تبلیغات
نازی آرشیوز NaziArchives - مطالب شهریور 1394
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نازی آرشیوز NaziArchives
وبلاگ اطلاع رسانی تارنمای نازی آرشیوز | مرجع تخصصی نازیسم ، رایش سوم و جنگ جهانی دوم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

آدولف هیتلر رهبر افسانه ای رایش سوم را می توان بزرگترین مرد جنگی اروپا در کل تاریخ اروپا دانست. کسی که در جوانی خرج خود را با کشیدن نقاشی بدست آورده و سپس در جنگ جهانی اول به عنوان سرباز در ارتش آلمان خدمت کرد .

آدولف هیتلر فرزند آلویز هیتلر در 20 آوریل 1889 در براناو ام این در اتریش- مجارستان چشم به جهان گشود.  پس از مرگ پدر و مادرش و عدم قبولی در آکادمی هنر های زیبا به آلمان رفت. هیتلر مدت ها بیکار بود و تنها از راه نقاشی پول بدست می آورد. 


با آغاز جنگ جهانی اول آدولف هیتلر به ارتش آلمان و هنگ باواریا پیوست. او در نبرد های مختلفی در جبهه غرب شرکت کرد و به درجه ی سرجوخگی رسید. او در جنگ به عنوان امربر کار می کرد و از نظر همه امربر ها و افسران او سرباز بی باکی بود و هر زمان که برای انجام ماموریت به یک داوطلب نیاز بود او داوطلب می شد. او دو بار در جنگ مجروح و مدتی نیز کور بود و تا پایان جنگ بخاطر دلاوری هایش شش نشان جنگی دریافت کرد که نشان صلیب آهنین درجه یک را می توان مهمترین آن ها دانست. نشانی که به کمتر سرجوخه ای داده می شد.

با شکست آلمان در جنگ جهانی اول (در سال 1918)  هیتلر به حزب کارگر پیوست و سپس با سخنرانی های آتشینش توانست تعداد اعضای حزب را بیشتر کند. بخاطر سخنرانی هایش به عنوان مسئول تبلیغات حزب منصوب شد و با وارد کردن همرزمانش به حزب آن را تا حد زیادی گسترش داد و سرانجام به رهبری حزب رسیده و نام حزب را به « ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان» تغییر داد و پرچم صلیب شکسته را به عنوان پرچم حزب انتخاب نمود. پس از اینکه وی به رهبری حزب رسید با پشتیبانی ژنرال لودندورف ژنرال نامی آلمان در جنگ جهانی اول اقدام به یک کودتا در باواریا کرد اما در کودتا شکست خورده و در سال 1924 به زندان محکوم شد. او در دادگاه نطق آتشینی ایراد کرد که همه را به تحسین واداشت. هیتلر در زندان جلد اول کتاب معروفش نبرد من رو نوشت و نه ماه پس از حبس از زندان آزاد شد. کتاب نبرد من در آلمان از محبوبیت به سزایی برخوردار بود به طوری که پس از انجیل پرفروس ترین کتاب آلمان شد.
پس از آزادی از زندان هیتلر متوجه شد که باید به شیوه ی قانونی پیش برود. در نتیجه تا حد امکان فعالیت سازمان های نظامی حزب را کنترل کرد و مجددا فعالیت حزب را گسترش داد و سرانجام در سال 1933 به صدارت اعظمی آلمان رسید و با مرگ رئیس جمهور هیندنبورگ در سال 1934 رسما پیشوا و صدراعظم آلمان شد.

هیتلر پس از قدرت یابی پیمان ورسای را آرام آرام لغو کرد. ارتش آلمان را از صد هزار نفر به سیصد هزار نفر گسترش داد و نیروی هوایی را در 1935 تاسیس کرد و طولی نکشید که آلمان را به یکی از بزرگترین قطب های نظامی و اقتصادی جهان کرد.

برخی از ویژگی های هیتلر :
هیتلر ویژگی های منحصر به فردی داشت. در مدرسه او در رشته تاریخ دانش آموزش قابلی بود و پس از آن در نقاشی و به ویژه معماری استعدادی از خود نشان داد. از ویژگی های منحصر به فرد او می توان اراده ی خارق العاده ی او را مثال زد. اراده ای که او را از خیابان های وین به نبرد های سخت فرانسه در جنگ جهانی اول و سپس به رهبری آلمان رساند. اراده ای که باعث شد حداقل برای مدتی کوتاه به اتحاد تمام سرزمین های آلمانی عمل جامه ی عمل بپوشاند. چنین رویدادی در تاریخ آلمان تنها در دوره هیتلر روی داد. هیتلر حیوانات را نیز بسیار دوست داشت و یک سگ به نام « بلوندی» هم داشت. زمانی که هیتلر به دیدن فیلم می پرداخت هنگام شکار یک حیوان در فیلم چشمانش را با دستانش می گرفت. زمانی که قناری کاخ صدارت اعظمی مرد هیتلر مدت ها ناراحت بود و برای قناری گریه می کرد. علاقه ی هیتلر به پول بسیار کم بود. او نه در جوانی که فقیر بود و نه در دوران صدارت اعظمی و رهبری خود به پول علاقه ای نشان نمی داد و حتی حقوق صدارت اعظمی خود را دریافت نمی کرد و تنها در آمدش پول حاصل از فروش کتاب نبرد من بود و اگر هم در ساختمان های مجلل زندگی می کرد نه بخاطر علاقه اش به پول بلکه بخاطر عظمت و بزرگی آلمان بود. هیتلر خود را سرباز می دانست و غذای ساده می خورد، نه سیگار می کشید و نه مشروب میاشامید و گوشت هم نمی خورد زیرا معتقد بود که گوشت انسان ها را مانند حیوانات وحشی می کند. نفرت هیتلر از سیگار به حدی بود که بار ها به این فکر می کرد که در جیره سربازان به جای سیگار به آن ها شکلات بدهد اما اطرافیانش با این کار مخالفت کردند. در مسئله دین هیتلر را می توان یک کاتولیک معتقد دانست. البته او مذهبی و متعصب نبود اما با توجه به آن چه از وی می دانیم وی به خدا و مذهب کاتولیک معتقد بود و البته علاقه ای هم به دین شینتو و اسلام داشت به طوری که در زمان وی برلین مرکز گروه های اسلامی ضد استعمار شده بود و حتی در اس اس یک لشگر اسلامی تاسیس شد. نفرت هیتلر از یهودی بسیار زیاد بود. هیتلر که خود از سربازان جبهه ی جنگ جهانی اول بود و چهار سال به سختی نبرد کرده بود یهودیان را دلیل شکست آلمان می دانست و معتقد بود یهودیان خود را آلمانی نمی دانند. هیتلر زمانی که زخمی شده بود و سفری به خاک آلمان کرد در نهایت تعجب دید که تقریبا تمام یهودیان منشی و تمام منشیان یهودی هستند و بر عکس در میدان نبرد کمتر یهودی دیده می شود. این وضع او را به قدری خشمگین کرد که تصمیم گرفت به جای استراحت فورا به جبهه بازگردد. علاوه بر اراده دلاوری هیتلر بر همگان آشکار است به طوری که برخی می گویند در جنگ جهانی اول چهار سرباز و به گفته ی برخی دیگر پانزده سرباز متفقین را در یک مرتبه اسیر کرد!!! هیتلر به داشتن زن و فرزند علاقه نداشت زیرا معتقد بود اگر زن و فرزند داشته باشد توجهش از سرزمینش آلمان منحرف می شود و باید ماموریت الهی خود را به پایان برساند. از ویژگی های بارز دیگر آدولف هیتلر عشق او به آلمان بود و در واقع او در عشق به آلمان فنا شده بود. همانند بعضی شاهان و دیکتاتور ها سرزمینش را برای خود نمی خواست بلکه بر عکس خود را برای سرزمینش می خواست. به همین دلیل زمانی که نیروهای شوروی در نزدیکی کاخ او بودند و فهمید که دیگر نمی توان پیروز شد با اوا براون ازدواج و سپس خودکشی کرد. با وجود اینکه پیش از خودکشی عده ی بسیار زیادی از او خواستند برلین را ترک کند اما او خود را یک سرباز می دانست و معتقد بود باید عقب نشینی نکرده و از دستور اطلاعت کند. در نتیجه تصمیم چون از نظر بدنی خود را بسیار ضعیف می دانست و قادر به گرفتن سلاح بدست و رزم با دشمن نبود خودکشی کرد. هیتلر با خودکشی خود ایمان به ناسیونال سوسیالیسم، اطاعت از دستور و جان دادن در راه میهن را نشان داد.

 دلایل اصلی ضدیهودبودن هیتلر :

 ۱- نفوذ همه جانبه صهیونیستهای اروپا درتمامی لایه های حکومتی واجتماعی آلمان.

۲- خیانت  صهیونستهای یهودی به آلمان وعامل اصلی عقب ماندگی ملت آلمان درزمینه های گوناگون اقتصادی واجتماعی.

۳- عامل اصلی شکست آلمان درجنگ جهانی اول وهمدستی با کمونیستهای آلمان دراین شکست.

۴- جاسوسی  صهیونیستها برضد مسیحیان وبرضد اقوام غیریهود وماده پرستی وضد الهی بودن افکارصهیونیستی 

منبع : http://sonofrouhollah.blogfa.com





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives

براستی کدام دولتها و چه کسانی پشت پرده تروریسم و تجارت مواد مخدر و … هستند ؟؟؟
آلمان نازی ؟؟؟!!!
هیتلر ؟؟؟!!!
یا بریتانیای کبیر و آمریکا و روسیه … ؟؟؟!!!
جنگهای خانمانسوز خاورمیانه و بالکان توسط چه کسانی برپا شد ؟؟؟
آیا هیتلر در ایجاد جنگ بالکان و قتل عام و جنایتهای هولناک و نسل کشی مردم بوسنی و کرواسی دست داشت ؟؟؟
یا حکومت آلمان نازی برپاگننده انقلابهای دروغین و شورشهای وحشیانه در منطقه آسیا و خاورمیانه بود که منجر به روی کارآمدن جنایتکارانی مانند صدام و … گردید ؟؟؟
یا هیتلر دستور یورش نظامی به افغانستان و سرنگونی حکومت ظاهرشاه را صادر نمود تا بعدها شورشیان آدمکشی مانند طالبان و … پدید آیند ؟؟؟
یا حکومت آلمان بدستور هیتلر داعش را پدید آورده و تمامی جنگ افزارهای مورد نیاز یک آرتش را در اختیار آنها قرار داد … ؟؟؟؟
با اندکی ژرفنگری در تاریخ میتوان پی به دسیسه چینیها و پلیدکاریهای اهریمنانی چون بریتانیای کبیر و سایر همدستان اهریمن سرشتشان در کشورهای آزاد جهت نابودی بشریت و به بردگی کشاندن مردم جهان برد …

به امید بیداری مردم جهان و آزادی جهانیان از چنگال اهریمنان سرخ و سیاه ...

امید است که خرد روشنگر راهمان باشد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives

عقاید مذهبی هیتلر

از اعقاید دینی هر شخصی تقریبا می توان به روحیات آن فرد پی برد آدلف هیتلر هم از این قاعده مستثنی نیست مردی با عقاید مذهبی انعطاف پذیر که چندین دیگر را مورد بررسی قرارداده بود و شاید بتوان گفت یک دین پژوهش تقریبا حرفه ای بوده.

آدلف هیتلر در کتاب عقایدش یعنی نبرد من از خط اول تا انتهایی ترین خط کتاب اعتقاد بهخدا را از خود نشان می دهد و این کتاب بهترین منبع است که بتوان عقاید هیتلر را بررسی کرد.

عقیده به خدا در نبرد من:

<<شاید خواست خدا این بود که من در بیستم آوریل سال 1889 در شهر کوچکو زیبای سرحدی ( براناو_ام_این ) بین دو کشور آلمان و اتریش به دنیا بیایم.>> نبرد من فصل اول

جمله بالا اولین پاراگراف از نبرد من است که نشان از اعتقاد به خدا و سرنوشت دارد که خداوند برای هر کسی متصور است این شروعی است برای سرنوشت شگفت آور آدلف هیتلر.

کودکی و کلیسا:

آدلف کوچک در خانواده ای کاتولیک که گرایشات مذهبی داشتند به دنیا آمد به دلیل روحیهجستجو گر که داشت از همان کودکی در کلیسا رفت و آمد داشت و به قول خودش درنبرد من:

<<در ساعات بی کاری وقت آزاد خود را در آواز خوانی و سرود های مذهبی در کلیسای لامباخ می گذارندم و فرصت های خوبی برای من پیش می آمد که بتوانم در امور مذهبی مباحثه کنم.>> نبرد من فصل اول

او با یکی از دوستان پدرش که کشیش بود مباحثه داشت .

جوانی آشنایی با یهود ) :

پس از کش و قوس های فراوان در سال های جوانی با اندیشه مذهبی و سیاسی و اقتصادی یهودیان بیشتر از پیش آشنا شد و این دوره   را می توان آشنای آدلف جوان با یهودیت نامید مثلا در مورد یهودیان و اینکه یهودی آلمانی تبار نیستند این چنین می گوید:

<<مذهب آنان نسبت به مذهب ما خارجی بود و به نظرم این تنها اختلافی بود که بین ما و آن ها وجود داشت این اختلاف هم مسئله کوچکی نبود زیرا این افراد نسبت بهمذهب خود متعصب بودند چنان که در سرلوحه دعای صبح آن ها ذکر شده بود که قبر خود را از قبر بیگانگان جدا سازید.>> نبرد من فصل دوم

در این پاراگراف از نبرد من می توان به این موضوع پی برد که هیتلر جوان بشدت در پی تحقیق در مورد دین یهود بود و دین پژوهی جستجوگر بود.

در این ایام آدلف جوان همچنان در پی تحقیق در موارد مختلف بود و همیشه عقیده بهسرنوشت خداوندی را همراه داشت مثلا در اخرین پاگراف های فصل دوم نبرد من درمورد نفوذ نیافتن مارکسیت ها می گوید:

<<من نمی دانم شاید خداوند نخواسته روزی این عقیده در جهان پیشرفت نماید ولی یقین دارم آن روز هنگام ویرانی جهان فرا رسیده...>> نبرد من انتهای فصل دوم

نکته بسیار جالب این است که آدلف هیتلر حرکت خود را فرمان خدا می داند وجهاد بزرگ

<<...با حالی مصمم می گویم اگر روزی در مقابل یهودیان به دفاع برخیزم دفاع من جهاد بزرگ من است که خداوند آن را فرمان داده است.>> نبرد من انتهای فصل دوم

عقاید در آلمان:

هیتلر به آلمان ( مونیخ ) رهسپار می شود هر روز بلوغ فکریش رشد می کند و در پی آن بلوغ خدا شناسی اش   و در قسمتی از کتابش به عدالت خداوند اشاره می کند.

<<اگر عدالت خداوند را در نظر بگیریم او کسی نیست اجازه بدهد که یک ملت متصرفات او پنجاه برابر دیگری باشد اگر زمین ها دارای آنقدرها وسعت هست که تمام مردم را نانبدهد پس ما هم که یکی از افراد این جهان وسیع هستیم آن قدر زمین بدهند که بتوانیمزندگی خود را تامین کنیم.>> نبرد من فصل سوم

عقاید در جنگ:

هیتلر با شروع جنگ خود را مشتاقانه به جبهه ها رساند و خداوند را شاکر است که

که چنین موقعیتی را با به او داده است.

<<برای من هم این ساعات دردناک به منزله رهایی از افکار و فشارهای روحی بود و امروز هم هیچ شرم ندارم از این که اعتراف کنم

از پیش آمدن جنگ بسیار خوشحال بودم و سپاس خداوند را می کردم کهدر یک چنین دوره ای به دنیا آمده ام >>

برای بار دیگر شاهد آن هستیم هیتلر به سرنوشتی که خداوند برایش قرار داده ایمان دارد وخدا را نیز شاکر است.

عقاید در سیاست :

بعد از پایان جنگ و شکست آلمان در جنگ جهانی اول ایشان به حزب حزب کارگرآلمان ( نازی ) پیوست   از این دوره به بعد بلوغ فکری هیتلری به اوج خود می رسد

و بسیاری از سخنرانی ها و اظهار نظرهایش به خداوند اشاره می کنند.

بعد دستگیری در جریان کودتا علیه دولت آدلف هیتلر به همراه هم حزبی هایش دستگیر می شوند و زمانی که در دادگاه حاضر می شوند از جملات مذهبی استفاده می کنند که در نوع خود جالب است:

<<هیتلر در پایان سخنان خود خطاب به هیئت قضات ناگهان   حالتیروحانی   به خود داد و گفت شما صلاحیت محاکمه ما را ندارید تنها  دادگاه خدا و دادگاه جاویدان تاریخ   است که می تواند درباره ما و اعمالما قضاوت کند >> محاکمه آدلف هیتلر دادگاه مونیخ سال 1924

آدولف هیتلر بعد از بدست گرفتن قدرت ( صدراعظم شدنش ) از طرف مردم آلمان   فرستاده خداوند برای ملت آلمان لقب گرفت.

بعد از قدرت یابی آدلف هیتلر در آلمان دست به بازسازی های گستره زد و این شاملکلیسا ها هم می شد و هیتلر احترام خاصی برای کلیسا قائل بود و گفته می شد در موارد نظرات مبلغان دینی را مورد نظر قرار می داد در منابعی ذکر شده است که بیش از600000 نفر از معلمان و استادان و اسقفان و روحانی های آلمانی درجنبش حمایت ازهیتلر عضو بودند و این عمق دوستداری هیتلر در میان مسحیان نشان می دهد.

یکی از دلایلی که سلام نازی هم مورد استفاده قرار می گرفت این بود که گفته می شد

مارتین لوتر ( موسس فرقه پروتستان ) در هنگام اعدام این نوع سلام را داده بود.

در شرایطی که در شوروی و کشورهای کمونیستی بشدت با کلیسا و خداپرستان برخورد می شد و با تبعید های گسترده خداپرستان و برخوردهای زننده برقرار بود و از کلیساها براینگهداری دام استفاده می کردند در آلمان نازی کلیسا ها در حال بازسازی بودند .

هیتلر و واتیکان:

به طور یقین   هیتلر به طور خاص مورد حمایت واتیکان قرار داشت و به نحوی که بسیاری عقیده داشتند واتیکان بهترین فرد را برای مبارزه با رباخواران جهان و جنبشهای ضد خدای فراماسونی برگزیده تا به مبارزه با بزرگترین سیستم های فساد در جهانبرود و نکته بسیار خاص این است که هیتلر بعد چند صد سال رابطه بسیار مناسبی بینآلمان و واتیکان به وجود آورد.

واتیکان آخرین مبارزه خود را با ربا خواری یهودی و فراماسون غرب و افکار منکر خدای کمونیست ها را آغاز کرده بود و این پرچم مبارزه را در دست آدلف هیتلر داده بود ودلیل حمایتش از سوی واتیکان و پاپ هم همین بود.

هیتلر و مسلمانان:

هیتلر به ادیان دیگر هم علاقه داشت و آنها را مورد بررسی قرار می داد از جمله دیناسلام و شینتو ( مذهب ملی ژاپنی ) بودند هیتلر با مسلمانان رابطه خوبی داشت زیرا آنهارا در خط مقدم مبارزه با صهیونها می دانست و قول داده بود بعد از اتمام کار اروپا سراغفلسطین بیاید و کار صهیون های اشغالگر را برای همیشه یکسره کند.

مقامات نازی بارها با رهبران فلسطینی   و در راس آن ها حاج امین الحسینی مفتی اعظماورشلیم دیدار کردند و وعده های زیادی به آن ها دادند

 

حاج امین الحسینی به دستور و تقاضای آلمان نازی ، در پائیز سال 1941 به کرواسی رفت ( که درآن هنگام به اشغال آلمان درآمده و با هیتلر همکاری می کرد ) ، تا مسلمانان آن سرزمین را برایخدمت در واحدهای وافن اس اس Waffen-SS بسیج کند 
به دنبال کوشش های حاج امین الحسینی ، یگانی با نام "گردان کوهستانی سیزدهم وافن اس اس" مرکب ازمسلمانان بوسنی برپا گردید و مفتی اورشلیم در نطقی برای سربازان آن از جمله گفت: « مسلمانان سراسر جهان باید از شما تقلید کنند » .

هیتلر مذهب را بسیار بلند مرتبه می دانند و   درنبرد من می گوید:

<<از طرف دیگر ما عقیده داریم که اگر احساس مذهبی در یک قوم تقویت شود لااقل می تواندان ملت را مافوق درجه انسانی قرار دهد زیرا ایمان داشتن به یک چیز اساس ازادی فکر و رهاساختن او قید اسارت است.>> نبرد من فصل دوازدهم

هیتلر ایمان را نشعت گرفته از مذهب می دانند و ایمان را بسیار مهم می پندارد

<<ایمان یک آلت نیرومندی است که گره ها را می شکافد و راه شناختن مفاهیم فلسفی و مذهبی راباز می کند .>>

توطئه ها و اعتقاد به موهبت خدا:

آدلف هیتلر چندین بار به طور معجزه آسایی از توطئه های ترور جان سالم به در برد و هر باری که ازترورنافرجام به خداوند متوسل می شد و آن ترور های نافرجام را موهبت خداوند می دانست   و اراده بیشتری برای ماموریت بزرگش به کار می بست به عنوان مثال بعد از توطئه نافرجام والکری

به مردم آلمان از رادیو گفت :

<<آدولف هیتلر پس از انفجار بمب-از طریق رادیو به مردم آلمان اعلام می کند که به طور معجزه آسا از حادثه جان سالم بدر برده است.او اعلام می کند که این خاست خداوند بوده است که زنده بماند >>

 

نتیجه گیری:

آدلف هیتلر در نبرد من و سخنرانی های متعددش نشان داده است به خداوند اعتقادی راسخ دارد

و برخلاف تبلیغ دشمنانش ضد مسیح نبوده و درحقیقت سربازی بوده است که با منکران خدا ( کمونیست ها ) _ ربا خواران ( یهودیان ) _ فراماسون های سرباز شیطان به نبرد برخاست

و شجاعانه جنگید ولی پیروز نشد و این همه تهمت و دروغ   علیه او که بی خدای و ضد مسیح بودن او نیز از آن جمله است دروغی بیش نیست   برای اثبات دروغ به دشمنان هیتلر بنگرید که با او بهجنگ پرداختند که هر کدام شیطانی بزرگ بودند.

البته آدلف هیتلر را نمی توانست یک متدین مطلق دانست ولی حداقل این را باید قبول کرد او و حزبش بهخداوند معتقد بودند و احترام خاصی برای ادیان قائل بودند.

<<هر جا ایمان کامل باشد ارداه قوی هم وجود خواهد داشت مردان بی اراده کسانی هستند که بههیچ چیز ایمان ندارند>> نبرد من فصل دوازدهم

منبع : http://rezaaaa.miyanali.com/81





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اشعاری که آدولف هیتلر سروده است ...

شعراول با نام «مادر» : 

در گفتگویی با بانو پائولا هیتلر، خواهرآدولف هیتلر، ایشان در مورد رفتار پیشوا با مادرشان چنین می گویند: 

« در این دوران مادرم بسیار بیمار بود، بسیار اندوهگین بودیم. با یاری من، برادرم آدولف با مهربانی و دلسوزی تمام، در این دوران زندگی مادرم، از او پرستاری می کرد و در این کار خستگی ناپذیر بود . او می خواست تمامی آرزوهایی را که احتمالاً مادرم داشت، بر آورده سازد و تمامی این ها را برای نمایاندن عشق سرشار خود به او می کرد . » 

این شعر در سال ۱۹۲۳ سروده شده است : 

آن هنگام که مادرت پیر تر می شود؛ 
و چشمان گرانب ها و با ایمان او، 
زندگی را آنگونه که [زمانی می دید] نمی بینند؛ 
زمانیکه پا هایش فرسوده می گردند، 
و برای گام برداشتن نمی خواهند او را یاری دهند؛ 
در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر، 
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن، 
زمانی که اندوهگین است، 
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی، 
اگر از تو چیزی می پرسد، 
او را پاسخگو باش، 
و اگر دوباره پرسید، 
باز هم پاسخگو باش، 
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو، 
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه، 
واگر تو را به درستی درنمی یابد، 
شادمانه همه چیز را برای او بازگو، 
ساعتی فرا می رسد، ساعتی تلخ، 
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمی کند. 

این را با رفتار امپریالیست های کمونیست و لیبرال دموکرات کنار هم بنهید. آنان با پرداختن برنامه هایی که گسترندهٔ تباهی و فساد است، تنها در راستای نابودی بنیان خانواده و خاموشی چراغ این نهاد ورجاوند گام می نهند که نمونه های فراوان و برآیند آن را در دنیای کنونی می بینیم. برای نمونه در روزهای نخستین ماه سپتامبر سال ۲۰۰۷، خبرنگاری زبده برای تمجید از شیوه نازی ها در اهمیت دادن به خانواده و ارزش «مادری» از کار برکنار شد. باشد که با پیروی از فرهنگ گرانسنگ و گوهربار ایران زمین و آموختن از پیشوا آدولف هیتلر (هر چند که عده ای از او تنفر دارند) تلاش این جنایتکاران (شاید این کار از بزرگ ترین جنایات آنان باشد) را ناکام گذاریم. امیدواریم که جایگاه مادر را در زندگی خود دریاببیم و بیش از پیش این هستی بهشتی و آسمانی را گرامی بداریم ...


شعر دوم با نام «در بیشه جنگل آرتویس» : 

این شعر را آدولف هیتلر در دوران جنگ نخست جهانی و در ۱۹۱۶سروده است. در زیر آن نوشته شده بود «مبتنی بر داستانی راستین»، این پرسش به ذهن می رسد که آیا این شعر بیانی از رویدادی است که برای خود پیشوا رخ داده است ؟ 

در بیشه جنگلهای آرتویس بود، 
در میان درختان، در زمینی غرق در خون، 
سرباز زخمی آلمانی خفته، 
و نوای گریه های او در شب طنین انداز، 
در پوچی... هیج بازتابی پاسخگوی درخواست او نیست، 
آیا آنقدر خون از او می رود تا چون جانوری بمیرد، 
آن تیر در شکم تنها خواهد مرد؟ 
سپس ناگهان
گامهای سنگینی از سمت راست [به سمت او] می آیند، 
می شنود که چگونه بر کف جنگل می کوبند، 
و امید تازه ای در روانش شکل می گیرد، 
و حال از چپ... 
و حال از دو سوی... 
دو مرد به خوابگاه تیره روز او نزدیک می گردند، 
یکی آلمانی و دیگری فرانسوی
هر یک بدبینانه دیگری را می نگرد
و با اسلحه خود دیگری را می ترساند، 
مبارز آلمانی می پرسد: 
«تو اینجا چه می کنی؟ 
نوایی نیازمند مرا برای کمک فرا خواند» 
«او دشمن توست» 
«او مردی است که رنج می برد» 
و هر دو بی کلام سلاحشان را پایین آوردند
و دست هایشان را در هم پیچیده
و با ماهیچه های در هم تنیده، به دقت
سرباز زخمی را بلند کردند، به مانند آنکه در برانکاردی [خفته] باشد، 
او را از میان جنگل بیرون بردند. 
«تا زمانیکه به پایگاه آلمان ها رسیدند» 
«هم اکنون همه چیز به پایان رسیده است، از او به خوبی مراقبت می گردد» 
و مبارز فرانسوی به جنگل باز می گردد، 
ولی مبارز آلمانی دست او را در چنگ می گیرد، 
نگاه می کند، گام برمیدارد، در چشمان غمبار [او] 
و با دلگرمی شومی به او می گوید: 
«نمی دانم چه سرنوشتی ما را چشم در راه است، 
که بر طبق قواعد درنیافتنی در ستاره هاست
شاید من بمیرم، قربانی گلوله تو
شاید [گلوله] من در ماسه به تو برخورد، 
و بسته به شانس در جنگ دارد، 
ولی به هر روی هر آنچه که است و خواهد آمد، 
ما در این هنگامه های روحانی زیستیم، 
جاییکه بشر خود را در بشر یافت... 
و هم اکنون بدرود و پروردگار با تو باشد !

با صحبت هایی كه با جناب آقای نیكبخش داشتم ، ایشان گفتند كه این مطلب قبلا در انجمن آدولف هیتلر ترجمه شده و دارای منبع می باشد .


آبشخور : 

انجمن آدولف هیتلر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پروژه ی انرژی هسته ای آلمان عبارت است از تلاش مخفیانه ی علمی آلمان برای تولید و توسعه ی سلاح هسته ای که بین سالهای 1939 تا 1945 در خاک آلمان نازی انجام شد.این پروژه ی فوق پیشرفته از آوریل 1939 تنها چند ماه پس از کشف فناوری شکافت هسته (در ژانویه) آغاز شد.اما این برنامه خیلی زود متوقف شد با توجه به آغاز جنگ لهستان درسپتامبر و فراخوانده شدن بیشتر فیزیکدانان به ارتش توسط ورماخت این پروژه به حالت تعلیق درآمد.در این پروژه از یک راکتور آب سنگین برای شکافت هسته ی اورانیوم استفاده میشد, در ژانویه ی 1942 برنامه شکافت هسته ای به عنوان یکی از اصلی ترین راه های پایان جنگ دوباره شروع به فعالیت کرد و بعضی از بزرگ ترین دانشمندان علم فیزیک آلمان نازی دور هم جمع شدند تا این پروژه را به سرانجام برسانند.این پروژه زیر نظر 9 موسسه ی علمی نظامی آلمانی شروع به کار کرد و دولت تامین تمام بودجه ی آن را بر عهده گرفت.پر نفوذ ترین و سرشناس ترین افرادی که در پروژه ی انرژی هسته ای آلمان شرکت داشتند عبارت بودند از کورت دیبنر ( Kurt Diebner ), آبراهام ایسائو(Abraham Esau), والتر گرلاچ(Walther Gerlach) و اریش شومان(Erich Schumann).اریش شومان یکی از بزرگترین و قدرتمند ترین دانشمندان فیزیک آلمان بود که دپارتمان فیزیک دانشگاه برلین را تاسیس کرد, کورت دیبنر بیش از هر دانشمند دیگری بر امور شکافت هسته نظارت داشته خیلی بیشتر از کلاوس کلاسیوس یا اتو هان و... امثال اینها و تجارب بسیاری در این زمینه داشته و اما آبراهام ایسائو به عنوان نماینده ی تام الاختیار هرمان گورینگ در این پروژه فعالیت میکرد.در دسامبر 1938 دو دانشمند آلمانی به نامهای اوتو هان و فریتس استراسمن مقاله ای جامع در مورد شکافت هسته ی اورانیم با ذرات پرسرعت نوترن ارائه کردند و این مقاله را برای مجله ی علوم طبیعی (Naturwissenschaften) فرستادن اینجا بود که فردی به اسم میتنر مقاله ی این دو را دزدید و به هلند و سپس سوئد فرار کرد.اما کار بر روی پروژه ی این دو نفر از سر گرفته شد و پایه ی آن پروژه ی عظیم را پی ریزی کرد.
اما کسی که توانست انرژی هسته ای را مسائل نظامی مربوط کرده و باعث شکل گیریه گروهی از بهترین فیزیکدانان برای استفاده از انرژی هسته ای شد پائول هارتکت(Paul Harteck) بود, وی موسس بخش شیمی_ فیزیک دانشگاه هامبورگ و یکی از دانشمندانی بود که جسته و گریخته برای ارتش هم فعالیت میکرد وی با ویلهلم گروت از وزارت جنگ ورماخت تماس گرفت و به تشریح طرح پرداخت وی از پتانسیل بالای انرژی آزاد شده از شکافت هسته در امور نظامی سخن گفت و توانست گروت را تحت تاثیر قرار دهد .در 22 آوریل یک کنفرانس با حضور دانشمندان و فرماندهان نظامی انجام شد که به تشریح عمل شکافت هسته و مقدار انرژی آزاد شده از آن میپرداخت, طرحهای هارتکت ژنرالهای نظامی ورماخت را به وجد آورد و در 29 آوریل گروه مزبور شرع به فعالیت کرد.
شرکت صنعتی Auergesellschaft که فناوری جداسازی اورانیم از رادیوم را در اختیار داشت با خواندن مقالات اولیه ی گروه به آنان پیوست و در اولین قدم نیروگاهی برای تولید اورانیم غنی شده در شمال برلین احداث کردند و کارهای غنی سازی اورانیم در ژوئن 1939 اغاز شد.پروژه ی هسته ای رایش سوم زیر نظر سه سازمان دفتر فرماندهی ارتش(HWA), شورای پژوهشی رایش(RFR) و وزارت آموزش و پرورش رایش شروع به کار کرد.در ماه سپتامبر ارتش آلمان نازی درگیر جنگ با لهستان شد و چون این امر روشن بود که پروژه ی هسته ای نمیتواند در کوتاه مدت قاطعانه جنگ را به اتمام رساند پروژه به طور کامل تعلیق شد و دانشمندان به ارتش فراخوانده شدند....شاید اگر این مدت حیاتی یعنی سپتامبر 1939 تا ژوئن 1942 طرح متوقف نمیشد جنگ جور دیگری به اتمام میرسید...
در4 ژوئن 1942 وزیر تسلیحات رایش آلبرت اشپیر کنفرانسی با موضوع انرژی هسته ای برگزار کرد و این مقوله را بسیار ارزشمند خواند و خواستار از سرگیری این پروژه شد..اینگونه بود که بار دیگر پروژه ی انرژی هسته ای در رایش جان گرفت و با 70 دانشمند که البته بعضی از آنها به صورت پاره وقت همکاری داشتند به کار خود ادامه داد.هرمان گورینگ هم که از ابتدا از حامیان این پروژه بود با قرار دادن آبراهام ایسائو به عنوان نماینده ی تام الاختیار خود به طور غیر مستقیم بر آن نظارت میکرد.در دور دوم راه اندازی پروژه ی هسته ای رایش دانشمندی به اسم هاینز اوالد (Heinz Ewald) طرحی را برای سرعت بخشیدن پروسه ی غنی سازی اورانیوم پیشنهاد داد, طرح وی بدین صورت بود که با استفاده از ایزوتوپهای الکترومغناطیسی اورانیوم 235 را غنی سازی میکردند و البته علاوه بر سرعت بسیار بالای پروسه مرغوبیت اورانیوم نیز حفظ میشد.
یکی دیگر از مواردی که باعث به ثمر ننشستن این پروژه ی عظیم شد فرار یهودیان از آلمان و پناه بردن بیشتر آنان به آمریکا بود.از سال 1932 تا سال 1933 که هیتلر به همراه حزب نازی اش قدرت را در آلمان به دست گرفتند و با توجه به شایعاتی که در مورد تنفر پیشوا از یهودیان بر سر زبانها افتاده بود بسیاری از یهودیان آلمانی از کشور مهاجرت کردند که بین آنها 1145 استاد دانشگاه و دانشمند هم وجود داشتند اینان خاک مادری خود را بر اساس یک شک به مقصد آمریکا یا انگلیس ترک کردند.دانشمندانی مانند آلبرت اینشتن , هانس بت, فلیکس بلوخ, ماکس بورن, اروین شرودینگر, اتو استرن و....که علم و دانش خود را به بیگانگان فروختند.در سال 1933 ماکس پلانک پدر نظریه ی کوانتمی با هیتلر ملاقات کرد و از وی خواست مانع مهاجرت دانشمندان یهودی شود و از آنان بخواهد در کشورشان باقی بمانند.پیشوا در پاسخ به پلانک گفت:اینان بر اساس یک توهم ذهنی اقدام به مهاجرت کردند.
با توجه به تمام مشکلات موجود و شدت گرفتن جنگ بر علیه رایش در سالهای 1944 و 1945 این پروژه با کندی روند هرگز به سرانجام نرسید و آمریکاییها با پروژه ی مشابه ای به اسم منهتن که از سال 1942 آغاز شده بود موفق شدند پیش از آلمانها به بمب هسته ای دست پیدا کنند.

مترجم : محسن موحد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آدولف هیتلر یکی از طرفداران متعصب و دو آتشه ریچارد واگنر بود. بسیاری تاریخ شناسان مایل هستند این حقیقت را کتمان کنند، اما اگر صحبتهای هیتلر را بخوانید، به خوبی به مانند همان کسانی که او (هیتلر) را به خوبی می شناختند، تردیدی نخواهید داشت که ریشه های اسطوره ای قهرمانی ژرمنی اقتباس یافته از اپراهای واگنری، بخش قابل توجهی از ایدئولوژی های هیتلر را شکل داده. ریچارد واگنر و هیتلر بی تردید هیچگاه یکدیگر را ملاقات نکرده بودند، آدولف هیتلر پس از آنکه ریچارد واگنر درگذشت (1883) به دنیا آمد (1889). با این وجود هیتلر با خانواده واگنر ارتباط نزدیک بر قرار کرد . این به این معنا نیست که ریچارد واگنر خودش مستقیم در فعالیتهای حزب نازی نقش داشت. بلکه این مقاله بیانگر آن است که ریچارد واگنر یک الهام دهنده مهم برای ایده هایی که بعدها آلمان نازی ناسیونال سوسیالیست را شکل داد بود.


نقل قولهای هیتلر درباره ریچارد واگنر:

قهرمانهای بزرگ کسانی که هستند که برای آرمانها و اهداف شان می جنگند علی رغم اینکه آنها توسط هم عصران خودشان شناخته نمی شوند. آنها کسانی هستند که یادشان در قلبهای نسل های آینده جا دارد و می درخشد. پس آن گونه خواهد شد اگر هر شخصی جبران گذشته را برای اشتباهات که مردان بزرگ به خاطر هم عصران خودشان رنج های بسیار متحمل شدند را وظیفه خود بداند. زندگی و کارهای این بزرگان بعدها با تحسین و قدردانی مردم همراه شدند. به خصوص که در روزهای تاریک دوران سختی، آن افراد بزرگ قدرت درمان قلبهای شکسته و زنده کردن امید از دست رفته مردم را دارند. این افراد تنها بزرگان نابغه سیاسی کشور نیستند بلکه اصلاح طلبهای بزرگی هم هستند. در کنار فردریک کبیر ما مردانی چون مارتین لوتر و ریچارد واگنر را داریم.
منبع: کتاب نبرد من، نوشته آدولف هیتلر. فصل 8 ، پاراگراف 22

در آن زمان همان طور که به بلوغ سیاسی رسیدم، به بلوغ هنری نیز رسیده بودم. در آن زمان در مرکز ایالت اوبراسترایش (ایالتی در اتریش) تئاتری وجود داشت، که کیفیت بدی نداشت. تقریبا همه موضوعی در آنجا نمایش داده می شد. زمانی که 12 سال داشتم اجرای ویلیام تل را دیدم که آن اولین تجربه تئاتری من بود. چند ماه بعد در اجرای لوهنگرین (یکی از اپراهای واگنر) حضور یافتم، اولین اپرایی بود که شنیدم. از همان ابتدا بسیار شگفت زده شدم. شور جوانی ام از اثر واگنر حد و مرز نداشت. دوباره و دوباره به سمت شنیدن اپراهای او کشیده شدم، و امروز آن را یک خوش شانسی برای خودم می دانم که این اجراهای ساده در آن شهر کوچک راهی را برایم ایجاد و ممکن کرد که شاهد اجراهای بهتر بعدها باشم.
منبع: کتاب نبرد من، نوشته آدولف هیتلر. فصل 1 ، پاراگراف 52


به علاوه، خاطرات و رسوم مشخصی که به عنوان تصویر در ذهن انسان وجود دارند تاثیر به سزایی بر درک فعلی انسان می گذارند. به همین رو، اجرای یک اپرای پارسیفال (اثری از ریچارد واگنر) در شهر بایرویت ، تاثیری متفاوت از دیگر اپراهای مشابه در هر جای دیگر دنیا دارد. جاذبه راز آلود خانه (خانه اپرای واگنر) در فستیوال هایت در شهر قدیمی مارگراو در هیچ جای دیگری نمی تواند مشابه یا جایگزینی داشته باشد.
منبع: کتاب نبرد من، نوشته آدولف هیتلر. فصل 6 ، پاراگراف 31

هر کسی می خواهد آلمان ناسیونال سوسیالیست را بشناسد باید واگنر را بشناسد.
منبع: کتاب تاریخی از فستیوال واگنر، نوشته فردریک اسپاتس. صفحه 175




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سخنرانی آدلف هیتلر در دادگاه مونیخ ؛ 26 فوریه ی سال 1924
قسمت اول

در مورد مردی كه به مدت شش سال،به عنوان یك سرباز،به فرمانبرداری كوركورانه عادت كرده بود بسیار عجیب به نظر میرسد كه به ناگاه با دولت و قانون اساسی به نبرد برخیزد. علت این امر ریشه در روزهای جوانی من دارد. هنگامیكه هفده ساله بودم به وین رفتم،و در آنجا بود كه آموختم باید سه مشكل اساسی را مورد مشاهده و مطالعه قرار دهم: مسئله ی اجتماع و توده ها،بحث نژاد و نهایتا جنبش ماركسیسم. من وین را در كسوت یك آنتی سمتیك،دشمن خونی تمامی نظریه ی ماركسیسم و یك پان ژرمن در اصول سیاسی خودم ترك گفتم. به دلیل اینكه میدانستم در سرنوشت اتحاد آلمان و اتریش،ارتش اتریش به تنهایی نخواهد جنگید،بین ارتشهای آلمان و اتریش،من در ارتش آلمان نام نویسی كردم...
هنگامیكه در 7 نوامبر (سال 1918)،اعلام كردند كه انقلاب در مونیخ شكست خورده است،در ابتدا نمیتوانستم مطلب را باور كنم. در آن زمان شورشی در وجود آغاز گشت تا تصمیم بگیرم خودم را وقف سیاست كنم. من در عصر شوروی این تصمیم را گرفتم و به دلیل مخالفت هایم با آنها (از زبان مترجم:منظور ماركسیست ها هستند) با جنبش كارگری ناسیونال سوسیالیست آلمان ارتباط برقرار نمودم كه در آن زمان شمار آنها به شش نفر میرسید. من نفر هفتم بودم. من به عضویت این حزب،و نه یكی از احزاب بزرگ سیاسی كشور كه دورنمایش بهتر بود،در امدم. زیرا هیچ یك از این احزاب مشكلات اساسی را نمیفهمیدند و حتی آنها را تشخیص نمیدادند. 
به واسطه ی نظریه ی ماركسیسم،من پی بردم كه این نظریه ارزش شخصیت را نفی میكند؛كه این نظریه توده ها را جایگزین انرژی افراد میكند و بدین وسیله برای نابودی تمام زندگی فرهنگی ما به كار بسته میشود. این جنبش (از زبان مترجم:منظور جنبش ماركسیسم است) روش هایی را به كار بسته بود كه به سان هیولایی كارامد بودند و نفوذ شگرفی در توده ها داشت،تا آنجا كه در عرض سه یا چهار دهه نتیجه ای جز این به بار نیاورد كه شخصیت گرایی دشمن خونین برادرانش شده بود؛این در حالیست كه یك فرانسوی،یك انگلیسی و یا یك ناتالیایی (از زیان مترجم:در جنوب افریقا) را برادر خود میخواند. این جنبش به واسطه ی ترورها و هراس افكنی های فراوانی كه بر پایه ی روانشناسی توده ها قرار داشتند،به شهرت رسید...
انقلاب آلمان (از زبان مترجم:همان انقلابی كه مشهور است در جنگ جهانی اول،از پشت به آلمان خنجر زد) انقلاب است؛و از این رو خیانتی بود بزرگ؛تمام ما به خوبی میدانیم كه این خیانت و بانیان آن هرگز مجازات نشدند...
برای ما این گناهی كثیف و شیطانی بود در حق مردم آلمان كه به ملت ما از پشت خنجر زد. بازوان طبقه ی متوسط نمیتوانست جلوی این انقلاب را بگیرد،زیرا این طبقه كل انقلاب را درك نكرده بود. برای شروع به تلاشی برای تحریكات علیه راهزنان ماركسیسم نیاز بود،كسانی كه در نژاد ژرمن جایی نداشتند و مردم را غارت میكردند- یكی از مشكلات ماركسیسم این بود كه با مشكلات نژادی مرتبط بود كه از سخت ترین و ژرف ترین مسائل روزگار ما بود...
اساسا،در شروع من موضعی (از زبان مترجم:از دید بنده در اینجا كلمه ی position به معنای نقش و جایگاه است نه دیدگاه سیاسی بین ناسیونالیسم و ماركسیسم و یا لیبرال دموكراسی و یا سوسیال دموكرات؛دلیلش هم در سطور بالاتر بسیار روشن است. در سطور بالاتر از زبان پیشوا میشنویم كه هنگام ترك وین یك آنتی سمتیك،دشمن خونی ماركسیسم و یك پان ژرمن بوده است)مبهم داشتم. علیرغم این موضوع،در ظرف مدت زمانی كوتاه در صف كوچكی (متشكل) از شش مرد پیشرفت كردم،جمعیتی كه امروز میلیون ها نفر آن را با آغوش باز پذیرفته اند و در ایجاد وسیعترین توده ی ناسیونالیست اساسی ترین نقش را ایفا كرده است...
در سال 1923 ننگی بزرگ وجان سوز پدیدار گشت. به طوریكه در آغاز سال 1922 شاهد این بودیم كه ناحیه ی رور در شرف از دست رفتن بود. قصد فرانسه از اینكار تنها به ضعیف كردن آلمان و جلوگیری از پیشرفت و برتری ملت ما خلاصه نمیشد،بلكه اصلیترین هدف از این كار شكستن اتحاد آلمان و تقسیم آن به ایالات كوچك بود و بدین سان او (از زبان مترجم:در اینجا منظور فرانسه است. در این قسمت فرانسه را با ضمیر She خطاب میشود كه از قواعد دستور زبان انگلیسی است) میتوانست كه با اقتدار تمام سرحدات راین را حفظ كند. بعد از تمام آن دولت ها و حكومت های تكراریمان كه علتش ضعف ما بود،فهمیدیم كه مقدم تر از ناحیه ی سار و جلوتر از سار،ناحیه ی سیلیزیا،ما سومین منطقه ی زغال سنگی خود یعنی راین را از دست میدهیم؛هركدامشان یكی بعد از دیگری از دست میرفت...
تنها یك تعصب سوزان،بی باكانه و بی رحم میتوانست اوضاع را بهبود بخشد. دولت رایش باید صدها هزار مرد جوانی را كه از سمت رور،تحت رنگ های قدیمی سرخ،سفید و مشكی با یك دیگر همگام با موج نیرومند ناسیونالیستی به سوی رایش روانه میشدند را آزاد میگذاشت. به جای آن،این مردان جوان به خانه هایشان فرستاده شدند. مقاومتی كه برای دستمزدها سازماندهی شده بود؛مقاومت ملی به طور تحقیر آمیزی به یك اعتصاب عمومی كه دستمزد میگرفتند تبدیل شد. گویا فراموش شده بود كه دشمنی مانند فرانسه عقب نشینی نمیكند و كمترین كاری كه میتواند برای خودش انجام دهد این است كه كاری انجام ندهد (از زبان مترجم:در پاییز 1923 صدر اعظم جمهوری،گوستاو اشترسمان اعلام كرد كه مقاومت منفی در رور علیه فرانسه پایان یافته و آلمان غرامت ها را خواهد پرداخت!!!در همان روز ابرت رئیس جمهور در كل كشور حالت فوق العاده اعلام كرد و بدین ترتیب جمهوری توسط ژنرال كل ارتش فن زكت از سپتامبر 1923 تا فوریه ی 1924 سعی در ایجاد خفقان برای پوشاندن گندكاری های خود داشت) ...
جوانان ما هستند -و شاید این در پاریس نیز بگوش برسد- اما یك نظر:دوباره روزی فرا میرسد كه ما باید دوباره آزاد باشیم...من به این تمایل دارم:من ترجیح میدهم كه آلمان بلشویك شود و من مصلوب گردم تا اینكه آلمان بوسیله ی قانون فرانسوی شمشیر نابود شود...این همان نتیجه ی مطلوب است كه نهایتا خنجر زنندگان از پشت برای همیشه از همه كس نیرومندتر میشوند (از زبان مترجم:این تكه ی قرمز شده طعنه ای به سیاست های پست جمهوری وایمار بود)...با نهایت افتخار اقرار میكنم كه مردان ما تنها مقاومت واقعی در رور بودند. ما خیال داشتیم كه چهارده سخنرانی برگزار كنیم و نبردی تبلیغاتی را با این شعار ایجاد سازیم:

((مرگ بر خیانتكاران ماجرای رور!!!))
اما ما با غدقن كردن این سخنرانی های عظیم غافلگیر شدیم. من با آقای فون كار*** در سال 1920 دیدار داشتم. كار مرا به عنوان یك مقام رسمی درستكار تحت تاثیر قرار داد. من از او پرسیدم كه چرا چهارده سخنرانی ما ممنوع شد. دلایلی كه او به من ارائه داد آب پاكی را به روی دستانم ریخت:دلایل واقعی برخی چیزها هستند كه هرگز نباید فاش شود...

خیلی از رمز شب ها این بود:جنگ نامحدود علیه برلین...
نبرد علیه برلین،به گونه ای كه مستر كار آن را رهبری میكرد،یك جرم است؛فرد باید شجاعت منطقی بودن را داشته باشد و این مطلب را كه نبرد باید با قیام ملی آلمان در می آمیخت ،بفهمد. گفته بودم كه تمام آن چیزهایی كه این نبرد را شكل و فرم داده بود عدم پذیرشی باواریایی،در مورد درخواست های برلین بود. اما مردم انتظار چیزی متفاوت از كاهش قیمت آبجو،تعدیل قیمت شیر و عدم توقیف قالب های كره و پیشنهادهای اقتصادی مضحكی به مانند اینها را داشتند –پیشنهادهایی كه شما را وادار میكرد از خود بپرسید:كدام نابغه ای چنین توصیه هایی را به آنها ارائه میدهد؟!!!هر شكستی میتوانست عصبانیت توده ها را بیشتر كند،و من گوشزد كردم كه اگر امروز مردم به چاره جویی ها و ریش سفید گری مستر كار میخندند بدون شك بعدها علیه شان برمیخیزند. گفته بودم: "اگر شما كار را تمام كرده و قدم بزرگی بردارید و به سوی رم بروید در این صورت تنها منازعات سیاسی و نظامی ایجاد كرده اید. در غیر این صورت شما خواهان نبرد نیستید؛كه تنها باید تسلیم دشمن شوید..."
"نبرد باید به سمت شمال جهت دهی شود؛این كار نمیتواند توسط سازمان خالص باواریایی انجام گردد"...من گفتم:"تنها مردی كه میتواند آن را رهبری كند لوندروف است."
من اولین بار لوندروف را در سال 1918،در میدان نبرد دیدم. در سال 1920 اولین باری بود كه خودم با او به صحبت پرداختم. من مشاهده میكردم كه وی نه تنها ژنرالیست برجسته،بلكه او اكنون آگاهی یافته بود،گوش میداد و میفهمید كه چه چیزی ملت آلمان را به فساد و تباهی كشانده است. این مطلب كه لوندروف توسط دیگران ساكت شده بود یكی از دلایلی بود كه مرا به او نزدیكتر میكرد. (از زبان مترجم:در اینجا ساكت شدن توسط دیگران از نظر پیشوا به معنی خیانت نیست،بلكه این است كه لوندروف نیز مانند خود او از پشت پرده ها خبر داشته اما آنقدر نفوذ و قدرت نداشته تا این رازها را فاش كند و شرایط اقتضا میكرد كه پیشوا و لوندروف هر دو ساكت بمانند.) بنابراین من لوندروف را پیشنهاد كردم و لوسو و سیزر اعتراضی نداشتند.
من مجددا و بلافاصله به لوسو توضیح دادم كه مسئله با چاره اندیشی های مسخره ی اقتصادی حل شدنی نیست. نبردی بود علیه ماركسیسم. برای این مشكل به هیچ رئیسی نیاز نبود،بلكه به فتنه گرانی نیاز داشتیم تا خشم ملی را به منتهای درجه ی خود برسانند. گوشزد كرده بودم كه مستر فون كار به درد این كار نمیخورد. جوانان پشت او نیستند؛من اظهار داشتم كه من میتوانم آنها را به خودمان ملحق كنم،اما شرطی دارد و آن این است كه منازعات سیاسی تنها در اختیار من باشد. این نه پر رویی بود و نه گستاخی؛بر این باور بودم كه آن زمان كه مردی احساس میكند میتواند كاری انجام دهد،نباید خجالتی و فروتن باشد...
یك چیز حتمی بود:لوسو***،كار و زایسر*** همان هدفی را داشتند كه ما داشتیم،آن هدف رهایی از دولت مردان رایش و دستاوردهای بین المللی آنها و موقعیت پارلمانی آنها بود؛هدف ما این بود كه دولتی ضد پارلمانی را به جایش بنشانیم. اگر كاری كه ما كرده ایم یك خیانت بزرگ به معنای واقعی آن بود،بنابراین كار،لوسو و سیزر نیز در تمام مدت به همراه ما در حال سازماندهی یك خیانت بزرگ بودند –در تمام آن ماه ها ما در این مورد هیچ حرفی نزدیم،اما هدفها همانی بود كه اكنون متهم به آن هستیم...
ما چگونه میتوانستیم از دولتی جدید صحبت به میان بیاوریم اگر از این آگاهی نداشتیم كه عالیجنابان متكی به مسند قدرت (از زبان مترجم:منظور كار،لوسو و زایسر است) از همه لحاظ در كنار ما ایستاده اند؟به غیر از این چگونه میتوانستیم درست دو روز قبل از اینكه چنان دستوراتی داده شود،در ساعتی مانند 8:30 چنین دولتی را اعلام داریم؟
لوسو دم از كودتا میزد. كار صراحتا اظهار كرد كه دستور حمله میدهد. تنها تفسیر ممكن از این صحبت ها این بود كه این عالیجنابان هدفشان حمله بود،اما هر لحظه قدرتشان را از دست میدادند. آخرین مكالمه ی ما در 6 نوامبر تاییدی مطلق بر باورم بود،باوری كه مرا بر این اعتقاد استوار میكرد كه این عالیجنابان همین را میخواهند،اما ...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*** از زبان مترجم: در پایان قسمت اول لازم دیدم كه در مورد سه فرد نام برده شده در این نوشتار توضیحی ارائه دهم:
گوستاو فون كار (Gostaw Von Kahr):سلطنت طلبی بود دست راستی كه سابقه ی نخست وزیری ایالت باواریا را نیز داشت.بعد از ننگ ناحیه ی رور از طرف كابینه ی اوگین فن كنیلینگ با اختیارات مطلق به سمت كمیسر ایالتی استان باواریا گماشته شد.
اوتو فون لوسو (Otto Von Lossow):ژنرال اوتو فن لوسو فرمانده ارتش محلی باواریا بود.به سبب نافرمانی كه لوسو در ایجاد حالت فوق العاده و دستگیری رهبران شورش باواریا و توقیف نازی ها كرده بود توسط زكت از كار بركنار شد و ژنرال فن كرسنشتاین جایش را گرفت.اما فون كار از پذیرش این دستور سر باز زد.
هانس فون زایسر (Hans Von Seisser):رئیس شهربانی ایالت باواریا.
هر سه عالیجناب در ابتدا از نازی ها حمایت میكردند،اما آن هنگام كه وقت عمل رسید به مانند روسپیان برهنه خود را در پس پرده ها مخفی كردند و به قیام ملی مونیخ خیانت كردند.گرچه اهداف آنان با نازی ها یكسان بود،اما هدف اصلی آنها استفاده از فرصت بعد از ماجرای رور برای اعلام خود مختاری باواریا بود.كاری كه ناسیونال سوسیالیست ها و مخصوصا هیتلر آن را به مثابه خیانتی بزرگت تر از ماجرای رور می دانستند.

مترجم : کیان دادگر
منبع : نازی سنتر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


راز پیشرفت ژاپن پس از جنگ جهانی دوم چیست ؟

ژاپن در چند قرن گذشته به جهت موقعیت خاص جغرافیایى و سوق الجیشى در رشد صنعت کشتیرانى، ماهىگیرى و دریانوردى گام برداشت و همانند برخى از کشورهاى اروپایى در پى کشورگشایى برآمد. درجنگ جهانى اول و دوم فعالانه شرکت داشت و سرانجام در سال 1945 م درجنگ جهانى دوم آمریکا با بمب اتم آن را شکست داد و کشور را اشغال نمود اما بعد از یک دهه توقف، به سوى توسعه گام برداشت.
ژاپنىها بعد از جنگ، روزانه بیش از چهارده ساعت کار مىکردند، تا کشور خودشان را آباد کنند و توسعه بدهند متوسط ساعات کار ژاپنىها در سال 1983 از تمامى کشورها بیشتر گزارش شده است؛ یعنى 2152 ساعت که نسبت به کشور بعدى؛ یعنى آمریکا 254 ساعت بیشتر است.
یک ژاپنى به نام ما سوشیتا کتابى نوشته به نام «نه براى لقمه هاى نان» او در این کتاب مىکوشد فرهنگ ژاپنى را بیان کند که این همه تلاش آنان براى یک لقمه نان نیست، بلکه براى رشد و پیشرفت کشور است.
بعد از جنگ جهانى دوم، کاخ امپراتور را به همان شکل قبلى ساختند که تنها شیشه کم داشتند. از حکومت خواستند اجازه دهد شیشه وارد کنند، اجازه داده نشد و گفته شد: اگر شیشه وارد شود، تلاش براى راه اندازى کارخانجات شیشه سازى کاسته مى شود! این فرهنگ مایه رشد و پیشرفت است.
در کنار مردمان سخت کوش عامل مهم دیگر در پیشرفت ژاپن "مدیریت کارآمد" دولت بود که توانست با شناسایی نقاط ضعف و قدرت و متناسب با فرهنگ کشور برنامه ریزی برای توسعه را انجام دهد.

زنده باد ایران




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 شهریور 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
? Why Iranian Burn Obelisk

چرا ایرانیان آبلیسک  را به آتش می کشند ؟
در بهمن ماه 1389 حرکتی نو از جوانان ایرانی سر زد، که مایه تعجب و شگفتی جهانیان شد. کاری که هیچکس در هیچ جای دیگر این کره خاکی ، حتی جرات فکر کردن به آن را نداشت. در سالروز پیروزی انقلاب بزرگ اسلامی ایران ( 22 بهمن ) آبلیسک ، به عنوان نماد شیطان سوزانده شد; گویی ایرانیان همیشه در این روز شگفتی آفرین میشوند.

این حرکت بزرگ که طی سالهای اخیر مکررا تکرار شد، بازتابی بزرگ تر را به دنبال داشت و باعث شد تا بار دیگر ، جوانان ایران الگویی برای جهانیان شوند.

اما علت این حرکت چه بود و چرا زادگاه آن ایران شد؟

برای رسیدن به جواب این سوال باید به بررسی نماد آبلیسک در میان مسلمانان بپردازیم. زیرا کشور ایران یک کشور اسلامی است و مسیر حرکات مردمش را اسلام تعیین میکند

رمی جمرات

همه چیز مربوط به سالها پیش میشود ، زمانی که حضرت ابراهیم (ع) از سوی خدا مامور به ذبح فرزندش اسماعیل (ع) شد (به گفته تورات قربانی اسحاق بود). ابراهیم (ع) به خدا اعتماد کرد و به همراه فرزندش به سوی مذبح به راه افتاد. در راه ابلیس برای بازداشتن این حضرت از اجرای حکم الهی ، سه مرتبه و در سه مکان مختلف بر ایشان ظاهر شد. 
اما پیامبر که که کلامی جز کلام الله بر وی اثر نداشت ، هر مرتبه به وسیله هفت سنگ ( جمره) شیطان را "رمی" کرد و به خدا پناهنده شد. پس این از این فرزندش را به قربانگاه برد و هنگامی که از آزمون سر بلند بیرون آمد از خداوند مژده امام شدن دریافت کرد و خداوند به وی از طریق اسماعیل نسلی پاک عطا کرد تا به وسیله آنها احکامش را در زمین جاری کند.

این عمل که رمی جمرات نامیده می شود هر ساله و در آیین حج مسلمین به عنوان یکی از اصول حج اجرا میگردد

ستون جمرات ( آبلیسک )

جمرات به معنی محل تجمع سنگ ریزه ها است. علت نامیدن ستون ها به این اسم میتواند به این دلیل باشد که ستون های مورد ذکر بر زمینی احداث ده اند که محل تجمع سنگ های رمی است.

در این مراسم دقیقا در همان سه محلی که ابلیس بر حضرت ابراهیم (ع) ظاهر شد مسلمانان هفت سنگ به نشانه ی رمی و برای همراهی با پیامبر خدا پرتاب میکنند.

آنچه واضح است شباهت بسیار زیاد جمرات با آبلیسک است. ستون های جمرات 4 ضلعی و دارای سری به شکل هرم می باشند و به نام ستون های شیطان نیز خوانده میشود.

آنچه دارای اهمیت است قدمتی است که این نماد در تاریخ بشر دارد. گرچه نه به نام آبلیسک ، که با نام "بعل" شناخته و پرستیده میشد. در قرآن کریم آیه 125 سوره ی صافات آمده است : آیا بت بعل را فرا میخوانید و بهترین آفریدگار ها را رها میکنید؟ از اینجا مشخص می شود که آنها بت معروفی به نام بعل داشتند که در مقابل آن سجده میکردند.
حضرت الیاس (ع) آنها را از این عمل باز داشت و به سوی خدا فراخواند.

در کتاب تورات هم آمده است آنها از تمام دستورات خدا سرپیچی کردند و دو بت گوساله شکل از طلا ساختند ، بت بعل را پرستش کردند و در مقابل خورشید و ماه سجده کردند.

در مصر باستان هم آبلیسک نماد باروری بین ایسیس و اوسیریس بود که در نتیجه ی آن هروس ، خدای خورشید (به شکل شاهین) متولد شد.

از آنجا که صهیونیست ها ، شیطان پرستان و سایر گروه های این چنینی ، ریشه ی اعتقادات خود را در کابالا و طبع آن مصر میدانستند، قدمت این نماد و پشتوانه ای که در مصر داشت سبب شد تا آبلیسک را به صورت اصلی ترین نماد خود برگزینند.

اهمیت این ستون نحس تا جایی ای است که در قرون اخیر ، صد ها آبلیسک در نقاط مختلف جهان ساخته شده است. نمونه های مختلف آبلیسک ها را می توان در کشور هایی چون : آمریکا ، انگلیس ، روسیه ، ایتالیا ، سوئد ، فرانسه ، اسکاتلند ، ولز ، رومانی ، اروگوئه ، ایرلند ، پاکستان ، سنگاپور ، آرژانتین ، نیوزلند ، ونزوئلا ، اسرائیل ، برزیل ، پورتوریکو ، جمهوری دومینیکن ، بولیوی ، صربستان ، کانادا ، اندونزی ، کره شمالی ، ترکیه ، فیلیپین و اخیرا جمهوری آذربایجان مشاهده نمود .

حفاظت از ستون شیطان

اما بت بعل که مورد تقدس بود ، هر ساله در مراسم حج مورد هجوم سنگ نفرت مسلمانان قرار میگرفت. پس به دستور نظام سلطه ، یک معمار صهیونیست به نام نورمن فاستر که حدود 200 آبلیسک در سراسر دنیا ساخته با همکاری رژیم آل سعود ( وهابی ها ) دیواری پیرامون ستون های شیطان ساختند تا آنها را از برخورد سنگ های مسلمانان حفظ کنند و عملا مراسم توحیدی حج از این حرکت ابلیس ستیزانه و در دنیای امروز صهیونیسم ستیزانه ، تهی گشت.

این عمل اعلام جنگی بود از سوی حامیان و پیروان شیطان (صهیونیست ها) به مسلمانان ، دین اسلام و خداوند. پس لازم بود گروهی در برابر این اقدام واکنش نشان داده و در مقابل حزب شیطان قد علم کنند و ابلیس و پیروانش را به اسارت دوباره و ذلت بکشانند. تنها کشوری که قدرت ، جرات و هدفی عظیم را برای این کار داشت ، جمهوری اسلامی ایران بود. بدین ترتیب جمعی از جوانان ایرانی با ساخت آبلیسک و آتش زدن آن به جهانیان نشان دادند قدرتی به جز خدای یگانه وجود ندارد حزب خدا همیشه پیروز است.

اما چرا ایرانی ها پرچم دار این حرکت اند؟

جمهوری اسلامی ایران از مخالفان اصلی دولت هایی است که به نام حقوق بشر و صلح بین الملل و ایجاد آرامش، جنایات عظیمی را در سراسر جهان به خصوص در بین مسلمانان فلسطین ، عراق و افغانستان انجام می دهند و برای رسیدن به منافع شخصی خود زنان و کودکان بی گناه را قتل عام میکنند. این دولت ها که در راس آنها اسرائیل و آمریکا قرار دارند ، از پیروان شیطان اند و سعی در گسترش عقاید او در جهان دارند. دلیل اصلی مخالفت ایران با این دولت ها همین امر است.
این دولت ها با استفاده عدم آگاهی و جهل مردم و به سبب برتری رسانه ای و در اختیار داشتن غول های بزرگ خبری دنیا، جهان را به جولانگاهی برای خود تبدیل کرده اند و هر کشوری که بخواهد جلویشان استادگی کند با موج تحریم ها و انواع جنگ از پا در می آورند. پس ببینید ایران چقدر بزرگ است که این دولت ها تمام قد در مقابلش ایستاده اند و شدید ترین تحریم ها را علیه ما اعمال کرده اند.
در سالهای گذشته این حرکت در تهران و دیگر شهر های ایران انجام شد که در جهان غرب با بازخورد های بسیار جالبی روبرو شده و مسلمان ها و افراد آزاده در اروپا و آمریکا به گفته خودشان ، چشم امید به دست ما ایرانی ها دارند و ما را نماد مبارزه با صهیونیسم جهانی می دانند. امید است از این به بعد این حرکات خیلی وسیع تر و پر شور تر انجام شود تا دامنه ی ان به کشور های دیگر نیز برسد .
منبع : جنبش مصاف | وب سایت استاد رائفی پور

دانلود کلیپ از آپارات : 
http://www.aparat.com/v/2VlzR

زنده باد ایران




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سیمای یهودیان در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی

یهودیان همیشه در میان ما در کمال آرامش زیسته‌اند و اغلب مشاغل پر درآمدی مانند زرگری- عتیقه فروشی و... داشته‌اند و البته به بزدلی و ترسویی نیز مشهور بوده‌اند، بطوری که ضرب المثل است اگر کسی ترسیده باشد به او می‌گویند: چیه مانند جهود می‌ترسی !!

 متن زیر را ازکتاب «از رنگ گُل تا رنج خار» اثر قدمعلی سّرامی با کمی تخلیص نقل می‌کنم تا مورد استفاده خوانندگان واقع شود. 

 «از روزگار باستان در میان ایرانیان قوم یهود خوش نام نبوده‌اند در شاهنامه‌ی حکیم فردوسی نشانه‌هایی از این بدنامی را می‌بینیم در دو داستان شاهنامه به قهرمانان یهودی بر می‌خوریم یکی در داستان بهرام و لنبک آبکش و براهام جهود و نیز داستان مهبود و زروان به دو قهرمان یهودی یکی براهام و دیگری دوست زروان حاجب کسری بر می‌خوریم. هر دو از پلشت‌ترین قهرمانان شاهنامه‌اند و کردار‌هایشان نفرت مخاطب را نسبت به قوم یهود بر می‌انگیزد. 

 براهام فرومایه‌ترین، خسیس‌ترین و نفرت انگیز‌ترین و دوست زروان بد ذات‌ترین و ناجوانمرد‌ترین قهرمان شاهنامه است. فردوسی در سرآغاز داستان از زبان پیرمرد عصا بدست از براهام چنین یاد می‌کند: 

براهام مردی است پر سیم و زر     

جهودی فریبنده و بد گهر

ج۷ ص۳۱۰ ب۳۱۴

و سپس از زبان یکی از نامداران ایران از او بدینگونه سخن به میان می‌آورد: 

براهام پی بر جهودی است       

زفت کجا زفتی او نشاید نهفت

درم دارد و کنج و دینار نیز

همان فرش دیبا و هرگونه چیز

او در آغاز از پذیرفتن بهرامشاه به میهمانی خویش خودداری می‌ورزد و سرانجام چون پافشاری او را می‌بیند، وی را به سرای خویش می‌پذیرد به شرطی که آب و نان نخواهد و اگر اسبش سرگین کرد، پگاه آن را از سرای برد و هر زیانی که از او متوجه خانه شد جبران کند. 

به خانه درآی ار جهان تنگ شد

همه کار بی‌برگ و بیرنگ شد

به پیمان که چیزی نخواهی زمن

ندارم به مرگ آبچین و کفن

هم امشب تو را و نشست تو را

خورش باید و نیست چیزی مرا

گر این اسب سرگین و آب افکند

و گر خشت این خانه را بشکند

به شبگیر سرگینش بیرون کنی

بروبی و خاکش به هامون کنی

همان خشت را نیز تاوان دهی

چو بیدار گردی زخواب آن دهی

این مرد پلشت پیش چشم مه‌مان سفره می‌گشاید و شام می‌خورد و می‌گوید: 

«بیگمان هرکس دارنده است می‌خورد و به ناداری بینوایانش کاری نیست «. بعد شراب می‌نوشد و می‌گوید:» هرکس دارنده نیست بیگمان خشک لب خواهد ماند. »

 بدین سان بهرام گرسنه و تشنه به خواب می‌رود و بامدادن آهنگ رفتن می‌کند براهام از رفتن او جلوگیری می‌کند و او را وا می‌دارد تا سرگین اسب را در دستار حریر خویش می‌ریزد و از سرای بیرون می‌برد. در هیچ جای شاهنامه قهرمانی چنین پست و پلشت سراغ نداریم. 

 بهرام پس از رسیدن به کاخ این مرد یهودی را فرا می‌خواند و ضمن نکوهیدن لئامت طبع وی، دارایی هنگفت او را به لبنک آبکش می‌دهد و تنها چهار درم به وی وا می‌گذار می‌کند و می‌گوید: 

سزا نیست زین بیشتر تو را

درم مرد درویش را سر تو را

ج۷، ص۳۱۹، ب ۲۵۳

 در داستان مهبود و زروان پای جهود نزول خواری به میان می‌آید که جادوگری چیره دست است و نگاهی زهر آگین دارد. زروان حاجب از عزت مهبود وزیر و پسران وی نزد کسری در رنج است. روزی بر این مرد راز دل می‌گشاید و از او می‌خواهد تا در از میان برداشتن مهبود و خاندان او چاره‌ای بیندیشد. جهود از او می‌خواهد تا هنگامی که پسران وزیر برای شاه خوان می‌برند، به پذیره‌ی آنان رود و غذا‌ها را ببوید و اگر شیر نیز بر خوان هست وی را بیاگاهاند تا با نگاه آن را زهرآگین کند، آنگاه کسری را به شیری که پسران وزیر آورده‌اند به گمان اندازد چندانکه آزمون را از آنان بخواهد تا از آن بخورند و بمیرند. تا بدین سان شاه بدرستی گمان خویش اطمینان یافته کشتن وزیر و خاندان او را فرمان دهد. چنانچه می‌دانیم نیرنگ این جهود شوم چشم کارگر می‌افتد و نخست پسران مهبود با خوردن شیر زهرآگین جان می‌بازد و سپس به فرمان شاه دوده‌ی این وزیر پاکدل را از دم تیغ می‌گذرانند. 

 در هیچ جای شاهنامه به این همه پلشتی و بدکرداری باز نمی‌خوریم. این جهود ناپاک بی‌آنکه خود از مهبود و خاندان وی بد دیده باشد قتل عام آنان را باعث می‌آید.» صفحات۷۱۵ تا ۷۱۷ (1) 

پاورقی : 

1-سّرامی، قدمعلی، از رنگ گُل تا رنج خار، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۸، تهران





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هیتلر و دیگران سران آلمان بهتر از دیگران آینده دنیا را پیش بینی می کردند ...

هنوز بیش از پنج سال از خاتمه دومین جنگ هولناک جهانی نگذشته که مجددا هیولای وحشتناک جنگ دیگری از دور نمایان و انسان رنج دیده را هر ان مورد تهدید و ترس وحشت قرار داده است .

روز به روز اوضاع بین المللی وخیم تر و لحظه به لحظه اختلافات شدیدتر ، دو دسته مخالف با شدت و حرارت هرچه تمام تر مشغول دسته بندی ها و تبلیغات دامنه دار بر علیه یکدیگر تا انجا که معلوم نیست در چه تاریخ و کدام نقطه این جنگ سرد تبدیل به گلوله گرم گردد و عالم بشریت را برای سومین بار در مدتی کمتر از نیم قرن به بدبختی و فنا و نیستی سوق دهد.
در تاریخ جنگهای جهان کمتر دیده شده که دو دسته جنگجو پس از مدتی کشت و کشتار و خرابی و انهدام با شکست طرفی طرفین فاتح بیدرنگ بر علیه یکدیگر قیام نمایند و مقدمات نبرد دیگری را فراهم سازند .

جنگ بین المللی اخیر با انکه از لحاظ تلفات و ویرانی و کشتار های بیرحمانه و اسلحه های مخوف و بمبارانهای نابود کننده و هزینه های سر سام اور جنگهای 1914-1918 را از خاطر محو نمود بد بین ترین اشخاص را امیدوار می ساخت که باشکست یکی از دو طرف اقلا چند سالی برای ترمیم خرابیها و جبران تلفات صلح و صفا در عالم برقرار خواهد شد و برای مدتی ملل عالم از جنگ و ستیزه بر کنار خواهد بود .

حوادث و جریانات پس از جنگ نشان داد که این آرزو و پیش بینی بی اساس و توهمی پیش نبوده و اگر کمونیزم شوروی بادول سرمایه داری انگلستان و امریکا در مقابل خطر المان در طول جنگ متحد و متفق شدند و در صف واحدی قرار گرفتند از روی اضطرار و ناچاری بود و چون طرفین از نیروی شگرف و قدرت عظیم المان اگاه بودند بحکم اجبارتن باین اتحاد و اتفاق دادند تا مگر از نیستی و اضمحلال نجات یابند .

این نکته نیز مورد تائید و قبول همه است که ملت آلمان از لحاظ فعالیت و علم و دانش و قدرت صنعتی و نبوغ نظامی و نظم و انضباط و روح سلحشوری سر آمد ملل عالم و هیچ کشور بزرگی را به تنهایی و توانایی و یارای مقابلگی با وی نخواهد بود چنانکه دو جنگ بین المللی گذشته نشان داد که این کشور به تنهایی قادر خواهد بود دران واحد انگلستان و روسیه و امریکا را با کلیه مستعمرات که تقریبت چهار پنجم جمعیت و منابع جهان را تشکیل می دهد عقب براند و در تمام میدان ها فاتح گردد.کسانیکه نطق های هیتلر و دیگر سران آلمان را بخاطر داشته باشند نیک می دادند که انان بر خلاف سایر سیاستمداران بزرگ جهان با اختلافات و تفرقه و دو دستگی آنگلو ساک-سونها و شوروی سخت ایمان داشتند ولی ترس و وحشتی که از المان داشتند ناچار بودند نا خاتمه جنگ با یکدیگر متحد باشند.

علی رغم خوش بینی های روزولت و زمامداران امریکا و عده ای از زمامداران بریتانیا هیتلر در روز های اخر در پیام خود به ملت آلمان گفت : این بار هم المان چنگ را باخت ولی با تسلیم این کشور بی درنگ بین روسیه شوروی و از طرفی و آمریکا و انگلستان از طرف دیگر اختلافات اغاز خواهد شد و در پس ان که چندان طولانی نخواهد بود جنگ بین فاتحین در گیر خواهد شد و آلمان نیرومند مجددا در قلب اروپا خود نمائی خواهد کرد .

اکنون شبح هولناک جنگ بین سه دولت فاتح نمودار و هر ان ممکن است شراره سوزان ان جهان را در خود فرو گیرد بدون شک المان بهر طرف گراید تعادل و توازن قوای طرفین بکلی بهم خواهد خورد.لیکن این ملت هوشیار فقط به نفع خود از اوضاع پریشان و در هم و بر هم بین المللی استفاده کامل میبرد و اندیشه ای جز جبران شکست و انچه را در جنگ اخیر از دست داده است ندارد چنانکه هم اکنون صنایع و محصولات ان کشورهای انگلستان و امریکا را دچار بیم و هراس ساخته است ...

منبع : مجلهارمغان » فروردین ماه ، سال 1329 - شماره 241




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


رژیم هیتلر صد درجه بهتر از ...

آقای دکتر داود منشی زاده استاد اسنه شرقیه در او نیورسیته مونیخ نامه ای مفصل و پرسوزو گداز به آقای مهندس سید احمد رضوی نماینده کرمان ( پس از نطق مشروح ایشان در مجلس ) فرستاده که ما با کمال شرمندگی آن را مثله کردیم و قطعاتی از ان را بر گزیدیم :

من پس از هجده سال اقامت در ممالک اروپا، تابستان گذشته برای دیدن مادر پیر و برادران خودم به ایران آمدم و چیزهایی به چشم خود دیدم که باور کنید از زندگی بیزار شدم ... سطح اخلاقی مردم در ظرف هجده سالی که من از وطن دور بودم-خواهش می کنم دوری بنده را علت ان تصور نکنید- به اندازه ای پائین امده که برای بعضی اقامت در ایران را محال می سازد.
امروز در المان غربی قانونی وضع شده است تا در میان کسانی که در نتیجه جنگ،بمباردمان،چپاول و غیره هستی خود را از دست داده اند و انهائی که هیچ چیز در شش سال جنگ گم نکرده اند تعادلی برقرار شود،یعنی صدی فلان مقدار پولهای بانک و از درامد مالیات و غیره با اسیب دیدگان برسد این را مقایسه بفرمائید با وضع اقای....
از وزارت خارجه فرموده بودید،باید بنده یک موضوع مهم را یاد کنم و ان این است که... وقتی که در تابستان گذشته خودرا به وزارت خارجه معرفی کردم تا شاید نظر به سابقه تحصیلی و مشاغل فرهنگی که دارم،خدمتی بعهدۀ من بگذارند که در مدد معاشی هم باشد، - چون در المان ، امروز مخارج شخص از مشاغل فرهنگی تامین نمی شود .
هزار سنگ پیش پای من گذاشتند . سابقه خدمت لازم بود و ... حالا تشریف بیاورید به کنسولگری های ایران در ... و ببینید چه حکایتی است ! ... در تهران خدمت بسیاری از آقایان رسیدم با اقای ... سابقه اشنایی داریم و سابقه همسایگی و غیره ، او عرایض مرا گوش کرده با آن صورت و هیکل بی گردن Bete گفتند : « من وزیر خارجه نیستم» ... جواب دادم « چون می دانم شما وزیر ... هستید خدمتتان رسیدم » ،گفتند : « موقق ( نوری اسفندیاری ) از دوستان پدربزرگ شما بودند، خوبست خودتان با ایشان مذاکره کنید » .گفتم « بنده نمی خواهم برای خاطر پدربزرگم شغلی بگیرم » ...
دکتر ... از آن بهائی هاست که زبانش بر عقلش می چربد ، جوان خوش مشربی است ،خود را فیلسوف می داند ، ولی عاشق ربش عباس افندی است و سیبل هیتلر ، او از من خواهش کرد که خدمت اقای ... برسم.در یکی از ان تالارهای وزارت خارجه با ان دم و دستگاه ها که ملت بیچاره با خون جگر درست کرده ، آقای ... با جبروت تمام نشسته بود . از من پرسید که فارسی بلدم یا نه . ( چون کارت من در المان چاپ شده بود و به زبان فرانسه بود ) . گفتم من استادالسنه شرقیه در انیورسیته مونیخم و ایا میتوانم فارسی ندانم؟.... خلاصه ایشان هم بهر نحو بود مرا از سر خود باز کردند ... در مملکت ایران همه چیز با پول بدست می اید، هرچیز را میشود خرید،وزارت،وکالت،منصب ، شرف ، ناموس ، ... تا در این مملکت اموالی که ... بدست اورده اند گرفته نشود، تاوزرا، و وکلا از میان پول ها انتخاب میشوند تا تملق و بادمجان دورقاب چینی عامل پیشرفت باشد امید را باید کور کرد !
من در مملکتی زندگی می کنم که جنگ را باخته ، هشتاد درصد شهرهایش با خاک یکسان شده اند .ب ا این همه شما اینجا را با ایران مقایسه کنید و ببینید تفاوت از زمین تا اسمان هست یا نه ؟ ... باور کنید روزی از طهران پرواز می کردم مثل این بود که از جهنمی گریخته باشم . امروز میشنوم که برادر مرا در سال 1941 انگلیسی ها از طهران به سوریه و هندوستان برده و در انجا تیرباران کرده اند . آیا هرگز دولت ایران پرسیده است چرا یکی از اتباع اورا دولت انگلیس محبوس و بعد تیرباران میکند ؟ حقیقة سگ بشاشد به این مشروطیت، با این ازادی،و با این دمکراسی !
رژِیم هیتلر صد درجه بهتر از این رژیم های دروغی و حقه بازی بود ، درجه رفاقتی که من در بین هیتلریها دیده بودم ، در هیچ رژیم و هیچ مملکتی ندیده ام ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


از نظر انسانها سگها حیواناتی باوفا و مفید هستند ،
اما از نظر گرگها ، سگها گرگهایی بودند که تن به بردگی دادند تا در رفاه و آسایش زندگی کنند !!!

ارنستو چه گوارا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گرگها همیشه زوزه نمیکشند ، گاهی هم می گویند 

دوستت دارم …

و زودتر از انکه بفهمی بره ای میدرند خاطراتت را

و تو می مانی با تنی که بوی گرگ گرفته ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 شهریور 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
گریه می کرد گرگ وقتی دید سگ به خاطر تکه استخوانی لگدهای چوپان را تحمل می کند ... 

ارنستو چه گوارا






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4