کتاب مهم درباره‌ی رومن پولانسکی و نانی مورتی نوشته. مقاله‌هایی هم درباره‌ ژان‌لوک گدار و پدرو آلمودوبار دارد.

آدولف هیتلر شناخته ‌شده‌ترین شخصیت تمام تاریخ است. یا دست کم می‌توان گفت یکی از معروف‌ترین چهره‌های تاریخی است. هر کودک اروپایی او را می‌شناسد و به راحتی قادر است ارتباط او را با جنگ جهانی دوم و هولوکاست توضیح دهد. با وجود گذشت نیم‌ قرن و با وجود تمام دستاوردهای اقتصادی و فرهنگی آلمان، برای خیلی از اروپایی‌ها، همچنان هیتلر چهره و شخصیت اصلی آلمان محسوب می‌شود.

با این وجود، هیتلر همواره یکی از مرموزترین شخصیت‌های تاریخی بوده است. جزئیات زندگی‌ و طرز فکرش، به‌اندازه‌ی نگاه او و اقداماتش در تاریخ قرن بیستم، موضوع بحث بوده و صدها کتاب و مقاله را به خود اختصاص داده است.

معما بودن هیتلر دلایل زیادی دارد، یکی از آن‌ها استثنایی بودن اوست، همان طور که یوآخیم فست می‌نویسد:

تاریخ هیچ پدیده‌ای مانند او را به خود ندیده است. باید او را آدولف کبیر بنامیم؟ تا به حال هیچ کس این حجم از شادی و تشنج و امید آزادی و نفرت را یک‌جا و کنار هم جمع نکرده. هیچ کس موفق نشده به مانند او در یک برهه‌ی تاریخی که تنها چندسال به طول انجامیده تا این حد به چرخ تاریخ شتاب دهد و هیچ کس نتوانسته وضعیت جهان را این چنین دگرگون کند و این حجم از خرابی را پشت سر بگذارد. در طول جنگی که ۶ سال به طول انجامید، تقریبا کل جهان بسیج شدند تا چهره‌ی او را از روی زمین پاک کنند. یا به قول یک افسر ارتش مخالفین آلمانی، او را مثل یک سگ‌هار بکشند!

دلیل دیگر، در‌هاله‌ای از ابهام بودن اوست: «تمام زندگی‌اش برای پنهان کردن و جلال بخشیدن به شخصیتش شدیدترین اقدامات را انجام می‌داد. به ندرت شخصیتی تاریخی وجود دارد که به‌اندازه‌ی او، زندگی شخصی‌اش را مخفی کرده باشد.»

معمای هیتلر همچنین به این بر می‌گردد که وی در سطحی بی‌سابقه قواعد بسیاری از رهبران سیاسی را شکسته. همه چیزش زاده‌ی خودش بود و خودش همه چیز بود: “معلم، موسس و گرداننده‌ی حزب، ایدئولوگ، جنگاور و منجی‌ای مردمی، رهبر، سیاستمدار و برای یک دهه قطب جهان! و حالا تمامی خصیصه‌های شخصی‌اش مثل توحش، تعصب، بی‌گذشت بودن و احترام قائل نبودن برای دشمن و البته تمام جنایات و خرابی‌هایی که پشت سر گذاشت، از او الگویی ساخته که توماس مان می‌گوید: «عظمت نافرجام» و «نبوغ بی‌ارزش»!»

در نتیجه،‌ هیتلرهای زیادی در کتاب‌های خاطرات و زندگی‌نامه‌ها و مطالعات تاریخی وجود دارد. در برخی با یک سیاستمدار خونسرد و منطقی برخورد می‌کنیم و در برخی دیگر شاهد فردی احساساتی که از تشنج‌های روحی رنج می‌کشد، یا شاهد دیوانه‌ا‌ی تمام عیار هستیم.

مساله‌ی هیتلر همچنین با تقابل ظهور و سقوط قدرت وی در ارتباط است. حجم زیاد دستاوردهای سیاسی وی که از خانه‌ی دورافتاده‌ی برگهوف او، بر بالای کوه آغاز شد- جایی که ظاهرا تصمیم به شروع جنگ گرفت- و اضمحلال سریع او که در سنگری در زیر ساختمان صدراعظمی آلمان در واپسین روز جنگ به پایان رسید.

چنین عملکردی در تاریخ اروپا بی‌سابقه نیست، برای مثال ناپلئون، البته که وی بعد از شکست لایبزیک و واترلو همچنان ناپلئون بود و بخش‌های زیادی از اقداماتش در فرانسه و قسمت‌های دیگر اروپا باقی‌ماند. چنانچه یان کرشا مدعی است: فرانسوی‌های امروزی ناپلئون را همواره به عنوان شخصیتی تحسین شده و غرورآفرین می‌بینند.

میراث هیتلر همیشه ویرانی مطلق و آسیبی روحی شمرده شده‌است، تنها بخش مثبت ذکر شده از سیاست‌های وی و تمام دوره‌ی نازیسم(ناسیونال سوسیالیسم)، حتی دستاوردهای موتوری و هوایی این دوره، از نظر سیاسی غلط پنداشته شده است. گرچه برای معاصرین، هیتلر تجسم یافته‌ی شر بود، اما سرچشمه‌ی آن پنهان بود، چون هیتلر ترجیح می‌داد از جنایاتی که به نام او انجام می‌گرفت دور بماند. برخلاف هیملر، هیتلر به بازداشتگاه‌ها یا اعدام‌ها سرکشی نمی‌کرد، این فاصله به خوبی توسط این جمله‌ی مردمش که می‌گفتند: اگر پیشوا می‌دانست... به خوبی روشن می‌کند که چنین تصمیماتی به احتمال زیاد با قصد قبلی خود او صورت گرفته و گسترش جذبه‌ی وی در میان بخش عظیمی از جامعه‌ی آلمانی را ثابت می‌کند.

از این رو دلایل زیادی برای ساختن و نساختن فیلم درباره‌ی هیتلر وجود دارد. برای قضاوت بهتر باید نگاهی بیندازیم به فیلم‌هایی که در دهه‌ی گذشته در این مورد ساخته شده‌- نظیر «مولوش» (۱۹۹۹) ساخته‌ی الکساندر ساکوروف، «مکس» (۲۰۰۲) ساخته‌ی منو میژس، «حقیقی‌ترین حقایق درباره‌ی آدولف هیتلر» (۲۰۰۷) ساخته‌ی دنی لوی، و «سقوط» (۲۰۰۴) ساخته‌ی الیور هیرشبیگل که در این متن مورد بحث است. ــ علل ساخت فیلم درباره‌ی هیتلر در این دوره‌ بسیار گسترده‌ است. می‌خواهم نشان دهم که چگونه سیمای جدید هیتلر در این فیلم‌ها بر تفکر تاریخی و افکار عمومی و و تغییرات سیاسی و فرهنگی بعد از فروپاشی دیوار برلین تاثیر می‌گذارد. قصد ندارم خیلی به رابطه‌ی میان این هیتلرهای سینمایی و هیتلر تاریخی بپردازم، کسی که آن طور فهمیدم همیشه محل بحث و جانبداری بوده و تصویری صادقانه از حقیقت در مورد او ارائه نشده است. با این حال برای تشخیص نقش مهمی که چنین رابطه‌ای می‌تواند در فیلم دیدن بازی کند از زمان و همان واژه‌ی هیتلر تاریخی استفاده خواهم کرد. (هر چند به طور مستمر در خود متن ذکر خواهد شد.) به همین دلیل باید بگویم که هیتلر تاریخی مورد علاقه‌ی من همان هیتلری است که لیبرال راستی، یعنی یوآخیم فست در زندگی‌نامه‌ی او نوشته است. کتاب فست هم از جهت صحت تاریخی و هم از جهت استدلالش برای مقابله با «نبوغ بی‌ارزش» هیتلر برایم جذاب بوده!

اگر چه معمولا فست را در کنار مورخین محافظه‌کار آلمانی نظیر بروشات، نولته و هیلگرابر قرار می‌دهند اما همه‌ی آن‌ها سردسته‌های جریان هیستوریکرستریت(مجادله‌ی مورخین- جریان منازعات مورخین معاصر بر سر پدیده‌ی هولوکاست-م.) هستند که من به خودشان ارجاع خواهم‌داد اما فست در نوشته‌هایش به هیچ وجه مانند دیگران سعی نکرده هیتلر را با توجیه برتری اهداف او از استالین تبرئه کند. این چیزی است که صراحتا در کتابش، در مخفیگاه هیتلر نوشته: چیزی که پدیده‌ی هیتلر را از دیگر شخصیت‌های تاریخی متمایز می‌کند این است که اهداف وی مشخصا شامل اهدافی غیر متمدنانه بوده، حتی استبداد خونین استالین هم خودش را،هر چند نخ‌نما و کهنه، در زرورق وعده‌ و وعیدها می‌آراست.

تابوی بازنمایی

برای تشخیص تازگی چهره‌ی جدید هیتلر، باید مختصرا اشاره‌ای به تصور قدیم او بپردازم. اهمیت هیتلر برای تاریخ سینما، خصوصا سینمای آلمان، از به کار رفتن نام او در عنوان بسیاری از کتاب‌های مرتبط با تاریخ سینما روشن می‌شود، مثل از کالیگاری تا هیتلر: تاریخ روانشناسانه‌ی سینمای آلمان، نوشته‌ی زیگفرید کراکائر، و یا از هیتلر تا هیمت: بازگشت تاریخ به عنوان سینما، نوشته‌ی آنتون کایس. اما چیزی که به ذهن خطور می‌کند و من هم به آن باور دارم این است که هنوز هم برای ترسیم سیمای هیتلر تابو وجود دارد. بخشی از دلایل و ابعاد این تابو به مساله‌ی هولوکاست بر می‌گردد که ارتباط نزدیکی با آن چه هیتلر مولف اصلی آن محسوب می‌شود دارد. برخی از آن‌ها مربوط به سیمای دشمنان می‌شود و برخی دیگر مشخصا مربوط به هیتلر می‌شود که بنا دارم به آن‌ها بپردازم.

یکی از مسائل این است که نباید هیتلر را بی‌اهمیت بدانیم چرا که چنین رویکردی بی‌اهمیت شدن قربانیان او را نیز به دنبال خواهد داشت. این مساله توسط تئودور آدورنو تشریح شده، کسی که یکی از متقدم‌ترین و معروفترین آثار مرتبط با هیتلر یعنی دیکتاتور بزرگ(چارلی چاپلین) را نقد کرده است. وی در این باره گفته: برای تعهدی سیاسی، حقیقتی سیاسی کوچک شمرده شده‌ است که چنین امری موجب کاهش اثرگذاری سیاسی می‌شود.

شبیه چنین نقدی بر بسیاری از فیلم‌های دیگر(و حتی رسانه‌های دیگر) وارد است، یعنی تصویری که هیتلر را یک قاتل زنجیره‌ای می‌شمارد و یا هیولایی در پیکره‌ی انسان خلق می‌کند و یا شخصیتی احساساتی از او می‌سازد که توسط اطرافیانش اداره می‌شود.

به همین میزان از فیلم‌سازان خواسته می‌شود که شخصیتی با قابلیت تطبیق و همذات پنداری یا فردی با جذبه ترسیم نکنند. از این منظر، فیلم «هیتلر: یک زندگی» ساخته‌ی یوآخیم فست و کریستین هرندورفر، و یا «هیتلر: فیلمی از آلمان» ساخته‌ی‌هانس یورگن سیبربرگ مورد انتقاد قرار گرفته‌اند.

از این رو، ساخت فیلم درباره‌ی هیتلر همواره امری خطیر بوده چرا که شاید نخستین سیاستمداری بوده که قدرت سینما را درک کرده و سینمای معاصر به طور ویژه مدیون اوست. به همین جهت هر فیلم خوبی درباره‌ی هیتلر حتی بر علیه او، می‌تواند از این باب که به تحسین و نمایش تبلیغاتی سال‌های تسلط نازی‌ها پرداخته، نقد شود و همچنین از این باب که تبدیل به یادبودی از هنر «هیتلری» شده‌است.

شبیه چنین بحثی اخیرا توسط یان کرشا ــ مورخی ارزشمند که نویسنده‌ی آثار مهمی درباره‌ی هیتلر بوده ــ مطرح شده، که در نقدی که بر فیلم «سقوط» نوشت، ضمن تحسین فیلم، درباره‌ی ساخت چنین آثاری هشدار داد. یکی دیگر از این موارد، وفور مستندهایی است که مدام از تلویزیون پخش می‌شود. مردمی که در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن زندگی می‌کردند، خصوصا آلمان‌ها، همان طور که آنتون کایس مطالعه کرده، و همان طور که تجربه‌ی شخصی من از اسلاوها نشان داده، با این تصاویر بزرگ شده‌اند، و برای مردمی که هیتلر را با این تصاویر می‌شناسند، دشوار است که تصویر داستانی او را باور کنند. بازیگرانی که نقش ناپلئون را بازی می‌کنند در نهایت با نقاشی پرتره‌ی او قیاس می‌شوند، اما بازیگران نقش هیتلر با شخص هیتلر محک می‌خورند که توسط فیلم‌بردار حزب نازی جاودانه شده است.

همچنین ناهماهنگی‌هایی بین مدیوم یک فیلم و زندگی هیتلر وجود دارد. چرا که زندگی او با این که نسبتا کوتاه بوده اما ابعاد بسیاری داشته که قسمت‌های زیادی از تاریخ را تحت تاثیر قرار داده و بعید به نظر می‌رسد بتوان آن را در یک فیلم دو ساعته خلاصه کرد. شبیه مشکلی که در خصوص اقتباس‌های سینمایی از آثار ادبیات مدرن هم وجود دارد، آثاری مثل در جستجوی زمان از دست رفته و یا اولیس، اگر چه که قیاس زندگی هیتلر با یک شاهکار هنری جای بحث است. بنا بر این عجیب نیست که معروف‌ترین بیوگرافی‌های نوشته شده بر زندگی هیتلر، نظیر آثار آلن بالوک (۱۹۶۴)، یوآخیم فست (۱۹۷۴) و یان کرشا (۱۹۹۸، ۲۰۰۰) بیش از ۵۰۰ صفحه چاپ با حروف ریز است، همان طور که تنها فیلم درباره‌ی هیتلر که شاهکار خوانده می‌شود، «هیتلر: فیلمی از آلمان» ساخته‌ی‌هانس یورگن سیبربرگ، مدت زمانی چند برابر یک فیلم سینمایی دارد، یعنی ۴۴۲ دقیقه، و با این حال هنوز قسمت‌های محدودی از زندگی او را در بر گرفته است.

مشکل دیگری در نمایش چهره‌ی هیتلر، این است که هیتلر نمادین، جایگزین هیتلر انسانی شده است. او نماد تمامی بدبختی‌هایی است که در طول جنگ جهانی بر سر مردم خراب شده. بیماری‌ای که جهان قرن بیستم و مدرنیته را فلج کرده و بزرگترین شری است که نسل بشر به خود دیده. امروزه وقتی نام هیتلر را می‌شنویم، بیش از این که یاد شخصیتی تاریخی بیفتیم، به یاد موضوعاتی میفتیم که با نام او همراه است، از چنین منظری، واژه‌ی «هیتلر» تفاوت چندانی با واژه‌ی «آشویتس» ندارد. به مجموعه‌ی دلایل روگرداندن کارگردانان از ترسیم سیمای هیتلر، می‌توان شرایط مکانی و زمانی را هم اضافه کرد. کمبود فیلم‌های مرتبط با هیتلر در آلمان مساله‌ی قابل توجهی است که با دو عامل مرتبط با هم می‌توان آن را توضیح داد. اولی دلیلی است که الکساندر و مارگارت میتسشرلیش آن را به عنوان «ناتوانی در سوگواری» معرفی می‌کنند. که شاخصه‌ی شخصیتی مردم آلمان پس از ۱۹۴۵ خصوصا ساکنین آلمان غربی است. این پدیده‌‌ای چند وجهی است اما بخش مهم آن، آرزوی بازماندگان آلمانی برای فراموش کردن گذشته‌شان است. فقط نسل بعدی فرزندان حامیان نازیسم در آلمان غربی بودند که درباره‌ی وضعیت زمان جنگ والدینشان سوال کردند. اما پس از آن دیگر تمرکزشان بر روی هیتلر نبود، بلکه بر شرایط سیاسی، اجتماعی و روان‌شناختی آلمان بود که می‌توانست منجر به پیروزی هیتلر شود. همچنین اثرات هیتلر بر رفتار یک شهروند آلمانی معمولی، قبل و بعد از جنگ برایشان موضوعیت داشت. جای تعجب نیست که معروف‌ترین فیلم این دوره همان طور که پیش‌تر هم گفته شد، «هیتلر: فیلمی از آلمان» ساخته‌ی سیبربرگ است که بیش‌تر نمایان‌گر سایه‌ی سنگین هیتلر بر روح آلمانی، جایگاه او در تاریخ آلمان و رابطه‌ی نازیسم با پدیده‌هایی تاریخی، نظیر صنعت سرگرمی مدرن است. شبیه این را در فیلم «ازدواج ماریا براون» ساخته‌ی راینر ورنر فاسبیندر هم می‌بینیم، که تولد دوباره‌ی آلمان غربی پس از جنگ را به نمایش در می‌آورد و با تصویر زمین افتادن هیتلر آغاز می‌شود. بر عکس، نسل جدید نشان داده که شدیدا منتقد نسل قدیم خود است، آن‌ها هیتلر را به عنوان صاحب و مالک فرهنگ بصری و رسانه‌محوری می‌دانند که خود خلق کرده. که با دشواری ساخت فیلم درباره‌ی هیتلر خصوصا فیلم‌های مستند و با جنبه‌های رئالیستی دست به دست هم می‌دهند.

گواه ریسکی که کارگردان‌ها برای دست‌گرفتن چنین پروژه‌هایی به خرج می‌دهند، نقد تند ویم وندرس، یکی از کارگردان‌های اصلی سینمای نوی آلمان، بر فیلم «هیتلر: یک زندگی» فست و هرندورفر است: این فیلم از سر هم کردن تصاویر مستند و چسباندن یک سری توضیحات خارج از قاب که توسط فست بیان شده، تشکیل شده و وندرس آن را مورد حمله قرار می‌دهد و فیلم را تکرار تصاویر و پیام پروپاگاندای نازی می‌داند که فاقد هر گونه بار انتقادی است.

وندرس آن‌قدر در نقدش تند می‌شود که می‌گوید: ندیدن فیلم بهترین توصیه‌ای است که یک نفر می‌تواند بکند!

در آلمان شرقی، تلاش برای فراموشی گذشته، به مراتب بیش‌تر از آلمان غربی بود، چرا که آنان از لحاظ سیاسی آلمانی خوب تلقی می‌شدند و به نوعی شریک در جنایات نازی شمرده نمی‌شدند. همچنین زیر سایه‌ی سنگین قهرمانانه، و پیروزمندانه‌ی شوروی، یعنب آزادی‌بخش‌ خود بودند. به همین جهت، تصور آلمان شرقی از جنگ همواره از موضع ضعف و در جایگاه دفاع بوده، که نازی‌های رده بالا در آن جایی ندارند. و به همین دلیل است که نمایش چهره‌ی هیتلر برای کارگردان‌های آلمان شرقی خیلی دشوارتر از همتایانشان در آلمان غربی است. مشابه همین اتفاق برای فیلم‌سازان اروپای شرقی هم صادق است، آن‌ها علاقه‌ای به نمایش حلقه‌ی اصلی حزب نازی ندارند و ترجیح می‌دهند آن‌ها را بی‌عاطفه و نیرویی یک‌پارچه تصویر کنند.

در چنین زمانی، نویسندگانی مانند زیگفرید کراکائر (۲۰۰۴) اریک سنتنر (۱۹۹۰) و آنتون کایس (۱۹۸۹.۱۹۹۲) به این بحث پرداخته‌اند که هیتلر در سینمای آلمان رسوخ کرده است، چرا که اگر حتی فیلم‌های آلمانی او را به تصویر نکشند، باز با حضور او و میراثش طرف هستند. کراکائر حتی پایش را از حد معمول فراتر می‌گذارد و مدعی است، قبل از آن که هیتلر واقعی بخواهد در عرصه‌ی سیاسی وارد شود، پا به عرصه‌ی سینما گذاشته بوده. به این دلیل که فیلم‌های اکسپرسیونیستی دوره‌ی وایمار نظیر «مطب دکتر کالیگاری» ساخته‌ی روبرت وینه، ظهور او و عواقب اجتماعی ناشی از سلطه‌ی او را پیش‌بینی کرده‌اند.

اما سنگینی سایه‌ی هیتلر عاملی بازدارنده برای ساخت فیلم درباره‌ی شخص او محسوب می‌شود. نتیجه‌ی چنین امری، فیلم‌های زیادی درباره‌ی هیتلر است که هیچکدام شاخص نیستند و پایین‌تر از حد انتظارند. سعی می‌کنند درباره‌ی جایگاه هیتلر در تاریخ اروپا قضاوت کنند. کارگردانان آنگلو ساکسون و خصوصا‌هالیوودی‌ها که تقریبا صاحب سرقفلی این مدل فیلم‌سازی هستند. البته این اتفاق ناخوشایندی است،‌هالیوود اتفاقات را کم اهمیت و ملودراماتیزه می‌کند و تاریخ را فدای جذابیت نمایشی می‌کند و همه‌ی این اقدامات را برای نیات تجاری خود انجام می‌دهد.

در یک مقایسه‌ی وسیع بین فیلم‌هایی که درباره‌ی هیتلر ساخته شده، از دیکتاتور بزرگ چاپلین گرفته تا هیتلر: فیلمی از آلمان سیبربرگ، شاهد هیتلری نیستیم که بتوانیم او را بشناسیم، بلکه کسی را می‌بینیم که اشتباها به جای هیتلر به تصویر درآمده است. تصویر او، یا تصوری از تصویر اوست: هیتلر درون ما، هیتلر به مثابه‌ی رویا، و یا هیتلر به مثابه‌ی یک تفسیر غلط سینمایی. هیتلر همچنین نقش بسیار موثری در کمدی‌های سبک، فیلم‌های رده پایین و بی‌ارزش و سینمای پورنوگرافی دارد، گونه‌هایی که به طور کلی در دسته‌بندی خرده‌سینما جای می‌گیرند.

با این که در مطالعات تاریخی چنین فیلم‌هایی محلی از اعراب ندارند، اما وجود آن‌ها را نادیده نمی‌گیرم. چرا که بدون این که بخواهند به جایی بر بخورند، باعث تخلیه‌ی روانی مخاطبان‌شان می‌شوند، موقعیتی که نه سینما و نه فرهنگ جریان اصلی قادر نیست برای آن‌ها فراهم ‌کند.

در راستای مشکلات ارائه‌ی تصویر متقاعد کننده و منطقی از هیتلر در دهه‌ی اخیر، فیلم‌های بسیاری ساخته شده که باعث تعجب‌اند. سازندگان بسیاری از این فیلم‌ها تصویری رئالیستی از هیتلر ارائه داده‌اند، هیتلری که بر خلاف کلیشه‌ی رایج نماد شر مطلق نیست، انسان است، روایتی منطقی دارد و به اثبات فرضیه‌ی من کمک می‌کند که تابوی نمایش هیتلر شکسته شده‌است. در واقع دو نمونه از این فیلم‌ها محصول خود آلمان است، جایی که منع پنهان نمایش هیتلر در شدیدترین نوع خود وجود داشته و گفته می‌شد آلمان‌ها آخرین کسانی هستند که قادرند مستقیما به چهره‌ی او نگاه ‌کنند. پس دلیل ایجاد چنین علاقه‌ای چیست؟

نخست، به علاقه‌ی مورخین به این مساله برمی‌گردد، مثلا زندگی‌نامه‌هایی که کسانی مانند یوآخیم فست و گرهارد شریبر و مارتین بروشات، درباره‌ی او در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ منتشر کرده‌اند. نه تنها کتاب‌های جدیدی هستند که به حوزه‌ی عمومی وارد شده‌اند بلکه گفتمان جدیدی درباره‌ی این موضوع را شکل داده‌اند. جریان اصلی‌ای که در دهه‌ی ۸۰ توسط کسانی مانند ارنست نولته، آندریاس هیلگرابر و مارتین بروشات به راه افتاد بر این عقیده بود که جنگ جهانی دوم و اقدامات هیتلر، اثری مثبت بر جلوگیری فتوحات و دست‌اندازی شوروی به سمت غرب داشته و بیرون راندن آلمان‌ها از اراضی شرقی‌شان را معادل هولوکاست می‌دانند. مارتین بروشات وقتی درباره‌ی دوران حاکمیت نازیسم و به طور مشخص درباره‌ی هیتلر بحث می‌کند، درباره‌ی استفاده از مفهوم «دوری تاریخی» می‌پردازد:

به نظر من خطر پایمال کردن این دوره، تنها موقوف به فراموشی‌اش نیست، بلکه برخلاف انتظار، موجب توجه بیش از حد به آن می‌شود، آن هم به دلایل آموزشی درباره‌ی این فصل از تاریخ. نتیجتا آن چه رخ می‌دهد انباری از درس‌ها و مجسمه‌های بی‌حرکت است که در کنار هم جمع شده‌اند و به جای حقایق ناب و قابل اعتماد این دوره ارائه می‌شوند. خصوصا نسل دوم و سوم که کنجکاوانه به سراغ تاریخ واقعی می‌رود و خام‌دستانه به فهمی دست و پا شکسته از تاریخ می‌رسد.

اگر چه بروشات موضعی برساختگرانه دارد، اما معتقد است که نسل جوان آلمان مایل است مساله‌ی هیتلر و نازیسم را از راه تربیتی حل و فصل کند تا این که بخواهد به سراغ روش علمی برود. از نظر من خلاف چنین نظری محتمل است. به این دلیل که برای معاصرین هیتلر، او یک الگوی دست‌نیافتنی بود که زخم‌ها و رنج‌های جنگ و اتفاقات بعد از آن باعث شد تا کمی از آن تصور فاصله بگیرند.

چنین عقایدی از مورخانی مانند نولته و هیلگرابر و بروشات، که همگی متولد دهه ۱۹۲۰ هستند، در واقع گواه ناکامی خودشان و معاصرینشان در فاصله گرفتن از وابستگی حسی به نازیسم است. و این در حالی است که دهه‌ها از پایان آن ماجرا می‌گذرد. اصطلاحا، نسل فرزندان هیتلر نمی‌توانند نسبت به او بی‌تفاوت باشند، چرا که از همکاری والدینشان با نازیسم و عدم پشیمانی آن‌ها عصبانی هستند. تنها نسل نوه‌های هیتلر هستند که آن قدر از نازیسم فاصله گرفته‌اند که نخواهند به سراغ آموزش محوری‌ای بروند که بروشات مد نظر داشت. به علاوه چنان که در ادامه خواهم گفت، موج جدید فیلم‌ها درباره‌ی هیتلر که همگی توسط کارگردانان متولد دهه‌ی ۱۹۵۰ ساخته شده‌ ــ که بیش‌تر به نسل نوه‌های هیتلر نزدیکند تا فرزندان او ــ فاقد قهرمان‌سازی و تعصب است. نکته‌ای که در این میان می‌توان ذکر کرد، ارتباط میان فیلم ساختن درباره‌ی هیتلر و ورود به هزاره‌ی جدید است، چرا که چهره‌ی هیتلر بیش از هر سیاستمدار دیگری قرن بیستم و مدرنیته را شکل بخشیده است. برای برخی از نویسنده‌ها مثل زیگمونت باومن، او تجسم‌یافته‌ی نهایت مدرنیسم است ــ مدرنیسم به مثابه‌ی بربریت مطلق ــ برای دیگران، سلطنت او در حکم آخرین طغیان عظیم علیه مدرنیته و واپسین تلاش برای ساخت یک اتوپیا (مدینه‌ی فاضله) است. با این اوصاف حکایت هیتلر همچنان تهدیدی برای اروپا محسوب می‌شود که در مقابل برنامه‌های سیاسی عظیم به هوش باشند و فریفته نشوند.

از طرفی دیگر، هیتلر و جنگ جهانی دوم به عنوان آخرین مقطعی که تاریخ هنوز «عظیم» و «واقعی» بود، قابل ملاحظه است، چرا که هنوز به خرده روایت‌ها و فرا واقعیت‌ها، آن گونه که ژان فرانسوا لیوتار و فردریک جیمسون و ژان بودریار معتقدند، تقسیم نشده بود. از این رو هیتلر به سینما این امکان را می‌دهد که فیلمی حماسی درباره‌ی اتفاقاتی که هنوز متعلق به عصر ماست خلق کند، هر چند توسط کسانی باشد که تعدادشان روز به روز کم‌تر می‌شود.

موج فیلم‌های جدید درباره‌ی هیتلر از این منظر قابل ملاحظه است که واکنشی به تعداد، نوع و موفقیت تجاری فیلم‌هایی محسوب می‌شود که طی دو دهه‌ی اخیر درباره‌ی هولوکاست ساخته شده. این مساله همان طور که پیش‌تر گفتم، به تفاوت میان تابوی بازنمایی هیتلر و بازنمایی هولوکاست بر می‌گردد. از آن جا که این دو با هم در ارتباطند، تغییر در یکی از آن‌ها، بر دیگری نیز اثر می‌گذارد. با این حساب این عبارت که «هولوکاست خوب می‌فروشه»، این عبارت را هم به دنبال دارد که «هیتلر هم خوب می‌فروشه». از آن جا که حتی غیرقابل ارائه‌ترین مسائل هم توسط کارگردان‌ها به تصویر کشیده می‌شود ــ همان گونه که در آثاری مثل «منطقه‌ی خاکستری» ساخته‌ی تیم بلیک و کمدی هولوکاستی و محترمانه‌ی روبرتو بنینی به نام «زندگی زیباست» به تصویر کشیده‌شده ــ فیلم‌سازان را بر آن می‌دارد تا تصویری از هیتلر ارائه دهند که در دهه‌ی ۱۹۷۰یا 1980 غیر قابل پذیرش می‌نموده.

جا دارد به منو میژس، کارگردان فیلم «مکس» اشاره کنم که قبل از ساخت فیلم هیتلری خود، با اسپیلبرگ کار می‌کرده و ابتدا فیلمنامه‌اش را به او پیشنهاد داده، چون تصور می‌کرده او کسی است که قادر است همان گونه که سینمای هولوکاستی را به جریان اصلی سینما معرفی کرده، به نوسازی چهره‌ی هیتلر هم علاقه داشته باشد و آن را نیز به جریان اصلی فیلم‌سازی بشناساند.

نکته‌ی دیگر در خصوص ساخت فیلم‌های جدید درباره‌ی هیتلر، موفقیت آثار پست‌مدرن نظیر Starship Troopers ساخته‌ی پل ورهوورن(۱۹۹۷)، «گاتاکا» (۱۹۹۷)ساخته‌ی اندرو نیکول و «پسر جهنمی» (۲۰۰۴) ساخته‌ی گی‌یرمو دل‌تورو است. همان طور که فلورنتین استژلچیک معتقد است، این گونه فیلم‌ها، سعی در بازنمایی، تفصیل و لذت بردن از به تصویر کشیدن نازی‌ها دارند، و حتی نظم و انضباط آن‌ها را می‌ستایند. اما با توجه به روایت این داستان‌ها در زمان آینده و استفاده از راه‌کارهای متعلق به خرده‌سینماها، خود را از هر گونه مسوولیت اخلاقی در قبال موضع ایدئولوژیک آن‌ها مبرا می‌کنند.

ساخت فیلم‌های تاریخی درباره‌ی هیتلر این قابلیت را دارد که در حکم سودجویی از جاذبه‌ی فاشیسم تلقی ‌شود در حالی که ادعا می‌کند با نمایش منبع و ماخذ این گونه فیلم‌ها، نقاب از چهره‌ی این تقلید‌ها و بازسازی‌های پست‌مدرن بر خواهد داشت.

منبع : http://www.mehrnameh.ir





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نگاهی به استراتژی تبلیغاتی هیتلر : باید دروغ های بزرگ را مرتبا تکرار کرد ...

".... حقیقت نیازی به باورآوردندگان ندارد. بگذارید یادآوری کنم: حقیقت نیازی به مومنین ندارد. خورشید دربامداد برمی خیزد __شما آن را باور ندارید، دارید؟ هیچکس از دیگری نمی پرسد، "آیا به خورشید اعتقاد داری؟ آیا ماه را باور داری؟" اگر کسی بیاید و از تو بپرسد، "آیا خورشید را باور داری؟ آیا ماه را باور داری، آیا به درختان اعتقاد داری؟"، فکر می کنی که او یک دیوانه است. چرا این سوال ها را می پرسد؟ این ها وجود دارند، بنابراین موضوع باورداشتن به آن ها وجود ندارد.

مردم دروغ ها را باور می کنند: حقیقت نیازی به مومنین ندارد. و وقتی دروغ می سازی، 
یک رهبر بزرگ می شوی. مردم ابداع کنندگان بزرگی هستند. وقتی دروغ ها چنان هستند که کسی نمی تواند آن ها را تشخیص بدهد و راهی برای اثبات یا انکار آن ها وجود ندارد، تو حفاظت شده ای. مردمان زیادی در مورد دروغ های روحانی سخن می گویند، این مطمئن تر است.

.... آدلف هیتلر در زندگی نامه ی خودش، ماموریت منMein Kampf ، نوشته است که یک دروغ باید بارها و بارها تکرار شود تا حقیقت بشود. و او می داند __درواقع، هیچکس جز او به این خوبی نمی داند: این تجربه ی خودش است. او تمام زندگیش را با دروغ زندگی کرد، دروغ هایی چنان واضح که در ظاهر هیچکس حتی فکرش را نمی توانست بکند که کسی آن ها باور کند!

برای نمونه، " به سبب وجود قوم یهود، تمام دنیا در حال اضمحلال است و به سمت جهنم می رود." یهودی ها چگونه وارد این شدند؟ وقتی هیتلر برای نخستین بار در مورد یهودیان سخن گفت، حتی دوستانش خندیدند و به او گفتند، "این احمقانه است." او گفت، "شما فقط صبر کنید. به تکرار این ادامه بدهید و نه تنها غیریهودیان آن را باور خواهند کرد، حتی یهودیان نیز باورش می کنند. فقط به تکرار این ادامه بدهید."

باور توسط تکرار پیوسته ایجاد می شود. و او تمام نژاد آلمان را وادار به باور کرد __یکی از هوشمندترین نژادهای روی زمین و آنان قربانی این مرد ابله شدند. ولی او چند کیفیت داشت. برای مثال، او قادر بود چیزی را پیوسته برای سال ها تکرار کند، از پشت بام، با قطعیت و یقین کامل، بدون هیچ تردید. این واگیردار بود.

مردم آنچه را که می گویی باور نمی کنند، آنان به روشی که تو آن را ادا می کنی باور دارند. و زمانی که هنر دروغ گویی را یادگرفتی، یک اعتیاد می شود، زیرا مردم شروع می کنند به باور کردن تو، شروع می کنی به قدرتمند شدن. و سپس اگر بتوانی ترتیب چند چیز را بدهی، قدرتت عظیم می شود. برای نمونه، اگر بتوانی نوعی خاص از شخصیت را پیدا کنی، این به تو اعتبار می بخشد. اگر شخصیت تو طوری باشد که مردم بتوانند به آسانی تو را باور کنند، این به تو کمک می کند. مردمانی که با دروغ زندگی می کنند همیشه در اطرف خودشان یک شخصیت خاص ایجاد می کنند؛ اگر یک شخصیت هم نباشد، دست کم ظاهر آن را دارد!


هیتلر یک ورح والا mahatma بود. او مشروب نمی خورد، به هیچ مسکری دست نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ فقط غذای گیاهی می خورد و لب به گوشت نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ او حتی چای یا قهوه نمی نوشید و سیگار هم نمی کشید. چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ او از مورارجی دسای (نخست وزیر وقت هند که عادت داشت برای حفظ سلامتی روزانه از ادرار خودش بنوشد! م) یک روح والاتر بود، زیرا حتی ادار خودش را هم نمی نوشید! چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ باید باورش کنی! او تمام اعتبارها را دارد.

او صبح زود از خواب بیدار می شد و شب ها زود به خواب می رفت: اینگونه عادت کرده بود. او تمام عمرش را، تقریباٌ تا آخرین لحظه مجرد بود__ می گویم تقریباٌ، زیرا فقط سه ساعت قبل از مردنش، قبل از خودکشی اش، ازدواج کرد. فکر می کنم این تنها کار عاقلانه ای بود که درتمام عمرش انجام داد__ فقط سه ساعت قبل از مرگ! او می بایست فکر کرده باشد، "حالا ازدواج چکار می تواند با من بکند؟ درهرصورت بزودی خواهم مرد!"

فقط سه ساعت قبل از خودکشی.... در میانه ی شب، وقتی که تصمیمش را برای خودکشی گرفت، کشیش را احضار کرد. کشیش را بیدار کردند و به سلول زیرزمینی او بردند. فقط سه یا چهار دوست در آنجا حضور داشتند. مراسم ازدواج سریع و فوری انجام شد و تنها کاری که پس از ازدواج کرد خودکشی بود __ این ماه عسل آنان بود. او تمام عمرش را مجرد بود.

این چیزها اعتبارآور هستند. اگر واقعاٌ می خواهی یک دروغگو باشی، اگر واقعاٌ مایلی به دروغگویی ادامه بدهی، آنوقت باید شواهدی درست کنی که انسانی با شخصیتی ویژه هستی، چگونه می توانی دروغ بگویی؟ مردم تو را باور خواهند کرد. برای همین است که قدیسان شما، کسانی که به دروغ های روحانی می پردازند، متکی به شخصیت هستند.

انسانی که با حقیقت زندگی می کند نیازی ندارد که به هیچ چیز تکیه کند؛ خود حقیقت کافی است. ولی حقیقت در مردم باور ایجاد نمی کند __درواقع، حقیقت مردم را شاکی می کند! مردم عاشق دروغ هستند و همیشه از حقیقت گریزانند....

... درواقع، دروغ هرچه بزرگتر باشد، امکان باور آن بیشتر است، زیرا اگر دروغ کوچکی باشد، امکان کشف آن برای مردم هست، آنان این مقدار هوش را دارند! ولی اگر دروغ بسیار بزرگ باشد، بزرگتر از هوشمندی، آنان هرگز قادر به کشف آن نیستند. برای همین است که دروغ های بزرگ قرن ها زنده هستند.

منبع : وبلاگ صهیب عبدی ابتهاج




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


تیموفی ریبك» با انتشار كتابی به نام «كتابخانه شخصی هیتلر» به كتاب‌ها و نویسندگان مورد علاقه این جنایتكار آلمانی اشاره كرده و زندگی شخصی وی را بررسی كرده است.

«هیلتر» دیكتاتور آلمانی را بیشتر به سوزاندن كتاب می‌شناسند در حالی كه این شخصیت خودكامه مجموعه‌ای از كتاب‌های مختلف را در كتابخانه شخصی خود نگهداری می‌كرده است.

«تیموتی ریبك» نویسنده آمریكایی با نوشتن كتابی با عنوان «كتابخانه شخصی هیتلر: كتاب‌هایی كه یك زندگی را شكل دادند» به زندگی «هیلتر» با توجه به كتاب‌های كتابخانه وی می‌پردازد.

این نویسنده معتقد است كه كتاب‌های كتابخانه شخصی هیتلر در شكل‌گیری شخصیت جنایتكار و خودكامه‌ وی تاثیر بسزایی داشته‌اند.

به نوشته نویسنده این كتاب «هیتلر» 16 هزار جلد كتاب داشته كه آن‌ها را در اقامت‌گاه خود در شهرهای برلین، مونیخ و اوبرسالزبرگ نگهداری می‌كرده است.

منبع : پارسینه 
20 دی ماه سال 1387




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یك مرد آلمانی روز سه شنبه به جرم كندن سر مجسمه هیتلر در موزه ای در شهر برلین به پرداخت نهصد یورو جریمه محكوم شد. وی كه یك پلیس از كار بركنار شده بود به اتهام وارد آوردن خسارت به اموال عمومی و مجروح كردن یكی از نگهبان های موزه كه قصد داشت مانع كار وی شود به پرداخت این جریمه محكوم شد. دادگاه اعلام كرد میزان خسارت وارد آمده به مجسمه هیتلر حدود شش هزار و سیصد و بیست و پنج یورو برآورد شده است. 
به گزارش خبرگزاری فرانسه از برلین، وی در جلسه دادگاه برای دفاع از خود اعلام كرد وجود مجسمه هیتلر در فاصله پانصد متری بنای یادبود قربانیان هولوكاست، غیر قابل تحمل است.

منبع : پارسینه
22 اردیبهشت ماه سال 1388




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره یک شبهه آریایی !

مقایسه ایران با آلمان مانند مقایسه سیب با سیب زمینی ( یا بقول آلمانی ها مقایسه سیب و گلابی ) است ! نه تاریخ حداقل 150 سال گذسته شان، نه جامعه شان، نه فرهنگشان، نه محیط زیستشان، نه اقتصادشان، نه دولتشان و ... شباهتی با هم ندارند.

1. قدیمی ترین حزب جهان در آلمان حدود 150 سال پیش تشکیل شد. سازمانیابی حزبی نه به خاطر آروزی مؤسسین آن بلکه ضرورتی اجتماعی بود. در زمان انقلاب کبیر فرانسه، آلمان در مقایسه با انگلستان و فرانسه یک کشور عقب افتاده غیر صنعتی با ساختاری فئودالی و ملوک الطوایفی بود.

 بعد از انقلاب اقلیت مذهبی هوگنوتن در فرانسه تحت فشار طبقه جدید حاکم بود. این اقلیت در حرفه های فنی ورزیده بود. امپراطور پروس (پروس: بخش بزرگی از آلمان آنروز با مرکزیت برلین بود) از فرصت استفاده کرده به این اقلیت پیشنهاد اسکان دائم در این مناطق با آزادی کامل مذهبی داد. این پیشنهاد نه از روی کاری "بشردوستانه" بلکه با هدف انتقال فنونشان به آلمان بود.

 51 سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه، انقلابی کما بیش با اهدافی مشابه در آلمان بوقوع پیوست. این انقلاب گرچه حدود دو سال بعد، از طرف مرتجعین خواهان حفظ منافع خویش، به شکست کشانده شد ولی دو طبقه نو ظهور یعنی بورژوازی (طبقه صاحبان صنایع) و کارگر را تثبیت کرد. حفظ منافع این دو طبقه چه در مواجعه با مرتجعین و چه در برابر همدیگر حزبیت را ضروری میکرد، گفتمان اجتماعی در عرصه فلسفه، دین خصوصاً نقش کلیسا، هنر، نقد، نقش زن، حقوق بشر و هر آنچه که به زندگی اجتماعی مربوط می شود را از پستو ها به خیابانها کشاند و دغدغه روز مردم "عادی" کرد. لطفاً چنین روند هر دم متغیر را در 150 سال گذشته ایران نشان دهید!

2. زمینه هایی که در بخش (1) خلاصه وار بدان اشاره شد در تشکیل حزب محدود نمی شود بلکه اندیشه سازمانیابی را در جامعه تقویت میکند. هر گروه برای پیشبرد اهداف و حفظ منافعش سازمان اجتماعی و فراگیر خویش را بر پا می دارد که تنها به این گروه تعهد دارد.

 از این سازمانها میتوان از اتحادیه های کارگری، سازمانهای مدافع حقوق زنان, کودکان، محیط زیست، روزنامه نگاران، نویسندگان، وکلاء، معلمین، پرستاران، دانشجویان، دانش آموزان و حتی مصرف کنندگان و ... نام برد. 

باید اضافه کرد که این سازمانها "دولتساخته" نیستند بلکه مستقل از دولت اند و قانوناً برسمیت شناخته می شوند. چنین جامعی از شکل یک جامعه بدوی "همگون" به یک جامعه مدرن "ناهمگون" مبدل خواهد شد که هیچ پوپولیست عوامفریب مدعی "فراطبقاتی" شانسی نخواهد داشت. 

حتی اگر در یک دوران بحرانی که معمولاً با عقب راندن و سرکوب این سازمانهای اجتماعی همراه است، پوپولیستی از طرف طبقه ذینفع به روی صحنه رانده شود (همانند هیتلر در دهه 30 میلادی قرن گذشته) عمرش طولانی نخواهد بود و پس از سپری شدن این دوران، جامعه سریعاً خود را بازسازی خواهد کرد. لطفاً چنین سازماندهی اجتماعی را در ایران نشان دهید!

3. روندهای مورد گفتمان در بخشهای (1) و (2) فرهنگ جامعه را دستخوش تغییری مدام میکند. هر آنچیزی که دیروز هنجار و مقدس شمرده میشد، میتواند امروز ناهنجار و نامقدس (ویا بر عکس) شود. زمینه مادی این تغییرات همان منافع متفاوت گروههای اجتماعیست که بوسیله سازمان هایشان در جامعه به پیش رانده میشوند. 

با توجه به توازن قوا بین این گروهها این تغییرات بوقوع میپیوندند. هر گروه برای پیشبرد اهداف، حفظ ویا بسط منافعش مجبور است دیگر گروههای اجتماعی و سازمانهایشان را با خود همراه کند تا به نیروی بیشتری دست یابد. در این راه اغلب مجبور است خود را نیز "تغییر" دهد و گرنه "بازی" را به رقبا واگذار خواهد کرد. 

در چنین شرایطی کوچکترین اشتباهی، دروغی، لاپوشانی و هر نوع لغزشی میتواند هزینه بالایی داشته از طرف رقبا مورد استفاده قرار گیرد. رئیس جمهور پیشین آلمان در مواردی که در مقایسه با کشورهای دیگر در حد "آفتابه دزدیست" برکنار شد. خانم وزیر آموزش و پرورش پیشینش بخاطر کامل نبودن فهرست منابع در پایاننامه دکترایش (در دهه 70 میلادی قرن پیش!) شغلش را از دست داد.

 از همین نوع وزیر دفاع سابقش بخاطر رونوشت برداری و ذکر نکردن منابع در پایاننامه دکتراش بر کنار شد. حالا در نظر بگیرید کشوری را که در آن 1000 نفر (این تازه مشت نمونه خروار است!) بدون کنکور و زحمتی لقب "دکتر" را یدک میکشند!.

 در جامعه ای مانند آلمان نمیتوان گروههای اجتماعی را  به سیاهی لشگر گروههای دیگر تبدیل کرد. اگریک گروه اجتماعی احساس کند یکبار سرش بوسیله گروهی دیگر کلاه رفته دفعه بعد به رقیبش نزدیک خواهد شد. 

 در چنین جامعی "عشایری" با عینک های آفتابی و روسری های یک وجب از پیشانی عقبتر(!) همراه با لباس مخصوص، سرگردان بین قشلاق محمود و ییلاق حسن نمیبینید! لطفاً توضیح دهید در ایران چگونه است! 

4. حقیقتیست که ایران بزرگتر از آلمان است! آیا این یک برتریست!؟ چند در صد خاک ایران قابل سکنه ویا کشاورزیست؟ اصلاً در آلمان کویر وجود دارد؟ صحرای بی آب و علف چطور؟ در آلمان مشکل کم آبی و خشکسالی وجود ندارد. 

در تمامی نقاط این کشور میتوان کشاورزی و دامپروری کرد. با هواپیما که مسافرت میکنید غیر از کوههای آلپ شهرها از مراتع سر سبز و جنگلها محاصره شده است. از دود بنزین پتروشیمی و حرکت شنها خبری نیست. 

با وجود زیرساختهای حمل و نقل شهری و برونشهری، استانداردهای بالای محیط زیستی این کشور قابل مقایسه با ایران نیست. از همه مهمترحساسیت و آگاهی نسبی مردم نسبت به مقولات محیط زیست است. در ایران چطور!؟وضعیت اسفبار مراتع و ساخت و سازهای دیمی در این مناطق، جنگلهای رو به نابودی، گونه های نادر حیوانات یا منقرض شدند، مانند ببر مازندران و یا در حال انقراضند همانند پلنگ و یوزپلنگ ایرانی....

5. آلمان به خاطر رقابتهای تاریخی که با انگلستان و فرانسه داشته و دارد راهی جز صنعتی شدن سریع و کوتاه کردن فاصله اش از این دو کشور نداشت. جامعه در این راستا سازماندهی شد. 

سازمانیابی و سازماندهی یکی از هنرهای برجسته آلمانی هاست. بیجهت نیست که فلاسفه و آهنگسازان بزرگ از این حوزه فرهنگی اند. آقتصاد آلمان تک محصولی نیست. بقول معروف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را تولید میکنند. 

تولید در این کشور مرحله صنعتی را پشت سر گذاشته به مرحله علمی رسیده است. سازماندهی این صنعت عظیم متمرکز نیست بلکه در تمامی کشور پخش است. در بین راه به شهرک هایی برخورد میکنید که حتی قبلاً نامش را نشنیدید ولی چند شرکت در آن مستقر است. بدین ترتیب دیگر لزومی ندارد که مردم آن شهرک به دورو بر شهرهای بزرگ مهاجرت کنند و مسائل دیگری هم برای خود و هم برای آن شهرها ایجاد کنند.

اقتصاد آلمان بر اساس نوآوری و واکنش سریع در شرایط متفاوت بنیاد شده است. این برتری ویژه آن نسبت به رقبای آن است. سیستم آموزشی آن همراه با سیستم اقتصادی آن است.

 در این کشور تحصیل تا کلاس 10 برای هم اجباریست بعد از آن اکثریت به آموزشگاههای حرفه ای میروند که در آن جدا از اینکه محصل آموزش بنایی، تراشکاری، مکانیکی، پرستاری و یا کامپیوتر میبیند، بخشی از دوران 3 ساله، نظری خواهد بود و بخش دیگر آن عملی (دوآل سیستم). دوران عملی در کارخانه ویا کارگاههای صنعتی سپری میشود و اغلب پس از دوران آموزش در همانجا مشغول کار میشوند. 

همراه با سیستم دانشگاهی موسسات علمی-پژوهشی زیادی در این کشور هستند که بعنوان پشت جبهه اقتصاد این کشور عمل میکنند. از آن میان میتوان به انستیتوی عظیم ماکس پلانک و فروئن هوفر اشاره کرد که اولی به پژوهشهای بنیادی طولانی مدت و دومی به پژوهشهای عملی کوتاه مدت مشغولند. این مؤسسات در شهرهای مختلف آلمان شعبه دارند. 

در ایران اکثریت دانش آموزان آرزوی رفتن به "دانشگاه" دارند. پس از 4 سال یک مدرک "کارشناسی" (!؟) دریافت میکنند. آموزش آن در حدی نیست که حتی مانند آن بنای آلمانی به او کاری داد!

 محل کار کافی نیز در ایران برای چنین افرادی وجود ندارد. آیا میتوان سرنوشت دیگری جز سرخوردگی برای چنین "آموزش" دیده گانی انتظار داشت؟

 هزینه بیهوده 3 سال اضافی دوره آموزشی نسبت به آلمان را از کجا باید تأمین کرد؟ از فروش نفت و گاز؟ آلمان از آن بی بهره است. از جیب مالیات دهندگان؟ 

ولی این پول به راحتی فروش منابع زیرزمینی بدست نمی آید که بتوان آنرا بیهوده هزینه کرد!. آیا میتوان اقتصاد آلمان، بعنوان لوکوموتیو اقتصاد اروپا، را با "پیکان 47" (اقتصاد ایران!) مقایسه کرد!؟ 

در آنصورت این مقایسه فیل و فنجان خواهد بود. این غول اقتصادی دو سال پیاپی صادرات 1000 میلیاردی در کارنامه دارد. میزان بارآوری تولید آن بسیار بالاست. بیکاری در این کشور کمتر از 10درصد و بعضی نقاط کمتر از 5درصد است. آلمانی ها از بیمه عمومی پزشکی برخوردارند. نگاه کنید به وضعیت اقتصادی انگلستان، فرانسه واز آنها بمراتب فاجعه بارتر کشورهای جنوب اروپا از جمله یونان، پرتغال، اسپانیا و ایتالیا با بیکاری ها و بدهی های دولتی نجومی همراه با اقتصادی در هم ریخته.

6. نظام سیاسی آلمان فدرال است، گرچه کشوری تک ملیتی است (منظورم غیر از اقلیت خارجی هاست). هر 4 سال انتخابات پارلمانی بر گزار میشود که در پایان هر حزبی که حداقل 5 درصد آرا را کسب کرده باشد به تناسب نماینده به پارلمان می فرستد. غیر از این حداقل آرای 5درصدی، هیچ چیز دیگر ویا مرجعی نمیتواند جلوی حزبی ویا فردی را برای ورود به پارلمان بگیرد! 

اگر هیچ حزبی از اکثریت مطلق برخوردار نباشد، آن حزبی که بیشترین آرا را کسب کرد با احزاب نزدیک به برنامه خود وارد مذاکرات ائتلافی خواهد شد تا یک اکثریت مطلق را شکل دهد. صدر اعظم (نخست وزیر) معمولاً از حزبیست که از بیشترین آرا برخوردار است و وزرا به نسبت رأی احزاب ائتلافی و قدرت چانه زنی آنها تقسیم میشود. 

مؤسسات گوناگون آکادمیک در پیشبرد برنامه ها به دولت مشاوره میدهند. خصوصاً در گفتمانهای راهبردی بین این مؤسسات جدل نظری به صورت علنی در رسانه های آزاد این کشور صورت میگیرد که خود باعث ارتقاع آگاهی عمومی میشود. داستان ایرانیش را خود بهتر میدانید!

برای موفقیت هر حرکتی باید زمینه های لازم آن مهیا باشد. در جامعه ای که فرهنگ مسلط آن "بی خیال امروز، فردا هم ول معطله، زنده باد دیروز" است شانس موفقیت حرکتهای راهبردی کم است. چارچوب بسته اجازه بلند پروازی را نمیدهد.

در مقابل فرهنگ آلمانی یعنی نظم و انضباط، برنامه ریزی راهبردی، سازمانیابی، سازماندهی، تلاش مداوم، غلو نکردن، رک و دقیق گویست. انصافاً میتوان دو جامعه آلمانی و ایرانی را با هم مقایسه کرد!؟

نویسنده : امیر پرویز

منبع : پارسینه | Parsine

14 اردیبهشت 1393





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3