تبلیغات
نازی آرشیوز NaziArchives - مطالب مرداد 1394
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نازی آرشیوز NaziArchives
وبلاگ اطلاع رسانی تارنمای نازی آرشیوز | مرجع تخصصی نازیسم ، رایش سوم و جنگ جهانی دوم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

سخنان آدولف هیتلر در لیگ زنان ناسیونال سوسیالیست ، ۸ سپتامبر ۱۹۳۴

این شعاری که در رابطه با  ”رهایی زنان“ مشاهده می کنیم توسط  یهودیان اختراع شده است . در دوران دور و پرافتخار آلمان زن آلمانی نیازی به رهایی خودش نداشت . او کاملاً مجذوب قوانین طبیعت و وظایفی که به عنوان خانوده ، طبیعت به او اعطا کرده بود می بوده است ، همچنین در آن دوره مرد آلمانی نیز هیچ ترسی از جابجایی جایگاهش در رباطه با زنان  نداشت .

در واقع در آن زمان یک بانوی آلمانی هیچگاه جایگاه مرد را به چالش نمی کشید مگر در زمانی که مرد به وظایف خود عمل نکرده و به مسئولیت های خودش اگاهی نداشته باشد ، در آن زمان هست که غریزه نژادی یک زن در او شروع به طغیان می کند تا در نبود مرد یا بی کفایتی او در جایگاه یک مرد قرار بگیرد (توضیح مترجم : برای نمونه می توان به زنان یک روستا اشاره کنیم که در صورت جنگ و نبود مردان ، زنان فعالیت های مردانه را هم به عهده می گیرند تا در حفظ خودی کوشیده باشند ) .
نتیجه این طغیان رشد نظمی و ترتیبی می شود که برخلاف اصول طبیعت بوده و تا زمانی که دو جنس به حوزه های مربوطه بر نگردند ادامه خواهد داشت .

اگر جایگاه یک مرد ،  قدرت او را در خدمت به اجتماع متمرکز می کند و دنیای بزرگ تری را شامل می گردد باید گفت که دنیا زن نسبت به مرد کوچک تر می باشد . دنیای یک زن شوهرش ، خانواده اش ، فرزندانش و خانه اش می باشد ولی چه دنیا بزرگی وجود خواهد داشت اگر کسی نباشد که از دنیا کوچک مراقبت کند ؟  چه گونه دنیا بزرگ تر زنده خواهند بود اگر کسی نباشد که به محتوای زندگی در دنیا کوچک اهمیت بدهد ؟
نخیر ،دنیای بزرگ تر بر اساس پایه های این دنیای کوچک تر بنا شده است . دنیای بزرگ تر هیچگاه نمی تواند به حیات خود ادامه دهد اگر دنیای کوچک تر پایدار نباشد . مشیت الهی به زن وظیفه نگهداری از این دنیا را سپرده و تنها براساس این دنیا کوچک است که دنیای مردان شکل گرفته و ساخته می شود . این دو دنیا باهم در تضاد نیستند . آن ها همدیگر را کامل می کنند ، آن ها به هم تعلق دارند همان طور که مرد و زن به هم تعلق دارند .

ما این را صحیح نمی دانیم که یک زن در دنیا و جایگاه مردان دخالت کند ، بلکه متمایز بودن این دو جایگاه و دو دنیا را طبیعی می دانیم . یکی از این دنیاها متعلق به قدرت احساسات و قدرت روح بوده و دیگری به قدرت بینش ، سختی و عمل تعلق دارد . در یکی از آن ها زن  جان خودش را برای حفظ این ترتیب و تولید آن به خطر می اندازد و در دیگری مرد آمادگی حفظ حیات آن را دارد .

آن فداکاری که مرد در مبارزه  ملت خود انجام می دهد ، زن در حراست از ملت آینده انجام می دهد .  آن شجاعتی که مرد در میدان نبرد نشان می دهد ناشی از فداکاری ، درد ورنج ابدی زن می باشد .
هر فرزندی را که زن به دنیا می آورد مانند نبردی می باشد ، نبردی برای تضمین هستی مردمانش . مرد و زن باید برای در انجام این مشیت الهی برای همدیگر ارزش و احترام قائل باشند و این احترام متقابل نتیجه متفاوت بودن وظیفه های آن دو در تکمیل یکدیگر می باشد .

این ادعای یهودیان مبنی وابستگی احترام به اشتراک در جایگاه جنسیت ها درست نمی باشد ، این احترام وابسته این هست که هیچ یکی از جنسیت ها در فعالیت دیگری تداخل نکند ، در حقیقت این احترام وابسته این هست که هر جنس بداند دیگری هر اقدامی را برای حفظ حیات جامعه انجام می دهد …

بنابراین جنبش زنان ما آنچیزی نیست که برروی بنرهایش و اهدافش مبارزه با مردان حک شده باشد ، بلکه جنبشی هست که مبارزه مشترک همراه با مردان را در برنامه خود جای داده است . ما توانسته ایم اعتماد میلیون ها نفر از زنان را به عنوان سربازان و همکاران متعصب بدست آوریم ،زنانی که در زندگی خودشان برای حفظ ارزش ها مبارزه کرده اند ، افرادی که در آن مبارزه چشم به توطئه یهودیان ندوخته و به جای آن بر مسئولیت ها که طبیعت بر دوش همه ما گذاشته بود متمرکز شدند .

در گذشته جنبش آزادی زنان شامل اهداف مختلفی می شد ولی هدف اصلی جنبش لیگ زنان ناسیونال سوسیالیست ما تنها فرزندان می باشد ، آن موجود کوچکی که باید به دنیا بیاید و با قدرت بزرگ شود و این چیزی هست که به تمام این مبارزه در زندگی معنا می بخشد .

مترجم : فرهود مهری

منبع : National-Socialism





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


تشکیلات و سازمان های حزب سومکا

به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر

سومکا دارای هفده سازمان حزبی است .ولی برای برخی از این سازمان هادر اساس نامه ی حزبی آیین نامه ای ذکر نشده است . این سازمان ها عبارتند از سازمان روابط خارجی سازمان ورزشی سازمان زند ها ( قبیله ها ) سازمان بازرسی . از این رو آگاهی چندانی نسبت به آن ها در دست نیست. سازمان های دیگر این حزب از لحاظ گستردگی دامنه ی فعالیت نیز در یک سطح قرار نداشتند . 

سازمان های فعال سومکا را می توان این گونه بر شمرد : 

1. گروه جاویدان :

گروه جاویدان در ششم تیر ماه سال 1331 به دستور و زیر نظر مستقیم منشی زاده تشکیل شد و وظیفه ی آن نگهبانی از وی و دستگاه رهبری و نمایش اصول اخلاقی و ایدئولوژی سوسیالیسم ملی بود . از این گروه بعد ها در درگیری های خیابانی نیز استفاده شد .

2. گروه حمله :

این گروه در اوایل آذر ماه سال 1330 تشکیل شد .که اعضای اصلی آن را در آغاز کارگران کارخانه ی سیمان تشکیل می دادند . این گروه که بیشتر اعضایش بزن 
بهادر و گردن کلفت بودند جنجالی ترین و در نتیجه معروف ترین گروه سومکا بود تا بدان جا که اغلب نوشته های موجود در رابطه با حزب سومکا به شرح اقدامات
این گروه و زد و خورد های آنان با طرف داران حزب توده و ... اختصاص داشته و به همین دلیل دیگر فعالیت های حزب را کم رنگ کرده بود. 

3. گروه ایران فرزندان :

با پیوستن برخی اعضای گروه ناسیونالیست های انقلابی به حزب سومکا و رخنه ی این حزب در مدارس زمینه های تشکیل گروه ایران فرزندان فراهم آمد و در بیستم دی ماه سال 1330 فرمان تشکیل این گروه صادر گشت .

4.گروه زنان ایران : 

گروه زنان ایران که چه از لحاظ اهمیتش و چه از لحاظ تعداد عضو در طول مدت فعالیت حزب سومکا به پای گروه های ذکر شده نمی رسید در 18 دی ماه سال 1330 تشکیل شده بود .

5. گروه فنی : 

از گروه های دیگر حزب سومکاست که علاوه بر سازماندهی فعالیت هایی چون ساختمان سازی ساخت سالن جدید در محل حزب به آموزش های نظامی افراد می پرداخت . ازجمله فعالیت های این گروه می توان به آموزش پرواز که به دو صورت کلاس های تئوریک پرواز و آموزش پرواز با هواپیما های مدل بود اشاره کرد.

6.گروه فرهنگ سومکا :

این گروه فعال ترین گروه حزب سومکا بود . امیر شاپور زندنیا در پایه گذاری و سازماندهی این گروه نقش ویژه ای را بر عهده داشت . از فعالیت های اصلی فرهنگ سومکا می توان تشکیل کلاس های آموزشی , انتشارات و خط سومکا ( تغییر خط فارسی ) نام برد .

به امید خدا در ادامه مطالب بیشتری قرار خواهم داد .
به کوری چشمی دشمنان ... زنده باد ایران

نویسنده : ساسان عزیزی
منبع : کتاب حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران ( سومکا )




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ریشه های مشترک مارکسیسم و نازیسم

- وجوه اشتراک ما با بلشویکها بیش از وجوه اختلاف ما با آنان است ... من همیشه دستور داده ام که کمونیست های سابق فورأ به عضویت حزب ما پذیرفته شوند. ( هیتلر: ناسیونال سوسیالیسم 1945-1889)

- اگر به خاطر کمونیسم ما باید نود درصد از جمعیت کشور را قربانی کنیم ما از این نوع قربانی دادن صرفنظر نخواهیم کرد. ( ولادیمیر لنین- انترناسیونال سوسیالیسم 1924- 1870 )

البته در اینجا منظور لنین از کمونیسم، تضمین حاکمیت الیگارشی حزب بلشویک بر اجساد مردم روسیه بوده است و سؤال این است که اگر نود درصد جمعیت کشوری قربانی شود کمونیسم برای چه کسی و توسط چه کسی باید ساخته شود؟ حقانیت مطلقی که مارکسیست ها برای خودشان قائل هستند فقط به اینجا محدود نمی شود بلکه اولین قربانی حکومت بلشویکها همان پرلتاریایی بود که حزب بلشویک قیام آنان را بر علیه حکومت بلشویکها در پتروگراد سرکوب و به خون کشید و در حالی که فریاد دفاع از حق تعیین سرنوشت بلشویکها گوش همه را کر کرده بود استالین تمامی مردم کشور چچن را به سیبری تبعید کرد و تمامی اقوام اسیر در شوروی سابق تا زمان سقوط آن امپراطوری در چنگال بلشویکها گرفتار بودند. مارکسیسم و نازیسم ( ناسیونال- سوسیالیسم ) ظاهرأ دو قطب و بلوک متضاد هستند اما با مطالعه دقیقتر آنان به ماهیت یکسان و وجوه بسیار مشترک آنان پی می بریم. حکومت مارکسیستی و حکومت نازیستی در وجوه زیر مشترک هستند:

هر دو آنان دارای یک حکومت متمرکز و مطلق گرا، با اصول ایدئولژیک مطلقأ حق به جانب، تک حزبی، ممنوعیت فعالیت دیگر احزاب و تشکلهای سیاسی، ممنوعیت آزادی بیان و اندیشه و انتشار، ابدی بودن نوع حکومت و نادیده گرفتن حق رأی برای مردم برای انتخاب نوع حکومت مورد پسند خود، دولت به عنوان سازمانده اصلی مدیریت جامعه و مجبور کردن مردم به اطاعت بی چون و چرا از دولت و حزب حاکم، محول کردن قدرت مطلق به پلیس مخفی و ارتش و بر قراری حکومت پلیسی، حاکمیت فرهنگ و تفکر دستگیری، زندانی سازی، انتقام و اعدام که تبلور بارز آن در برقراری اردوگاههای کار اجباری در آلمان نازی و در شوروی سابق، چین، کره شمالی و کامبوج در دوران پلپت بود، تشویق و ترویج کیش شخصیت ها، که این ویژگی باعث تبدیل شدن احزاب مارکسیست و نازیست به ملک خصوصی رهبران آنان می شود چنانکه هیتلر و استالین و کیم ایل سونگ و فیدل کاسترو نمونه های بارز آن هستند.

البته شاید طبق معمول تفکر رایج در بین مارکسیستها گفته شود که برقراری حکومت وحشت مارکسیستی برای دفاع از دستآوردهای به اصطلاح پرلتاریا در برابر بورژوازی جهانی است؟؟!! اما واقیت و تجربه نشان داده است که بورژوازی نه در بین مردم بلکه باید در بین رهبران احزاب مارکسیست او را جستجو و افشا کرد و اعمال دیکتاتوری احزاب مارکسیست و نازیست فقط برای تداوم حاکمیت چپاولگر آنان است و گرنه از آنجا که در ساختار حکومتی، اعمال تصمیمات همیشه از بالا به پائین است و همیشه هر نوع تئوری و دستور تجدید نظر طلبی و رویزیونیسم از طرف مقامات بالای حزبی و دولتی صادر می شود و سطوح پائین حزبی و عامه مردم صرفأ مجری اوامر هستند، اعمال دیکتاتوری مارکسیستی نه تنها هیچ توجیهی ندارد بلکه به جای دیکتاتوری احزاب مارکسیست، باید کارگران در صورت توانائی، با برقراری دمکراسی کارگری مانع به حکومت رسیدن انحصاری مارکسیست ها شوند! مارکسیستها که خود را وارث انحصاری ماتریالیسم دیالکتیک می دانند با زیر پا نهادن ابتدائیترین اصول علمی، اصولی را که در بیش از صد و بیست سال پیش توسط چند روشنفکر نوشته شده است نه تنها برای گذشته بلکه برای زمان حال و زمان آینده نیز صادق می دانند و گویا نه تنها پرلتاریای دوران حیات مارکس بلکه پرلتاریای کنونی و پرلتاریایی که حتی هنوز به دنیا نیامده است نیز یک مجموعه یکدست و همنظر است که به اتفاق آراء این اصول را تأیید کرده و در آینده نیز تأیید خواهد کرد و این موضوع به مارکسیستها این حق را می دهد تا در صورت به دست گرفتن قدرت تمام مخالفان خود را به نیابت پرلتاریای از همه چیز بی خبر قتل عام و زندانی کنند و این همان کاری است که نازیها به نیابت از ملت انجام می دهند.؟؟! 

بعد از جنگ اول جهانی حزب کارگران آلمان به رهبری "گوتفرید فدر" تشکیل شد و در برنامه آن که اقتصاد سوسیالیستی با ناسیونالیسم عجین شده بود، شدیدأ با دمکراسی نیز مخالفت شده بود. این حزب موفق به جذب کسانی مانند: هرمان گورینگ، رودلف هس و آدلف هیتلر شد. در سال 1920 آدلف هیتلر به رهبری این حزب رسید و نام این حزب را به حزب ناسیونال سوسیالیست تغییر داد. حزب کارگران آلمان بعد از تغییر نام، ضمن حفظ تمایلات سوسیالیستی خود یک حزب ضد سرمایه داری متعلق به طبقه متوسط و آنتی سمیتیک باقی ماند .

- آیا هیتلر یک سوسیالیست بود؟

بدون شک مارکسیستها با صورت های برافروخته ضمن تکذیب سوسیالیست بودن هیتلر، سوسیالیسم را تنها ارثیه خود به عنوان نماینده انحصاری پرلتاریا قلمداد می کنند اما واقعیت چیز دیگری است. همانطور که در عکس بالا مشاهده می کنید علامت اس اس یک سمبل انحصاری نازیها نیست بلکه یک سمبل سوسیالیستی است که توسط سربازان ارتش سرخ نیز حمل می شده است و این سمبل مدتها پیش از ظهور هیتلر یک سمبل سوسیالیستی بوده است. هیتلر و حزبش ضد سیستم، ضد سرمایه داری و علاوه بر ضدیت با یهود، ضد مسیحیت و ضد کلیسا نیز بوده اند. هیتلر در فصل دوازدهم کتاب نبرد من به اهمیت کارگران و اتحادیه های کارگری نیز می پردازد.

برای درک بهتر ماهیت سوسیالیسنی حزب هیتلر، بهترین راه حل بررسی برنامه حزب او است و در اینجا من بندهای نهم تا هفدهم آن را می آورم:

9- تمام شهروندان در برابر دولت از نظر حقوق و وظایف برابر هستند.

10- همه شهروندان باید از نظر فکری یا فیزیکی کار کنند و فعالیت فردی نباید با منافع جمعی مغایرت داشته باشد و باید در چهارچوب منافع همگانی و به نفع همه باشد.

11- و به همین دلیل است که ما درخواست می کنیم که تمام درآمدهایی که از کار شخصی بدست نمی آید لغو شود.

12- از آنجایی که در نتیجه جنگ های تحمیلی، مردم خسارت می بینند ما درخواست می کنیم تا تمام درامدهای ناشی از جنگ مصادره شوند.

13- ما خواستار ملی کردن تمام شرکتهایی هستیم که به صورت کارتل درآمده اند.

14- ما خواستار تقسیم تمام تجارت های بزرگ هستیم.

15- ما خواستار انجام اقدامات کافی برای رفع نیازهای دوران کهولت هستیم.

16- ما خواستار انجام اقدامات کافی برای ایجاد یک طبقه متوسط سالم هستیم و با دادن امکانات به تجار متوسط آنان بتوانند در خدمت دولت و استانها و شهرداریها باشند.

17- ما خواستار انجام اصلاحات ارضی و مصادره زمین برای نیازهای عمومی بدون پرداخت غرامت و ممنوعیت اجاره زمین و بورس بازی زمین هستیم.

گفته می شود که برقراری پرداخت حق بیکاری در تعدادی از کشورهای اروپایی محصول دوران اشغال این کشورها توسط آلمان نازی است.

در حالی که نازیها همچون مارکسیستها به نقش دولت و حزب در اداره امور جامعه اهمیت مطلق می دهند همانند آنان از اقتصاد برنامه ریزی شده و متمرکز نیز حمایت می کنند اما بر خلاف مارکسیستها مخالف حکومت به اصطلاح کارگری و جنگ طبقات هستند و خواهان نابودی نظام سرمایه داری نیز نیستند هر چند که تجربه نشان داده است که یک دولت مارکسیستی چیزی بیش از یک سرمایه داری دولتی و بشدت متمرکز و مرکزگرا نیست که تاریخأ و همیشه در رقابت با نظام سرمایه داری مبتنی بر مدیریت کارتل های بزرگ مضمحل می شود. 

در اینجا هدف نگارنده نفی سوسیالیسم و کمونیسم و دفاع از دمکراسی سرمایه داری نیست بلکه اثبات این حقیقت است که مارکسیسم در تئوری و پراتیک دارای وجوه اشتراک زیادی با نازیسم است و این وجوه اشتراک تصادفی نیست ! و اصولأ هر نظامی که بر اساس آزادی مطلق و نفی استثمار فرد از فرد و مشارکت 
آزاد و همه جانبه و مبتنی بر آگاهی مردم استوار نباشد و دولت قادر مطلق باشد ضد انسانی است.

ضمیمه :

ریشه های مشترک مارکسیسم و نازیسم (ناسیونال سوسیالیسم)

در پاسخ به مقاله پیشین من به نام: "ریشه های مشترک مارکسیسم وناسیونال- سوسیالیسم" آقایان نادر هدایت بهروز شادی مقدم در مقام دفاع از مارکسیسم مطالبی را منتشر کردند که من از نظر محتوا انها را فاقد ارزش پاسخگویی می دانم و بخصوص نوشته آقای شادی مقدم که هدفش فقط جلب توجه هم فرقه ای هایش و اثبات وفاداری به مذهب مارکسیسم است و براستی انعکاسی از فرهنگ بی منطق و فحاشی و اتهام زنی مرسوم در بین چماقداران اینترنتی سازمان مجاهدین خلق است. نوشته آقای هدایت نیز حاوی شعارها و از خود تعریف کردنهای مرسوم در بین مارکسیستها است. بطور مثال او به تمامی وجوه اشتراک بین مارکسیستها و نازیها که من مطرح کرده ام نمی پردازد و بر اساس سنت ترتسکیستها فقط به کیش شخصیت استالین و مائو می تازد تا دق دلش را خالی کرده باشد و به ما نمی گوید که چرا حزب بلشویک آلت دست حضرت استالین بوده است؟ و چرا حزب به اصطلاح کمونیست چین بادمجان دور قاب چین حضرت مائو بوده است و هنوز می باشد و این حزب از حضرت مائو یک بت و خدا درست کرده است؟ آیا آقای هدایت نمی داند که حضرت لنین سالها در کشور سرمایه داری سویس زندگی کرده است و دولت آلمان اجازه داد تا لنین در هنگام بازگشت به روسیه از خاکش عبور کند؟ آیا آقای هدایت نمی داند که دولت آلمان هیتلری با کشور شوروی به اصطلاح سوسیالیستی قرارداد صلح امضاء کرده بود؟ آقای هدایت می نویسد: " .. بنظر من بین مارکسیسم و نازیسم هیچ وجه اشتراکی نیست.... مارکسیسم بهیچ روی شخصیت پرستی و حزب پرستی را در راس کار خود قرا رنداده است برعکس مارکسیسم مساله اش انسان است ومیخواهد انسان از خود بیگانه شده در سیستم استثماری سرمایه داری را به انسانیت خویش بازگرداند .. در واقع این نوع پلمیک به سبک آقای احمدی جدی نمیباشد و نشان دهنده عمق کینه نسبت به نیروهای کمونیست است ..." 

آقای هدایت طبق معمول فرهنگ فحاشی مارکسیستها که فاقد منطق بحث سازنده هستند، مارکسیستها را کمونیست و مرا ضد کمونیست نامیده است !! از کی تا حالا مارکسیستها کمونیست و سوسیالیست شده اند؟ آیا سرمایه داری دولتی مارکسیستی یک نظام سوسیالیستی است؟ اگر احزاب مارکسیست، سوسیالیست و کمونیست هستند چرا از اصول سوسیالیسم و کمونیسم در روابط درونی و بیرونی آنها هیچ خبری نیست و افراد مارکسیست بجای پایبندی به اصول ضد سرمایه داری و سوسیالیستی در خدمت نظام منحوس سرمایه داری هستند؟ ما باید دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟ آیا اقای هدایت می تواند چند نمونه از ویژگی های انسانی را که ایشان به مارکسیستها منتسب می کند برای ما مثال بیآورد؟ آیا اگر بجای استالین، ترتسکی در رقابت قدرت پیروز می شد، روسیه تحت حاکمیت ترتسکی به سرنوشتی بهتر از روسیه تحت حاکمیت استالین دچار می شد؟ منتسب کردن سرنوشت شوروی سابق به تصمیمات یک فرد یعنی استالین علاوه بر تحقیر و نادیده گرفتن نقش تمامی اعضای حزب بلشویک و مردم کشور شوروی سابق، نشان دهنده این تفکر رایج در بین مارکسیستها است که آنها در عمق افکارشان برای شعور مردم هیچ نقشی قائل نیستند. من در مطلب قبلی خود اینطور نوشتم: ".. حکومت مارکسیستی و حکومت نازیستی در وجوه زیر مشترک هستند: هر دو آنان دارای یک حکومت متمرکز و مطلق گرا، با اصول ایدئولژیک مطلقأ حق به جانب، تک حزبی، ممنوعیت فعالیت دیگر احزاب و تشکلهای سیاسی، ممنوعیت آزادی بیان و اندیشه و انتشار، ابدی بودن نوع حکومت و نادیده گرفتن حق رأی برای مردم برای انتخاب نوع حکومت مورد پسند خود، دولت به عنوان سازمانده اصلی مدیریت جامعه و مجبور کردن مردم به اطاعت بی چون و چرا از دولت و حزب حاکم، محول کردن قدرت مطلق به پلیس مخفی و ارتش و بر قراری حکومت پلیسی، حاکمیت فرهنگ و تفکر دستگیری، زندانی سازی، انتقام و اعدام که تبلور بارز آن در برقراری اردوگاههای کار اجباری در آلمان نازی و در شوروی سابق، چین، کره شمالی و کامبوج در دوران پلپت بود، تشویق و ترویج کیش شخصیت ها، که این ویژگی باعث تبدیل شدن احزاب مارکسیست و نازیست به ملک خصوصی رهبران آنان می شود چنانکه هیتلر و استالین و کیم ایل سونگ و فیدل کاسترو نمونه های بارز آن هستند..."

و آقای هدایت می نویسد: " .. پس این تاریخا کاملا بی انصافی است که از یک وجه مشترک یعنی کیش شخصیت در مائوئیسم و استالینیسم به نتیجه این برسیم که مارکسیسم مانند نازیسم است ..."

البته من مارکسیسم ایرانی را با نازیسم آلمانی مقایسه نمی کنم بلکه مارکسیسم در ایران یک نوع نازیسم اسلامی با محتوای ولایت مطلقه فقیه است. احزاب مارکسیست ایرانی بجز خودشان برای هیچ چیز و هیچ کس دیگری ارزش و احترام قائل نیستند.

آقای هدایت از موضع احتمالأ ترتسکیستی یا حکمتیستی، فقط کیش شخصیت استالین و مائو را مورد حمله قرار می دهد !! و به نکات دیگر که من مطرح کرده ام نمی پردازد گویی که در بتخانه شلوغ مارکسیسم فقط مجسمه استالین و مائو جای دارند!! مگر مارکس برای مارکسیستهایی مانند آقای هدایت پیغمبری همانند حضرت محمد و مسیح و موسی و یک بت نیست؟ که اصولی را که او گفته است به یک اصول جاودانه تبدیل کرده اند؟ مگر حضرت ترتسکی بت و پیغمبر ترتسکیستها نیست؟ مگر منصور حکمت بت و پیغمبر پیروانش نیست؟ بعلاوه یک خواننده بینا با خواندن متن بالا و مقاله من متوجه می شود که من مارکسیسم را فقط به دلیل وجود فرهنگ کیش شخصیت نقد نکرده ام بلکه من دلایل بیشتری را ارائه کرده ام. آیا آفای هدایت نقدی را که من در مورد مفهوم ازدواج و خانواده در کتاب مانیفست مارکس نوشتم را خوانده است و پاسخی برای آن دارد؟ 

مگر مبارزه سیاسی برای کسب قدرت سیاسی فقط در انحصار مارکسیستها است؟ مگر رهبران جمهوری اسلامی نیز در زمان شاه و رهبران سازمان مجاهدین خلق نیز زندان نرفته اند و برای کسب قدرت سیاسی مبارزه نمی کنند؟ آیا آنطور که مارکسیستها ادعا می کنند این موضوع باعث حقانیت آنان می شود؟ آقای هدایت در جوابیه اش از اصول انسانی در مارکسیسم صحبت می کند!! مگر دیکتاتوری به اصطلاح پرلتاریا که همان حکومت ولایت مطلقه فقیه است نیز می تواند انسانی باشد؟ در تمام طول تاریخ موجودیت دولتها و احزاب مارکسیست، براستی کدامیک از آنان به اصول انسانی و حقوق بشر حتی در حد احزاب و دولتهای بورژوایی احترام گذاشته اند؟ من همیشه گفنه ام که مشکل مارکسیستها یک مشکل تئوریک نیست بلکه مشکل آنان تفکر بورژوائی آنان و تسلط فرهنگ سرمایه داری و آن هم از نوع عقب مانده در بین آنان است. در بین تمامی سازمانهای موجود در جامعه سرمایه داری و بخصوص در بین تشکیلاتهای مارکسیستی، برای بهبود موقعیت شخصی، فرهنگ چاپلوسی و دروغ گویی و مسابقه برای دفاع بی قید و شرط از قدرتمداران در بین اعضاء و هواداران این تشکیلاتها یک بیماری عمومی است و وجود همین فرهنگ و کسانی مانند آقایان نادر هدایت و بهروز شادی مقدم است که تداوم موجودیت سکت های ماکیاولیست و قدرت طلب مارکسیست و غیر مارکسیست را ممکن کرده است. آقای هدایت نیز که همانند اغلب مارکسیستها از عقده خود بزرگ بینی رنج می برد چنین نوشته است: " .. من درواقع در ابتدا این نوشته ایشان را جدی نگرفتم و الان هم جدی نمیگیرم ولی چون دوستی نیز در سایت من و پالتالک نوشته ای را بر این مساله نوشته است خواستم که من هم در واقع درباره این مقایسه ساده اندیشانه و سطحی نظرم را گفته باشم ..." بدینترتیب ایشان بزرگواری فرموده اند و بر دوستشان منت نموده اند !! و این چند خط کلیشه ای را از اسلاف خود به عاریت گرفته اند و به طرف من پرتاب فرموده اند !! آقای شادی مقدم نیز در مقلالات قبلی خود چنین رفتاری را کرده بود و براستی این پدیده خود بزرگ بینی در بین مقلدین مذهب مارکسیسم چه هدفی را تعقیب می کند؟ آیا اینان با یک چنین رفتاری می خواهند تا در رقابت های حزبی با به رخ کشیدن تاریخچه عملکرد خود در خدمت به سکتاریسم مارکسیستی موقعیت شخصی خود را بهبود ببخشند!! و مقام پر نان و آبی را در رده بندی شغلی بدست بیاورند؟ یا عقده های خود را تسکین میدهند؟ !! البته با توجه به اینکه بسیاری از این احزاب مارکسیست و غیر مارکسیست منابع درآمد خوب و ناشناخته ای !! دارند که با آن یک سری کارمند حرفه ای را استخدام کرده اند و به آنان حقوق می پردازند، می توان علت این چاپلوسی ها را درک کرد. تاریخ دولتها و احزاب ثابت می کند که هر نوع دولت و حزب و بخصوص از نوع مارکسیستی آن بعد از تشکیل، ماهیتأ به ابزاری در دست یک الیگارشی مسلط تبدیل می شود و فقط تابع سلسله مراتب قدرت است و شوراهای دولتی و حزبی اگر وجود داشته باشند، و سیستم رأی گیری، صرفأ جزیی از نظام مسلط می باشند که تداوم وضع موجود را ممکن می سازند. دورنمای کسب قدرت، از عناصر حزبی، چنان افراد چاپلوسی را پرورش می دهد که برای تأمین منافع شخصی همه چیز و همه کس را قربانی می کنند. مارکسیستها فریبکارانه در شعار مخالف نظام سرمایه داری هستند ولی در پراتیک به تثبیت نظام سرمایه داری حتی بهتر از سرمایه داران کمک می کنند. مگر مارکسیستها ماکیاولیست وار منتقدانی همچون آنارشیست ها را هرج و مرج طلب معرفی نمی کنند؟ برخلاف فریبکاری مارکسیستها، نازیها مخالف نظام سرمایه داری هستند و بطور مثال آنها در هلند همیشه فعالانه انتخابات را تحریم می کنند و در تبلیغات ضد گلوبالیزیشن شرکت می کنند ولی خواهان نابودی آن نیستند. اما احزاب کمونیست و سوسیالیست که قبلأ مائوئیست بوده است و در آرزوی کسب یک کرسی پارلمان سرمایه داری هستند همیشه در انتخابات پارلمانی شرکت می کنند، و گروهکهای ترتسکیست نیز چاپلوسانه از حزب سوسیالیست(اس پ) حمایت مطلق می کنند. چندی پیش در یک بازار شلوغ در شرق شهر آمستردام قدم می زدم که با میز نشریات یک گروهک ترتسکیست که در صفحه اول نشریه خود عکس تعدادی دختر محجبه مسلمان مراکشی را چاپ کرده بودند مواجه شدم. از آنجا که با آنها آشنا بودم بعد از سلام و علیک با اشاره به عکس دختران مسلمان، با طعنه به آنها گفتم که شما هم مسلمان شده اید؟ و آنها و بخصوص یک زن ترتسکیست شدیدأ از قبول مسلمانان، آنطور که هستند دفاع می کردند؟؟ اقای هدایت با تکرار داستان کلیشه ای و مبتذل فرقه های مارکسیستی می نویسد: " آنچه که در شوروی سابق به عنوان استالینیسم و یا در چین به عنوان مائوئیسم رخ داد هیچ قرابتی با مارکسیسم نداشت هرچند از آن استفاده شده است و بنام مارکسیسم این دو رویداد تاریخی انجام گرفته است... "

آقای هدایت! شما به شعور خوانندگان توهین می کنید، شما انتظار دارید که خوانندگان، این حرف شما را باور کنند که آنچه که حزب بلشویک در دوران استالین انجام داد ربطی به مارکسیسم نداشت؟ یا آنچه که حزب کمونیست چین انجام داده و انجام می دهد ربطی به مارکسیسم ندارد؟ آنچه که در کوبا و ویتنام اتفاق افتاده چطور؟ آنچه که در تمامی احزاب مارکسیست در ایران و بقیه جهان اتفاق افتاده و همه آنان به دریوزگی نظام سرمایه داری افتاده اند چطور؟ شما مارکسیستها فرصت طلبانه با دادن لقب کمونیست به خودتان، کمونیست نمی شوید!! مارکسیسم، یک مذهب سیاسی ضد کمونیستی و مکمل نظام ضد بشری سرمایه داری است. مارکسیستها مانند مسلمانانی هستند که خودشان در زندگی روزمره به هیچکدام از اصول اسلام پایبند نیستند و تلاش می کنند تا مردم را با نشان دادن در باغ سبز و مدینه فاضله از نوع خاتمی به دنبال خود بکشند و آنان را ابزار دست یابی به قدرت سیاسی قرار بدهند.

مارکسیسم در چین تبلور ناسیونالیسم چینی و در شوروی سابق تبلور ناسیونالیسم روسی و ادامه حکومت تزارها بود. بعد از این مقدمه طولانی من مجددأ خیلی کوتاه به موضوع ریشه های مشترک مارکسیسم و نازیسم می پردازم. مطلب زیر خلاصه ای از مطلبی به زبان انگلیسی است که در انتهای مقاله، لینک آن افزوده شده است.

نازیها نیز مارکسیست بوده اند(*)



( حزب ناسیونال-سوسیالیسم آنطور که فودور ریلاتس می نویسد با شرکت ( والتر ریل- رودولف یونگ – هانس نیرش) در اتریش و غیر مستقیم در آلمان پایه گذاری شد. این افراد در نوامبر سال 1910 "حزب سوسیالیست کارگران آلمان" را پی ریزی کردند. آنها در سال 1914 در اینگلوآ برنامه این حزب را تثبیت کردند. آن برنامه چه بود؟ آن برنامه بر علیه روابط سوشیال و سیاسی موجود و برای طبقه کارگر بود، بر علیه کلیسا و بر علیه طبقه سرمایه دار بود. این حزب سرانجام نام "حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان" را برای خود برگزید و در ماه مه سال 1918 علامت اس اس را به عنوان سمبل خود انتخاب کرد. قبل از جنگ جهانی اول هیتلر به طرف سوسیالیسم سمپاتی داشت. امیل لرمیر در سال 1939 در کتابش به نام :"هیتلر چه می خواهد" نوشت که هیتلر در سالهای وین ضمن همدردی با اتحادیه های کارگری مخالف کارفرماها بوده است. 

شما به متن سخنرانی زیر که توسط هیتلر در اول ماه مه 1927 ایراد شده است توجه کنید: ".. ما سوسیالیست هستیم. ما دشمنان امروز سیستم سرمایه داری هستیم که با پرداخت دستمزد ناعادلانه، افراد از نظر اقتصادی ضعیف را استثمار می کند، و انسانها را بجای کیفیت عملکرد و مسئولیت پذیری آنان، بر مبنای میزان ثروت و دآرایی آنان ارزشیابی می کند، و ما مصمم هستیم تا یک چنین سیستمی را تحت هر شرایطی نابود کنیم .."

و گوبلز وزیر تیلیغات آلمان نازی در سال 1928 در "در آنگریفت" چنین نوشت: " .. در یک سیستم سرمایه داری، که موجب فلاکت کارگران است، کارگران، نه یک موجود انسانی، نه یک موجود تولید کننده ثروت، نه خلق کننده اشیاء مورد نیاز ما، بلکه به یک ماشین تبدیل شده اند. .." 

بعد از آنکه در سال 1030 "حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان" به یک حزب مطرح تبدیل شد یک سری از اقدامات را در دستور کار خود قرار داد که بعضی از این اقدامات مانند پرداخت حقوق دوران پیری و از کار افتادگی از منابع درآمد عمومی، خیلی مدرن بود.)

با توجه به محتوای سخنرانی هیتلر و گوبلز آیا به نظر نمی آید که این سخنان بجای هیتلر و گوبلز از دهان مارکس و لنین بیرون آمده است؟ آیا تصادفی است که بدون استثناء تمام احزاب مارکسیست چه آنها که در حکومت هستند یا خارج از حکومت، بعد از طی یک دوره گذار دفاع از سرمایه داری متمرکز دولتی، به احزاب سوسیالیست مدافع نظام سرمایه داری نئولیبرال تبدیل می شوند ؟ 

منبع : پارسینه 15 مهر ماه 1392
نویسنده : نادر احمدی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


80 سال پیش در چنین روزی ...

در ۱۷ اگوست ۱۹۳۵ میلادی، حدود دو سال پس از به قدرت رسیدن جنبش ملی‌ سوسیالیستی در آلمان، وزارت کشور ( دکتر ویلهلم فریک ) ممنوعیت هرگونه فعالیت فراماسونری در آلمان را اعلام نمود. درهای لژ‌های بزرگ آلمان به روی مردم گشوده شدند و چند لژ قدیمی‌ برای روشنگری عموم مردم به موزه تبدیل شدند. تا سرکوب نظامی جنبش ناسیونال سوسیالیستی توسط نیروهای متّفق هرگونه فعالیت فراماسونری در تمامی‌ ممالک تحت تسلّط ناسیونال سوسیالیستها ممنوع بود. فراماسونرها اما پس از سرکوب جنبش فعالیت خود را از سر گرفته، رشد کردند و امروز تعدادشان روی هم رفته در کل جهان به حدود پنج میلیون نفر می‌رسد. بخش اعظم فرماسونرها البته در کشورهای آنگلو ساکسون به ویژه آمریکا و انگلستان ساکن هستند ...

P.R





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نازیسم و مبارزه با فراماسونری

بر اساس اعتقاد نازی ها،ماسونها مرتبه ای بالاتر از صهیونیست ها در توطئه یهودیان هستند و از عوامل اصلی شکست آلمان در جنگ جهانی اول به حساب می آیند.

آدولف هیتلر در نبرد من مینویسد:فراماسونری یک ابزار عالی برای یهودیان برای رسیدن به اهدافشان هستند که به مانند یک ریسمان برای کشیدن اقشار جامعه به درون طرح اعایی آنها عمل می کند. در سال 1933 هرمان گورینگ رئیس رایشتاگ و یکی از رهبران بزرگ نازیسم طی نطقی اعلام کرد که در دولت ناسیونال سوسیالیست آلمان جایی برای فراماسونری وجود ندارد که در 23 مارچ همان سال قانونی در پارلمان آلمان برای مبارزه با فراماسونری تصویب شد.

در پی این قانون وزارت کشور آلمان دستور انحلال فراماسونری و مصادره تمام اموالهای لژهای ماسونی را داد و عضویت در فراماسونری برای شهروندان و مردم آلمان قدغن اعلام شد و بیان کرد تمام افرادی که در فراماسونری عضو هستند از داشتن مقام در حزب نازی محروم و فاقد صلاحیت لازم برای انتصاب در خدمات عمومی هستند.همچنین وزارت دفاع افسران را از عضو شدن در فراماسونری منع کرد و افسرلانی را که همچنان ماسون ماندند از کارشان برکنار شدند.

برای دستگیری ماسونها و مبارزه با فراماسونری در آلمان ،بخش های ویژه ای از خدمات امنیتی رایش(sd)و بعدها اداره اصلی امنیت رایش(RSHA)به ریاست رینهارد هایدریش تاسیس شد.این سازمان در طی حکومت رایش سوم به عنوان شکارچی ماسونها شناخته می شد که در طی عملیات های انتهاری به لژهای ماسونی یورش میبردند و ماسونها را دستگیر و به زندان منتقل می کردند .
زندانیان فراماسونر در دسته ی زندانیان سیاسی طبقه بندی میشدند که دارای یونیفورم های مشکی بودند که مثلثی وارونه و قرمز رنگ بر روی انها نقش بسته بود. در مارس 1935 مطابق با گفته ی دکتر گوباز اتحادیه جماهیر شوروی توسط 300 نفر فراماسونر یهودی نژاد طراحی شده است. 
آدولف هیتلر پیشوا و صدر اعظم آلمان نازی در 8 آگوست 1935 در روزنامه حزب نازیVOELKISCHER BOOBACHTER در مقاله ای انحلال نهایی تمام لژهای ماسونیک را در آلمان اعلام کرد.همچنین در سال 1937 یوزف گوبلز یک نمایشگاه ضد فراماسونری برای نمایش اشیاء ضبط شده توسط دولت افتتاح کرد. 

در طول جنگ جهانی دوم فراماسونری در آلمان و کشورهای متعهد با آلمان به عنوان یک مکتب غیر مشروع اعلام شده بود.نمایشگاههای ضدماسون در بسیاری از کشورهای اروپا مثل نروژ،دانمارک،هلند،بلژیک،ف رانسه،لهستان،اتریش و یونان توسط نازیها برگزار شد و همچنین فیلم ضد ماسون نیروهای غیبی که به سفارش وزارن تبلیغات رایش ساخته شده بود در بسیاری از کشورهای اروپایی اکران شد . 

بر اساس سوابق بدست امده از اداره اصلی امنیت رایش(RSHA)حدود 80000 نفر الی 200000 نفر در طی حکومت نازیها به هلاکت رسیدند. 

منبع : ویکی پدیا
ترجمه و گردآوری : آریو برزن ( فرهاد )




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 مرداد 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
آیا هیتلر مرده است !؟

در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم وقتی که روسها برلین را محاصره کرده بودند صدراعظم آلمان نازی آدولف هیتلر خودکشی کرد و خبر این واقعه از رادیو هامبورگ پخش شد. بلافاصله روسها محل استقرار هیتلر را تصرف کردند و اطرافیان او را بازداشت نمودند و وقتی از آنها باز جویی کردند متوجه شدند که هیتلر به همراه معشوقه خود اوا بروان که شب قبل با او ازدواج کرده بود خود کشی کرده و وصیت نموده جسد وی و تازه عروسش را در محوطه باغ صدر اعظمی با بنزین بسوزانند  و سپس دفن نمایند روسها هم استخوانهای آن دو را از خاک بیرون آوردند و سرهنگ روسی به نام آبو کوموف مسئول بررسی واقعه شد که بعد از تحقیقات بسیار گزارش داد این استخوانها متعلق به شخص هیتلر است و وی خود کشی کرده٬ دلایل آبو کوموف اعترافات نظامیان اطراف هیتلر و همچنین دندان پزشک مخصوص او بود که از روی حالت قرار گرفتن دندانهای وی استخوانها را شناسایی کرد این دلایل  نمیتواست محکمه پسند باشد. ولی خود من به شخصه اعتقاد دارم که شخص هیتلر بعد از جنگ جهانی دوم زنده بوده و استخوانهای یافت شده متعلق به او نیست دلایلم را برای شما رائه خواهم داد

بعد از پایان جنگ بین الملل دوم و فروکش کردن قضیه تعقیب نازیهایی که فرار کرده بودند خبرهایی پخش شد که دنیا را متحیر کرد٬ عده زیادی در آرژانتین شهادت دادند که هیتلر را بعد از جنگ جهانی دوم دیده اند!!!!! قضیه مارتین بورمان هم که جسد وی توسط متفقین پیدا شده بود جعلی از آب درآمد و فاش شد که بورمان به آمریکای لاتین گریخته بود و در ظاهر یک کشیش تا آخر عمر زندگی کرده آن هم کسی که متفقین ادعا کرده بودند جسد وی را از زره پوشی بیرون کشیده اند٬ از آن طرف عده زیادی از نازیها از افسران جزء تا بلند مرتبه به آمریکای لاتین گریخته بودند اشخاصی چون آدولف آیشمند٬ خبر دیگر از شوروی بود که روسها مامور تحقیق خود در باره کشته شدن هیتلر که سرهنگ آبوکوموف بود را اعدام کردند؟؟؟ همه اینها خبر میداد که به احتمال قوی هیتلر متفقین را فریفته است و آن استخوانهایی که امروزه در موزه جنگ مسکوست متعلق به یک فرد نگونبخت است که به جای هیتلر به قتل رسیده و هیتلر واقعی در همان زمان یا گریخته بوده و یا در مکانی دیگر در آلمان که هنوز به دست متفقین نیافتاده بوده در فکر فرار به خارج از اروپا بوده لازم به ذکر است زمانی که هیتلر خودکشی کرد و یک هفته بعد از آن که آلمان تسلیم شد هنوز مناطق زیادی از آلمان٬ اتریش٬ بالکان٬ نوروژ و دانمارک در دستان نازیها بود.

آدولف هیتلر در زمان صدر اعظمی آلمان نازی اغلب در منطقه ای کوهستانی به نام برشستگادن در منطقه ای به نام ابرزالتسبرگ واقع در کوهای باواریا مرز بین آلمان و اتریش زندگی میکرد٬ او دستور داده بود آنجا را مانند دژی مستحکم بسازند تا از گزند حمله هوایی دشمن در امان باشد٬ اگر در آن منطقه نبود به مونیخ می آمد که پایتخت حزب نازی محسوب میشد به طور کلی هیتلر خیلی کم به شهر برلین که پایتخت آلمان بود میرفت ولی در آخرین روزهای جنگ به آنجا رفت و عنوان داشت میخواهد در آخرین روزهای استقامت این شهر در کنار مردم آن باشد و در آنجا بمیرد!!! این حرف یک دروغ بزرگ بوده که هیتلر برای فریب مردم به زبان آورده زیرا که شخص وی در آخرین روزهای جنگ همه مردم آلمان را خائن خطاب کرده بود بجز معشوقه و سگش چگونه همچین شخصی که چنین تفکری داشته برای مردم خودش را به کشتن میدهد؟؟؟ به نظر من او از برشستگادن به این دلیل به برلن رفته تا متفقین را متوجه این منطقه کند و بلافاصله از آنجا به یکی از بنادر شمالی المان رفته و با زیر دریایی خود را به آمریکای لاتین و احتمالاْ آرژانتین رسانده به همین دلیل بود که دریاسالار دونیتس فرمانده قوای زیر دریایی آلمان در اواخر جنگ فرمانده نیروی دریایی آلمان شد و بعد از هیتلر به مدت یک هفته جانشین هیتلر گشت.

بله هیتلر اگر راه فراری نداشت ترجیح میداد تا آخرین نفس بجنگد و بهترین راه برای این کار ماندن در برشستگادن و کوه های باواریا بود که او خود مدتها آنجا را برای این مقصود آماده کرده بود٬ از آن سو نازیها از کشتار یهودیان مقداری زیادی طلا به دست آورده بودند که سرنوشت بیشتر آن بعد از جنگ جهانی دوم نامعلوم ماند من به شخصه فکر میکنم هیتلر مقداری از آنها را برای پیش کش به دیکتاتور سابق آرژانتین داده تا او قبول کند که همچین مهمان خطرناکی را در کشور خود بپذیرد٬  احتمال دیگر من این است که هیتلر اصلاْ به برلین نرفته باشد و آن مترسکی را که همه در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم در برلن دیده اند و خیلی هم از هیتلر پیرتر نشان میداد یکی از آن عده ای است که شبیه به هیتلر بوده و اسنادش بعد از جنگ در اداره گشتاپو به دست آمد و وقتی متفقین به گمان دستگیری او برلین را محاصره کرده بودند وی با آرامش خیال از طریق سوئیس و سپس اسپانیا به آرژانتین گریخته است که این احتمال دوم به دلیل دوستی فرانکو «دیکنتاتور سابق اسپانیا» با هیتلر بسیار محتمل به نظر می آید. احتمال دیگر هم نروژ است که به دور از هیاهوی جنگ بود من این احتمال را میدهم هیتلر در آخرین روزهای جنگ به این کشور رفته و از آنجا نظاره گر جنگ بوده است و در پایان آن با خیالی راحت سوار بر یکی از ان صدها فروند ناو زیردریایی معروف آلمانی شده و به هر نقطه ای از جهان که میخواسته رفته است.

اینکه آیا متفقین از این موضوع خبر دارند یا نه؟ من مطمئنم ایالات متحده آمریکا از این موضوع خبر داشته و یک روز بالاخاره راز آن فاش خواهد شد٬ ولی روسها در اوایل گول خوردند برای همین آبوکوموف مسئول بررسی این پرونده را اعدام کردند ولی چون کومونیستها دستشان از آن سوی اقیانوس اطلس کوتاه بود کاری نمیتوانستند بکنند٬ از نظر ایالات متحده آمریکا مهره سوخته با مهره مرده هیچ فرقی ندارند آنها نشان داده اند که بیشتر به دنبال خاتمه دادن به یک حرکت هستند تا حذف افراد دلیلش هم قضیه افغانستان بود که هیچ وقت بن لادن و ملا عمر را نیافتند و خودشان هم زیاد به دنبالش نبودند آنها در مورد هیتلر هم همینگونه رفتار کرده اند در سال ۱۹۴۵ و بعد از شکست نازیها دشمن از نازیسم به کومونیسم تغییر شکل داده بود و ایالات متحده آمریکا ترجیح میداد ما بقی نازیها و فاشیستهای اروپا را در جنگ با غول کومونیست که با اشغال کشورهایی چون بلغارستان٬ مجارستان٬ چکواسلاوکی٬ یوگوسلاوی٬ رومانی٬ آلبانی٬ لهستان٬ آلمان شرقی ٬ کرهء شمالی و چین قدرتش دو برابر شده بود با خود همراه کند به همین دلیل با فاشیستی همچون فرانکو دست دوستی داد و اگرخبر مرگ هیتلر را تایید کردند به این دلیل بود که با این خبر خیال خیلی از مردم اروپا راحت میشد و خبر زنده بودن هیتلر مردم را دوباره وحشت زده می کرد به همین دلیل ترجیح میدادند هیتلر در حرف مرده باشد.

و اما چرا آمریکای جنوبی و کشوری چون آرژانتین؟؟؟ آمریکای جنوبی به اندازه کافی از دسترس اروپا٬ و شوروی دور بود و آرژانتین در آخرین نقطه آن قرار داشت در ثانی این کشورها تا همین چند سال قبل زیر نظر حکومتهایی دیکتاتوری مانند پینوشه در شیلی اداره میشدند که ماکت کوچکی از آلمان نازی به حساب می آمدند٬ خفقان مردم و مطبوعات در این کشورها باعث میشد اگر هیتلر را هم ببینند کسی نمیتوانست از او چیزی بگوید و دور بودن این کشورها از صحنه جنگ باعث شده بود که خیلی از مردم آنجا هیتلر را به خوبی نشناسند٬ از سوی دیگر دیکتاتورهای آن بسیار پول دوست بودند و در ازای مقداری طلا حتماْ حاضر میشدند که هیتلر را در جمع خود بپذیرند٬ وسعت کشورهایی آمریکای جنوبی به ویژه آرژانتین هم زیاد است و مکان برای مخفی کردن شخصی چون هیتلر در آن کشور زیاد است ٬ دلیل دیگر هم این است که کشور آرژانتین در آن زمان هم با کومونیسم مخالف بود و هم از بریتانیا متنفر و میانه خوبی هم با ایالات متحده آمریکا نداشت به همین جهت از همه کشورها برای هیتلر مناسب تر بود. هیتلر با تغییر چهره ماننند عکس زیر در کشوری چون آرژانتین به راحتی به زندگی خود ادامه داده و به احتمال خیلی قوی در بستر جان خود را از دست داده است .

کافیست روسها استخوانهای موزه موسکو را در اختیار محققین و دانشمندان بگذارند تا آنها با استفاده از علم خود بگویند این استخوانها متعلق به آدولف هیتلر است یا نه؟ همانگونه که از روی استخوانهای باقی مانده از خاندان رومانوف « آخرین تزار روسیه» به راز گمشدن آناستازیا یکی از دختران تزار روسیه که نزدیک به یک قرن برای مردم جهان سوال بود پایان دهند وعنوان سازند که جسد آناستازیا هم در میان بقیه اجساد است٬ و یا قضیه «گاسپار هاوزر» در آلمان را بعد از چند صد سال روشن نمودند. این مسئله هم باید روشن شود و کافیست مقداری از آن استخوانها را در اختیار دانشمندان بگذارند 

منبع : پارسینه 1 ام فروردین ماه سال 1388





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


در آخرین روز زندگی هیتلر چه گذشت ؟

اخیرا کتابی منتشر شده که داستان آخرین 24 ساعت زندگی هیتلر را لحظه به لحظه ثبت کرده است. دقایقی که جنون و ترس «پیشوا» را احاطه می‌کرد.
 
در این گزارش، تمامی اتفاقات روز آخر زندگی او به ترتیب زمان رخدادها ثبت شده است. 
 
یک دقیقه بامداد، یکشنبه، 29 آوریل 1945  (یکشنبه 9 اردیبهشت 1324) 
9 متر زیر زمین، اِوا براون هیتلر (Eva Braun) آماده مراسم عروسی خود می‌شود. او اکنون در اتاق‌خواب خود در پناهگاه زیرزمینی پیشوا است. پیشخدمت او موهایش را آماده می‌کند. 
 
طره موهای او با دقت به بالای موهای وصل می‌شود، درست همان‌طوری که خودش می‌خواسته است. به دلیل اینکه نامزدش، آدولف هیتلر، از آرایش خوشش نمی‌آید، او تمام تلاشش را کرده تا طبیعی جلوه دهد.
 
اوا براون لباس مراسم خود را از قبل انتخاب کرده است: یکی لباس مشکی ابریشمی مجلل، کفش‌های جیر فراگامو، یک مجموعه دستبند طلایی با سنگ جواهری کهربای اصل، یک گردنبند یاقوت توپاز و ساعت الماس مورد علاقه‌اش. امشب قرار است بعد از 14 سال رابطه پنهانی بالاخره با معشوقه‌اش ازدواج کند. 
او هرگز فکر نمی‌کرد که مراسم ازدواجش در پناهگاه زیرزمینی «فوهرر بانکر» (Fuhrerbunker) در زیر باغ محل «صدارت عظمای رایش» در برلین برگزار شود. اما تانک‌های ارتش روس (Russian Army) به مرکز نزدیک شده و دیگر امن نیست که بالای زمین باشند. پناهگاه پیشوا با یک سقف بتنی به طول 10 متر محافظت می‌شود. 

این پناهگاه از طریق پلکان به یک پناهگاه در بالاتر از متصل می‌شود. همچنین از طریق راهرویی به زیرزمین محل صدارت رایش متصل است. در آنجا یک بیمارستان اورژانسی، گاراژ و چندین اتاق برای منشی‌ها و افسرها وجود دارد. حداقل نیز یک اتاق برای اوا تهیه شده تا او راحت باشد. 
 
او از ماه ژانویه اینجا بوده و در بهترین اتاق اقامت داشته است. معمار مخصوص پناهگاه، اثاثیه اتاق او را طراحی کرده است. علاوه بر میز آرایش و صندلی، یک کمد مخصوس لباس، تخت یک نفره و یک مبل راحتی با پارچه گل‌دار برای او طراحی شده است. نام او بر روی تمام اثاثیه، لباس‌ها، جواهر و وسایل دیگر ثبت شده است. 
 
او از سرویس بهداشتی بیرون آمده و صدای انفجار حاصل از بمباران سنگین توپ‌های روسی را می‌شنود. 
 
10 متر بالاتر از آن‌ها، گورکنان شاهد توده آتش پراکنده شده در آسمان هستند. در این لحظه، آن‌ها جسد «هرمن فگلاین،» (Hermann Fegelein) شوهر خواهر اوا براون، را در یک قبر کم‌عمق دفن می‌کنند. حکم او نیم ساعت پیش به دستور نامزد اوا اجرا شده بود. 
 
خواهر اوا «گرِتل» (Gretl) باردار بود. به همین دلیل، اوا از آدولف عاجزانه درخواست کرده بود که او را نکشد. هیتلر به دلیل مداخله او عصبانی شده بود. فگلاین هفته گذشته هنگام فرار دستگیر شده بود. علاوه بر این، او را با پول، جواهر و زنی گرفته بودند که همسرش نبود. 
 
در نهایت، اوا به گفتن یک جمله بسنده کرد: «تو پیشوا هستی.» 
 
رُکوس میش (Rochus Misch)، تلفنچی پناهگاه پیشوا، در حال گوش دادن به هانس هوفبِک (Hans Hofbeck) از سرویس مخفی رایش بود که داشت نحوه اجرای حکم فگلاین را توضیح می‌داد. او آنچه که دیده بود را تعریف می‌کرد: یک مسلسل بزرگ را برداشت، او را نشانه گرفت و تتتتتت... (صدای مسلسل)

10 دقیقه بامداد 
آدولف هیتلر در اتاق کنفرانس فوهرر بانکر به یک میز نقشه که بر روی آن نقشه‌ای نیست تکیه داده است. او «وصیت‌نامه سیاسی» خود را برای تراودل یونگه (Traudl Junge)، یکی از دو منشی خود، می‌خواند و او نیز سخنان هیتلر را می‌نویسد. 
 
در ابتدا، یونگه هیجان‌زده می‌شود. آیا او اولین کسی خواهد بود که دلیل شکست آلمان‌ها را می‌شوند؟ اما هیتلر با یک تُن یکنواخت صحبت می‌کند و یونگه نیز از حرف‌های او ناامید می‌شود. 
 
هیچ افشاگری، توجیه یا ندامتی در سخنان هیتلر شنیده نمی‌شود. فقط همان اتهامات همیشگی علیه یهودیان که او صدها بار شنیده بود. 
 
هیتلر سپس فهرستی بلندبالا از مقامات جدید نازی‌ها را می‌خواند. حتی یونگه نیز می‌داند که این کار بی‌فایده است. پس از اندکی مکث، او وصیت خود را می‌خواند. 
وقتی که هیتلر به بخش ازدواج خود با اوا می‌رسد، یونگه شوکه می‌شود. تاکنون، رئیسش اصرار داشته که دیگر ازدواج نخواهد کرد. دلیل آن نیز این بوده که زنان آثار مخربی بر روی مردان دارند. 
 
هیتلر این‌گونه ادامه می‌دهد: «من و همسرم مرگ را بر شرمساری ناشی از عزل و تسلیم ترجیح می‌دهیم. درخواست ما این است اجسادمان بلافاصله پس از مرگ سوزانده شود.» او کمی مکث کرده و از میز فاصله می‌گیرد: «این را در سه نسخه تایپ کن و سپس آن را برای من بفرست.» 
 
اتاق کنفرانس آماده مراسم عروسی می‌شود. پنج صندلی در کنار میز بزرگ نقشه جای می‌گیرند. والتر واگنر (Walther Wagner)، از روسای دادگاه نازی‌ها، همراه با کاغذهای مربوطه وارد پناهگاه می‌شود. پیش‌خدمت هیتلر «هاینتس لینگه» (Heinz Linge) اشاره می‌کند که واگنر به اندازه عروس خوشحال است! 
 
پانزده دقیقه بامداد 
روبرت ریتر فون گرایم (Robert Ritter von Greim) تازه از جلسه‌ای با هیتلر خارج شده است. او تلاش دارد از پناهگاه خارج شود. درست چند ساعت پیش، هواپیمایی که او را به برلین آورده بود توسط ارتش روس از بین رفته بود. او نیز به شدت آسیب دیده بود. با این حال، هیتلر او را رئیس جدید نیروی هوایی آلمان نازی «لوفتوافه» می‌کند. 
او به مدت نیم ساعت بدون توقف در مورد شکست، دروغ، فساد و خیانت صحبت کرد. سپس او از روی درماندگی در حال حرف زدن بر روی صندلی راحتی افتاد. سپس اعلام کرد که در جنگ شکست خورده‌اند. اولین بار بود که او اعتراف می‌کرد. هیتلر به فون گرایم دستور داد که با کمک نیروی هوایی نازی‌ها یک ضد حمله را طراحی کند. 

در این بین، اوا به خواهر آبستن خود نامه‌ای می‌نویسد. گرتل همرا با پدر و مادر خود در خانه کوهستانی هیتلر در اوبرزالتسبِرگ اقامت دارند. در این نامه، حرفی از مرگ شوهرش زده نمی‌شود. (گرتل در پنجم ماه مه فرزند خود را به دنیا می‌آورد و او نام خواهر خود را برای آن فرزند انتخاب می‌کند. اوا دختر گرتل در سن 27 سالگی پس اینکه معشوقه‌اش در یک تصادف کشته شد، دست به خودکشی می‌زند.) 
 هیتلر همراه با پیش‌خدمت خود در اتاق مطالعه به سر می‌برد. هیتلر اکثر اوقات در آنجا است. اتاقی کوچک با سقفی کوتاه که در آن یک میز تحریر، یک میز کوچک، یک مبل راحتی با پارچه سفید و آبی و یک میز ناهارخوری برای پیشوا و منشی‌هایش وجود دارد. 
 
هیتلر خطاب به پیش‌خدمت خود می‌گوید: «می‌خواهم اجازه دهم که تو پیش خانواده‌ات برگردی.» لینگه با صورت گرد و چشمان آبی خود به هیتلر نگاه می‌کند و پاسخ می‌دهد: «پیشوای من، من در زمان پیروزی در کنار تو بودم، می‌خواهم در زمان شکست نیز در کنارت باشم.» 

او اکنون 32 ساله شده و قبلا آجرچین بوده است. او به پیشوا وفادار است و به مردم می‌گوید: «هرگز اربابی بهتر از او نمی‌توانستم داشته باشم.» 
 هیتلر مکث کوتاهی می‌کند. سپس به لینگه می‌گوید که باید کاری که می‌گویم را انجام دهی: «باید دو پتو به اتاق خواب من ببری و بنزین کافی برای سوزاندن دو نفر را نیز تهیه کنی. من می‌خواهم خودم را با اسلحه بکشم، همراه با اوا. تو باید اجساد ما را در پتوهای پشمی بپیچانی و به بیرون از پناهگاه ببری و در آنجا بسوزانی.» 
 
لینگه از ترس می‌لرزد و فریاد می‌زند: «بله قربان، پیشوای من!» سپس اتاق مطالعه را ترک می‌کند. 
 
45 دقیقه بامداد 
لینگه در پیروی از دستورات هیتلر با راننده هیتلر «اریک کِمپکا» تماس می‌گیرد. او در یک پارکینگ زیرزمینی است. لینگه از اریک 200 لیتر بنزین می‌خواهد. بنزین تقریبا نایاب شده است. اریک با کنایه می‌گوید: «فقط 200 لیتر؟ شوخی که نمی‌کنی؟ می‌خواهی 200 لیتر را چه‌کار کنی؟» 
 
لینگه نیز جواب داد: «راست می‌گویم اریک. شوخی نیست. هر کاری می‌توانی انجام بده تا این 200 لیتر را برای من بیاوری.» 
 
کمپکا به دستیار خود دستور می‌دهد که بنزین هر تعداد خودرو که در پارکینگ است را تخلیه کند. پارکینگی که اکنون سقف آن پایین ریخته است. 
 
ساعت یک بامداد 
اوا و آدولف از اتاق خارج می‌شوند. او همان لباس مشکلی را به تن دارد. هیتلر نیز همان شلوار مشکی همیشگی و نیم‌تنه نظامی خاکستری را پوشیده است. آن‌ها نیز بر روی صندلی‌های کنار میز بزرگ نقشه می‌نشینند. والتر واگنر به آن‌ها خوشامد می‌گوید. 
 
آدولف و هیتلر 23 سال با هم اختلاف سنی دارند. آن‌ها در اکتبر 1929 (مهر 1308) با یکدیگر آشنا شدند. زمانی که اوا 17 سالش بود و در یک استودیو عکاسی در مونیخ کار می‌کرد. 
در طول دو سال، هیتلر و اوا به هم به کافه و اپرا می‌رفتند و سرانجام قرار شد که با هم بمانند. اما چهار سال اول رابطه برای اوا خیلی سخت بود. زیرا آدولف به ندرت تماس می‌گرفت و معمولا به او بی‌توجهی می‌کرد. 
 
اوا دو بار دست به خودکشی زد. پس از دومین خودکشی، او به دلیل «مصرف بیش از حد یا اُوردوز» در ماه مه 1935 (اردیبهشت 1314) به کما رفت. در این زمان، هیتلر تصمیم گرفت که دیگر او را رسما در کنار خود داشته باشد. 
 
گرچه رابطه این دو همواره از عموم مردم پنهان می‌شد، اما آدولف یک خانه برای او در مونیخ خریده بود و چندین اتاق را در خانه کوهستانیِ خود «برگهوف» در اوبرزالتسبرگ برای او آماده کرده بود. 
 
اوا می‌دانست که تنها کارش این است که او را آرام نگه دارد و در کارش ماهر بود. هیتلر به دیگران می‌گفت: «او ذهن مرا از چیزهای دیگر دور می‌کرد؛ چیزهایی که دوست ندارم به آن‌ها فکر کنم. 
 
اوا دوست داشت که خانم هیتلر نامیده شود. علاوه بر این، او همیشه آرزو داشت یک بازیگر هالیوودی شود: «زمانی که هیتلر در جنگ پیروز شود، من می‌توانم نقش خودم را در داستان زندگی‌مان بازی کنم.»
 
در نهایت آن‌ها می‌خواهند ازدواج کنند. والتر از عروس و داماد می‌خواهد که اصالت آریایی خود را تایید کنند و بگویند که عاری از هرگونه بیماری موروثی هستند. پاسخ هر دو مثبت بود. 
 
زمان دست کردن حلقه طلا فرا رسید. هر دو حلقه از اجساد زندانیان زندان گشتاپو تهیه شده بودند. متاسفانه حلقه‌ها به دست آن‌ها بزرگ بود. والتر اعلام می‌کند: «این ازدواج مطابق قانون صحیح است.» شواهد ازدواج همان افسرهای رده بالای نازی‌ها هستند که در پناهگاه مانده‌اند. 
 
ساعت یک و بیست‌وپنج دقیقه بامداد 
روبرت ریتر فون گرایم که رنگش به دلیل درد ناشی از جراحات وارد پریده بود، به سلامت در فرودگاه رچلین در 160 کیلومتری شمال برلین فرود آمد. او که اکنون رئیس لوفتواقه شده بود به شماری از نیروها که هنوز در آن فرودگاه مانده بودند دستور داد که به سمت برلین پرواز کنند. 
 
سخنان او بی‌تاثیر است. فرودگاه در بمباران نیروهای متفقین نابود شده بود و پرواز همان تعداد اندک هواپیما به پایتخت تاثیری در حمله آن‌ها به برلین نداشت. 
 
ساعت یک و سی دقیقه بامداد 
پس از مراسم، عروس و داماد به اتاق خصوصی خود برگشته و از آن‌ها پذیرایی می‌شود. هیتلر از طرفداران منع استفاده از مشروبات الکلی است. اما آن شب، او نیز مقدار کمی می‌نوشد. از افسران دیگر نیز پذیرایی به عمل می‌آید. 
 
والتر پس از پذیرایی به سر پست خود برمی‌گردد. دو روز بعد، او در یک درگیری خیابانی با اصابت گلوله کشته می‌شود. پیش‌خدمت هیتلر به اِوا تبریک می‌گوید و او را «خانم هیتلر» صدا می‌زند. چشمان اوا از خوشحالی برق می‌زند.
ذهن هیتلر هنوز درگیر است. او بورمن و گوبلس را از مهمانی خارج می‌کند تا نام‌های بیشتری را به آن فهرست اضافه کنند. یونگه از تغییرات مکرر در لیست کلافه شده است. 
 
ساعت یک و چهل‌وپنج دقیقه بامداد 
یوزف گوبلس نزد یونگه می‌رود. او در حال تهیه نسخه نهایی وصیت‌نامه هیتلر است. در چشمانش اشک جمع شده و می‌لرزد. یوزف می‌گوید: «پیشوا می‌خواهد من برلین را ترک کنم خانم یونگه. او دستور داده که من در حکومت جدید یک پست کلیدی داشته باشم. اما من نمی‌توانم. من نمی‌توانم برلین را ترک کنم. من نمی‌توانم از کنار پیشوا بروم. اصلا چه دلیلی دارد که پیشوا کشته شود ولی من زنده باشم.» 
 
او نیز از خانم یونگه می‌خواهد تا وصیت او را نیز را بنویسد. خانم یونگه خودکار خود را برداشته و او شروع می‌کند. 
 
او این‌چنین شروع می‌کند: «برای اولین بار در زندگی می‌خواهم از دستور پیشوا سرپیچی کنم. همسر و فرزندانم نیز مرا در این سرپیچی همراهی خواهند کرد.» او وصیت خود را با یک پیمان به اتمام می‌رساند: «از آنجایی که نمی‌توانم در خدمت پیشوا و در کنار او باشم، به این زندگی پایان می‌دهم، زیرا دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد.» 
 
پس از اتمام وصیت او، خانم یونگه شروع به تایپ آن وصیت‌نامه می‌کند. در این بین بغض گلوی او می‌شکند. در اکثر روزهای هفته گذشته، او با فرزندان آقای گوبلس مراقبت می‌کرده و برای آن‌ها داستان می‌خوانده است. 
 
ساعت پنج بامداد 
آدولف و اِوا هیتلر به اتاق‌های خود رفته‌اند. در گذشته، اوا از این مسئله شاکی بوده که چرا هیتلر به اتاق او نمی‌آید. اما زمان این حرف‌ها گذشته است. هیتلر تنها است. او آماده شده که به رختخواب خود برود. او به کمک یا همدردی کسی احتیاجی ندارد. او نسبت به تمیزی و انضباط وسواس دارد.  با دقت خود را شسته و پیراهن‌خواب کتان سفیدرنگ خود را به تن می‌کند. لباس‌های خود را نیز با ظرافت بر روی رخت پهن کن می‌اندازد. 
 
خواب اغفال‌کننده است. با نزدیک شدن سحر، بمباران شهر توسط نیروهای روس قوت می‌گیرد. آتش از بسیاری از ساختمان‌های شهر شعله می‌کشد. نیروهای روس در چند صد متری پناهگاه هستند. 

اما اتفاقات روز دوشنبه باعث خواهد شد تا کسانی که در پناهگاه زیرزمینی هستند، قبل از فرو رفتن به کام مرگ به دامان مستی و عیاشی پناه می‌برند. 
 
اِما کریگی (Emma Craigie) و جوناتان مایو (Jonathan Mayo) تمام جزئیات آخرین روز زندگی هیتلر را در یک کتاب به همین نام (Hitler’s Last Day: Minute By Minute) منتشر کرده‌اند. این متن برگرفته از بخش‌های اولی همین کتاب است.

منبع : پارسینه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


برتراند راسل : چرا کمونیست نیستم ؟

در مورد هر دکترین سیاسی‌‌ای، دو سؤال هست که باید پرسید: (۱) آیا اصول تئوریک آن صادق اند؟ و (۲) آیا سیاست عملی آن ممکن است بر سعادت بشری بیفزاید؟ من به‌سهم خودم، فکر می‌کنم که اصول تئوریک کمونیسم کاذب هستند، و قواعد کلی عملی آن از آن دست قواعدی هستند که بیش‌ازحدِ تصور بر فلاکتِ بشر می‌افزایند.

دکترین‌های تئوریک کمونیسم عمدتاً برگرفته از آراء مارکس هستند. ایرادات من بر مارکس دو دسته‌اند: یکی این‌که مارکس آدمی پریشان‌ذهن و آشفته‌افکار بوده است؛ و دوم این‌که، تفکرش تقریباً یکسره از نفرت و بغض ریشه گرفته است. دکترین ارزش مازاد، که از قرار باید استثمار مزدبگیران را تحت نظام سرمایه‌داری اثبات کند، از دو منبع استنباط شده است: (الف) پذیرش زیرجُلی دکترین جمعیت مالتوس، که مارکس و تمام شاگردانش آن را منکر می‌شوند؛ (ب) اطلاق تئوری ارزش ریکاردو به دستمزدها و نه به قیمت‌های کالاهای تولیدِ انبوه. مارکس کاملاً از نتیجه خرسند بوده است، نه چون نتیجه‌ای که می‌گیرد با واقعیت‌ها مطابقت دارد یا اینکه منطقاً سازوار و منسجم است، بلکه از آن رو که خشمِ مزدبگیران را برخواهد انگیخت. دکترین مارکس، دایر بر این‌که رویدادهای تاریخی از تضاد‌های طبقاتی نشأت می‌گیرند شتابزده و تعمیم نادرست برخی ویژگی‌های بارز انگلستان و فرانسه‌ی صد سال قبل به کل تاریخ جهان است. این عقیده‌اش که نیرویی کیهانی به نام ماتریالیسم دیالکیتیک وجود دارد که فارغ و مستقل از اراده‌ی انسان‌ها بر کل تاریخ بشر حکم می‌راند، اسطوره‌ی محض است.

 اما خطاهای تئوریک او، جز از این‌رو که، همچون ترتولیان و کارلایل، آرزوی اصلی مارکس هم تماشایِ مجازاتِ دشمنانش بود، و اهمیت چندانی نمی‌داد که در این جریان چه بر سر دوستانش می‌آید، زیاد مهم نیستند.

دکترین مارکس به اندازه‌ی کافی بد بود، اما توسعه‌ی آن تحت حکومت‌های لنین و استالین بسیار بدترش کرد. بنا به تعلیمات مارکس، دوره‌ی انتقالی‌ای انقلابی‌ به دنبال پیروزی پرولتاریا در جنگی داخلی خواهد آمد و در طی این دوره پرولتاریا، طبق روال معمول بعد از جنگی داخلی، دست دشمنان شکست‌خورده‌اش را از قدرت سیاسی کوتاه خواهد کرد. این دوره دوره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا خواهد بود. نباید فراموش کرد که در بینشِ پیش‌گویانه‌ی مارکس پیروزیِ پرولتاریا پس از آن محقق خواهد شد که پرولتاریا به اکثریتِ مطلقِ جمعیت برسد. بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا، در نظرِ مارکس، نظامی اساساً ضددموکراتیک شمرده نمی‌شود. اما در روسیه‌ی سال ۱۹۱۷، پرولتاریا درصد کوچکی از کل جمعیت بود و اکثریت غالب مردم را دهقانان تشکیل می‌دادند.

 مقرر کرده بودند که به‌حکم حکومت حزب بلشویک جزءِ بهره‌مند از آگاهی طبقاتی در میانِ پرولتاریا است، و این‌که کمیته‌ی کوچک رهبران حزب بهره‌مندان از آگاهی طبقاتی در حزب بلشویک. ازاین‌رو دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری یک کمیته‌ی کوچک، و نهایتاً دیکتاتوری تنها یک نفر—استالین—از آب درآمد. استالین، در مقام تنها پرولتر آگاه از طبقه، میلیون‌ها دهقان را با گرسنگی دادن به مرگ و میلیون‌ها انسانِ دیگر را به کار اجباری در اردوگاه‌های کار اجباری محکوم کرد. او حتی تا بدانجا پیش رفت که دستور داد قوانین توارث از این پس باید متفاوت با آنچه باشند که تا پیش از آن بوده است، و این‌که قسمت قابل توارث نطفه (بافت تولیدمثلی) باید از دستورات شوروی پیروی کند و نه از آن کشیش مِندلِ مرتجع. کاملاً متحیرم و عاجز از درک این‌که چطور کسانی، که هم انسان‌دوستند و هم هوشمند، می‌توانند در اردوگاه بردگی عظیمی که استالین درست کرد، چیزی برای تحسین بیابند.

من همیشه با مارکس مخالف بوده‌ام. اولین نقد خصمانه‌ام از او در سال ۱۸۹۶ منتشر شد. اما ایراداتم به کمونیسم امروزی از ایراداتم به مارکس عمیق‌تر هستند. از جمله‌ی آنها وانهادن و ترک دموکراسی است، که بیش از هر چیز دیگر مصیبت‌بار می‌دانمش. اقلیتی که قدرتش وابسته به فعالیت‌های پلیس مخفی‌ است لزوماً باید بی‌رحم، سرکوب‌گر، و تاریک‌اندیش باشد. خطرهای قدرت غیرمسؤول در طول قرون هجده و نوزده عموماً شناخته‌شده بودند، اما کسانی که مبهوت پیروزی‌های ظاهری اتحاد شوروی شده‌ بودند به کلی تمامِ درس‌هایی را که با قبولِ‌ رنج بسیار در ایام سطلنت مطلقه آموخته بودند، فراموش کرده بودند، و با این توهم غریب که طلایه‌دار پیشرفت هستند به بدترین روزگارانِ قرون وسطی بازگشته بودند.

نشانه‌هایی وجود دارد که با گذشت زمان رژیم روسیه لیبرال‌تر خواهد شد. اما این چشم‌انداز، هرچند شدنی، بسیار دور از یقین است. در این اثناء، همه‌ی کسانی که نه تنها به هنر و علم بها می‌دهند بلکه برای کفایت رزق روزانه و رهایی از این ترس که مبادا حرفی نابجا از دهانِ فرزندان‌شان خطاب به معلم مدرسه به کار اجباری در سرزمین‌های نامسکون سیبری محکوم‌شان کند، نیز اهمیت قائلند، باید از تمام توان‌شان بهره بگیرند تا شیوه‌ا‌ی از زندگی‌ کم‌تر پست‌ و بیش‌تر مرفه‌‌ را در کشورهای خودشان حفظ کنند.

کسانی هستند که تحتِ جور و ستمِ کمونیسم، به این نتیجه رسیده‌اند که تنها راه مؤثر برای مبارزه با این شَر جنگ جهانی دیگری است، که به نظر من راهی است خطا. چنین راه‌حلی شاید زمانی ممکن می‌بود، اما در حال حاضر جنگ آن‌قدر وحشت‌آور و کمونیسم آن‌قدر قدرتمند شده است که هیچ‌ معلوم نیست پس از جنگی جهانی چه چیزی به جا خواهد ماند، و چیزی که شاید به جا بماند احتمالاً دست‌کم همان‌قدر بد و ناگوار خواهد بود که کمونیسمِ امروز. این پیش‌بینی به این بستگی ندارد که کدام طرف، اگر اصلاً امکانش برای هیچ‌کدام از طرفین باشد، ظاهراً پیروز است. چنین پیش‌بینی‌ای تنها به نتایج اجتناب‌ناپذیر انهدام جمعی با بمب‌های هیدروژنی و کبالتی بستگی دارد و شاید به بیماری‌هایِ واگیری که هوشمندانه تکثیر و منتشر می‌شوند. راه مبارزه با کمونیسم جنگ نیست. چیزی که علاوه بر چنین جنگ‌افزارهایی لازم است تا کمونیست‌ها را از حمله به غرب بازدارد، کاستن از دلایل نارضایتی در ‌مناطق کمتر ثروتمند جهانِ غیرکمونیستی است. در بیشتر کشورهای آسیا، فقر بسیار زیادی وجود دارد که غرب باید تا آنجا که در ید قدرتش است از آن بکاهد. همچنین در آسیا به سبب قرن‌ها استیلای گستاخانه‌ی اروپایی‌ها ناخشنودی گسترده‌ای وجود دارد. باید با آمیزه‌ای از درایت صبورانه و بیانیه‌‌های تأثیرگذاری که بقایای استیلای همچنان پایدار سفیدپوستان را محکوم می‌کنند، با این مسأله مواجه شد. کمونیسم دکترینی است که از فقر، نفرت و کشمکش ریشه می‌گیرد. فقط با کاستن از گستره‌ی فقر و نفرت است که می‌توان مانع از گسترشِ آن شد.

ترجمه: مانی قائم‌مقامی
منبع : پارسینه 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جنگ دوم جهانی، که از ۱۳۱۸ شروع و در ۱۳۲۴ پایان یافت، موحش‌ترین جنگی بود که دنیا به خود دیده است. در این جنگ، طبق احصائیه که داده شد، متجاوز از یک میلیون نفر مقتول و ناقص‌الاعضاء شدند. قسمت اعظم اروپای آباد، ویرانه گردید.

 ارتش آلمان که به منتهای قدرت خود رسیده بود، به عنوان اینکه «دالان دانزیک» که در اختیار لهستان بود، برای آلمان لازم است، به لهستان حمله برد و به اندک مدتی، یعنی در یک هفته، تمام آن کشور را درهم ریخت. بعد متوجه فرانسه شد و آن کشور را نیمی خراب و به تصرف در آورد و نیمی دیگر را به تسلیم واداشت. کشورهای بلژیک، دانمارک، سوئد، نروژ، لوکزامبورگ را نیز زیر پر گرفت و برای تصرف کانال سوئز تا العلمین لشگرکشی کرد. شهر لندن را هدف بمب‌های آتش‌زا قرار داد. و بیشتر مردم پیش‌بینی می‌کردند که آلمان فاتح دنیا خواهد شد. ولی غرور فتح، گریبانگیر هیتلر پیشوای آلمان گردید و بدون توجه به راهنمایی و پیشنهادهای فرمانده‌هان مطلع، خودش طراح و نقشه‌کش جنگ شد و حتی چند تن از مارشال‌های خود را، که به نقشه جنگی او اعتراض داشتند، کشت.

 از طرفی، انگلیسی‌ها روسیه را به جنگ با آلمان تشویق کردند و با دسایسی آلمان‌ها را به این فکر انداختند که کار انگلستان ساخته است و آن کشور لقمه خورده شده می‌باشد؛ آنچه خطرناک است، کشور پهناور روسیه شوروی است و جنگ آلمان و انگلیس را به جنگ آلمان و روسیه تبدیل کردند. و آلمان پس از پیشروی تا استالینگراد، در اثر اشتباهات جنگی که شخص هیتلر مرتکب شد و ارتش آلمان را در نیمی از روی زمین پراکنده کرد، شکست خورد. در این اثناء در اثر رفتار روسیه یک جبهه دوم جنگ نیز به وسیله آمریکا و انگلیس در شمال فرانسه باز شد و کشورهای شکست‌خورده از آلمان متفقا با این جبهه تشریک مساعی نمودند و آلمان مغلوب گردید، و آلمان بزرگ نیمی در تصرف روس‌ها درآمد، که هم اکنون در تصرف آنهاست، و نیمی در تصرف قوای آمریکا و انگلیس درآمد که اکنون به نام آلمان باختری و به کمک دنیای آزاد برپا مانده است. من چهار ماه در آلمان ماندم و قشون‌کشی نازی‌ها را به چشم دیدم. و برای من که از آغاز عمر به خدمت سربازی درآمده بودم، مشاهده این قشون‌کشی‌ها از نزدیک ارزش و لذت فراوان داشت. وقتی به تهران آمدم و به حضور شاه گزارش مسافرت خود را دادم، شاه عصبانی شد و گفت: این طور نیست. شما اساسا به ارتش بی‌اعتنا شده‌اید و نخواسته‌اید اسب تهیه کنید و جنگ عمومی را برای من بهانه ساخته‌اید.

 

از پیش شاه که بازگشتم، به فکرهای دور و دراز فرو رفتم. زیرا این بار نه تنها شاه به حرف‌های من توجه نداشت، بلکه به جنگ جهانی نیز با نظر بی‌اعتنایی نگاه می‌کرد. شرفیابی‌های مداوم من از بین رفت و دیگر آن ملاقات‌های خصوصی در بین نبود و حتی در سلام‌ها و مجامع رسمی هم حس می‌کردم که هر وقت شاه چشمش به صورت من می‌افتد، گرفتگی خاطر پیدا می‌کند. من راه اصلاح را به خود مسدود می‌دیدم و غیرتسلیم و رضا چاره‌ای نداشتم. وصیت‌های لازم را نموده و کم‌کم به خانواده‌ام گوشزد کردم که ممکن است دفعتا پیش‌آمدی کند و من از بین بروم، آنها نباید بی‌تابی کنند و از تقدیر الهی سرپیچی نمایند.

 

در طی دو سال فقط یک سفر به مازندران و رشت با شاه رفتم که جمعی از امرای لشگر بودند و اگر چه هر شب یک پای قمار اجباری من بودم، ولی پیدا بود که آن مهربانی سابق برجای نمانده است. از عایدات اداره اصلاح نژاد اسب، یک کانون سوارکاران و یک میدان اسب‌دوانی مجلل با پنج تریبون زیبا در جلالیه درست کردم و هر سال هشت هفته اسب‌دوانی می‌شد. مردم اقبال فراوان کردند و جوایز مهمی به سوارهای طراز اول و اسب‌های ممتاز داده می‌شد. شاه از پیشرفت این اداره که مورد تقدیر داخلی و خارجی‌ها قرار گرفته بود، شادمان بود. ولی برای اینکه تجلیلی از من نکند، با تمام دقت و سرکشی‌هایی که در قسمت‌های کوچک ارتش می‌کردند، حتی یک بار هم به ورامین، که نزدیک‌ترین ایلخی به تهران بود، نرفت و مثل اینکه از آنچه درگذشته هم از من تحسین کرده بودند، پشیمانی داشت. این روش، یعنی بی‌لطفی شاه و سوءظن از من، تا مرداد ۱۳۲۰ ادامه داشت و این سوءظن به حدی بود که در موقع تشکیل شورای‌عالی جنگ، با اینکه من نیز عضو شورای‌عالی جنگ بودم، از من دعوت نمی‌کردند. در این هنگام که جنگ آلمان و روسیه به شدت رسیده بود، و شاه نیز میل باطنی به جانب آلمان‌ها داشت، از طرف دولتین آمریکا و انگلیس تقاضای عبور قشون متفقین و ارسال مهمات برای روسیه از راه ایران شده بود. ولی رضا شاه به این کار تن نمی‌داد و آلمان‌ها را تقویت هم می‌کرد و دستور تشکیل شورای‌عالی جنگ را داد که اقدامات احتیاطی در شمال و جنوب ایران بنمایند.

 اعضای شورای‌عالی جنگ که حضور می‌یافتند، عبارت بودند از: سرلشگر یزدان‌پناه، سرلشگر ضرغامی، سرتیپ احمد نخجوان، سرتیپ بوذرجمهری، سرتیپ علی ریاضی، سرتیپ علی رزم‌آرا و یکی دو نفر از روسای رکن‌های ستاد ارتش. اگر چه دستور داده شده بود که از من مکتوم دارند، ولی سرتیپ رزم‌آرا همه روزه موضوع مذاکرات شورای‌عالی جنگ را جزء به جزء محرمانه به من گزارش می‌داد. من می‌دانستم که شاه سرمست غرور است و این چند نفری که دور هم می‌‌نشینند و بدون توجه و سنجش قوای ایران نقشه‌های کودکانه‌ای طرح می‌کنند، اشتباهات آنها شاه و کشور را به مخمصه بزرگی دچار می‌کند. ولی با سوابقی که در بین بود و سوءظن‌هایی که به من داشت، مقدور نبود که مخالفت کنم و اگر هم مطلبی می‌گفتم، نتیجه‌ای نداشت. زیرا این افسران کم تجربه چنان به شاه وانمود کرده بودند که قشون ایران شکست‌ناپذیر است و شاه هم باور کرده بود.

 

در اوایل مرداد ۱۳۲۰ مانوری در تپه‌های ازگل داده شد. برای شاه چادر مخصوصی افراشته بودند. امرای لشگر نیز افتخار حضور شاه را داشتند. شاه غرق مسرت بود و هر آنکه با تلفنگرام عملیات قسمتی را مخابره می‌کردند، می‌خواند و قاه‌قاه می‌خندید. یک تلفنگرام از گروهان اول دانشکده افسری رسید؛ شاه بی‌‌‌نهایت خوشحال شد و پس از خواندن، تلفنگرام را به من که نزدیکش بودم دادند که بخوانم و متصل می‌گفتند: راست می‌گوید، همین‌طور هم هست. مضمون تلفنگرام این بود که فرمانده گروهان اول می‌گوید با چابکی و رشادت تمام گردنه قوچی را گرفتیم. اگر قشون سلم و تور هم به میدان ما بیاید، شکست خواهد خورد. منتظر امر اعلیحضرت بزرگ ارتشتاران فرمانده هستیم که هر جا را امر کند فتح کنیم. شاه می‌گفت: قشون من عالی‌ترین قشونی است که امروز در دنیا می‌توان نشان داد و این ادعا که فرمانده گروهان اول کرده درست است. من نیز ادب کردم و بدون اینکه حرفی بزنم، تلفنگرام را روی میزی که در جلو اعلیحضرت بود گذاشتم.

 ولی دیگران زبان به تملق گشودند که:

«امروز در قلمرو دل دست دست تست/ خواهی عمارتش کن، خواهی خرابش کن»

 آن روز با نگرانی بسیار از ازگل مراجعت کردم و به تحقیق پرداختم. معلوم شد به قسمت‌های خراسان و گرگان و گیلان و آذربایجان و کردستان و کرمانشاه و خوزستان دستور داده شده است که در صورت حمله از جناب خارجی‌ها، به دفاع بپردازند. یکی از مردان معمر و مجرب که – از من خواسته است اسمش را نبرم – کارمند دفتری سفارت انگلیس بود، برای من حکایت کرد: تلگرافی رمزی از لندن رسید و به من دادند کشف کنم. مضمون تلگراف این بود که اگر شاه موافقت نکند که راهی برای بردن اسلحه و مهمات به روسی داده شود، قشون انگلیس و روس ایران را اشغال خواهند کرد و تهران را هم در دست می‌گیرند. من وقتی کشف تلگراف رمز را به سر ریدر بولارد دادم، از اینکه یک نفر ایرانی از این راز آگاه شده بود یکه خورد و گفت: بدان که اگر این مطلب را به کسی بگویی از بین خواهی رفت. من سراسیمه شدم و همین که از کار سفارت فارغ شده و به خانه آمدم، یک شب در اندیشه بودم که به چه وسیله این مطلب را که مربوط به وطن من و حیثیت ایران می‌شد، به شاه عرضه دارم. عاقبت به نظرم رسید که به وسیله فروغی، که مرد جهان دیده‌ای است و آن ایام خانه‌نشین بود، این مطلب را به شاه گزارش دهم. با ترس و لرز به خانه فروغی رفتم و روی سابقه الفتی که با فروغی داشتم، جریان را بازگو کردم و گفتم: به هر قیمتی شده است شاه را آگاه کن، والا ممکن است هم شاه و هم این کشور به زحمت دچار شوند. فروغی دستی به ریش خود کشید و گفت: من در حالی هستم که اگر سقف خانه‌ام به سرم فرود آید و بمیرم، راضی هستم، زیرا از چنگال این شاه خلاص می‌شوم. مگر می‌شود چنین مطلبی را به این شاه گفت و جان به سلامت برد؟

 

رجال کشوری و لشگری هیچ کدام جرأت نداشتند که از خود اظهار عقیده نمایند. در نیمه دوم مرداد کارت دعوتی رسید که در اقدسیه دانشنامه‌های فارغ‌التحصیلان دانشکده افسری اعطاء خواهد شد. این دانشنامه‌ها و جوائز معمولا در مهر ماه اعطاء می‌گردید و این خود موجب تعجب شد که یک ماه قبل از وقت داده شود. روز مقرر هیات دولت و امرای لشگر حضور یافتند. اعلیحضرت وارد اقدسیه شدند و با عجله پشت میزی که جوائز را گذاشته بودند قرار گرفتند و فرمودند: «من باید به دنیا ثابت کنم که ارتش ایران توانا‌تر از آن است که آنها می‌پندارند. من دست به کار بزرگی زده‌ام و عن‌قریب خواهید دید خارجی‌ها فشار می‌آورند و خیال می‌کنند ایران امروز، ایران سی سال پیش است. من چون کار زیاد دارم، جوائز را ولیعهد اعطاء خواهند کرد و فارغ‌التحصیل‌ها که پس از دریافت جوائز یک ماه مرخصی و استراحت داشتند، در همین جا و زیر پرچم خواهند ماند و حق خروج از محوطه سربازخانه را ندارند، زیرا کارهای بزرگی در پیش داریم. این بگفت و به اتومبیل خود سوار شدند، به سعدآباد بازگشتند. بیانات شاه مانند صاعقه آسمانی در روحیه حاضران تاثیر بخشید و رنگ از رخسار همه پرید، زیرا آنها که تجربه داشتند، می‌دانستند که جنگ ایران با ارتش‌های بزرگ روسیه و انگلیس و آمریکا داستان مشت و سندان است و چنان حضار در بحر تفکر غوطه‌ور بودند که بدون تعارفات معمولی از یکدیگر جدا شدند.

 

من از بیانات شاه و اطلاعاتی که از دستورهای ستاد ارتش به قسمت‌ها داشتم، و داستانی که آن مردم محترم از تلگراف لندن به سر ریدر بولارد برایم گفته بود، استنباط کردم که اولتیماتومی از انگلیسی‌ها به شاه رسیده است. دو روز بعد نیز در تهران انتشار یافت که شاه به انگلیسی‌ها جواب یأس و خشن داده است. من یقین داشتم که خطری متوجه کشور شده است و ارتشی‌ها یا غافلند و یا جرأت ابراز حقایق را ندارند. رجال کشوری هم اگر بستگی به سیاست‌های خارجی نداشته باشند، حداقل این است که می‌ترسند شاه را در جریان واقعی کار‌ها بگذارند. مدتی در این فکر بودم تا به این عقیده رسیدم: «اگر خاموش بنشینم گناه است.» بی‌اختیار از باغ ییلاقی خود که در تجریش است به جانب قصر سعدآباد حرکت کردم. با اینکه در زندگی کمتر دچار تردید شده‌ام، در طول راه مردد بودم که آیا گفتن حقایق در مذاق شاه چه تاثیری خواهد داشت، و آیا من پس از این گفت‌وگو‌ها چه سرنوشتی خواهم داشت و شاید به آن بلیه دچار خواهم شد که گفته‌اند: «زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد». یا از گفتن حقایقی چند شاه به خود خواهد آمد و راهی دیگر جز جنگ در پیش خواهد گرفت؟ وقتی به سعدآباد رسیدم، شب فرا رسیده بود و چون شاه از اول شب استراحت می‌کرد و نمی‌خواست مزاحمی داشته باشد، به پیشخدمت گفتم: در اتاق انتظار می‌نشینم و همین که شام را میل فرمودند و فراغت حاصل کردند، شرفیاب می‌شوم. دو ساعت در اتاق انتظار بودم تا پیشخدمت در را باز کرد و گفت: بفرمایید.

 وقتی وارد اتاق شدم، شاه ایستاده بود. گفت: چه مطلب مهمی داشته‌اید که شبانه آمدید؟ گفتم: آنچه می‌خواهم به عرض برسانم، محتاج مقدمه‌ای است که ممکن است ملال‌آور باشد. شاه گفت: بگویید ببینم چه می‌خواهید بگویید. گفتم: فدوی فراموش کردم که دو بار در کاروان‌سرای آق‌بابا و شاه‌آباد به قرآن قسم خوردیم که تا پایان عمر نسبت به کشور خدمتگزار صدیق باشم؛ و فراموش کرده‌ام که شما با پدرم محبت داشتید؛ و فراموش کرده‌ام که من در آذربایجان و لرستان آن قدر خدمت کردم که اعلیحضرت شاهنشاه و فرمانده عالی قوا، و من یک سرباز هستم که می‌خواهم آزادانه عرایضی بکنم. شاه که غرق در تفکر بود، گفت: بگویید. من که اینجا چوب و فلک نگذاشته‌ام که بترسید. گفتم: این عرایضی که می‌کنم، ممکن است به قیمت جانم تمام شود. ولی چون هیچ کس را یارای گفتن نیست و ممکن است کتمان حقایق موجب خطر بزرگی شود، من دل به دریا زده و به اینجا آمدم. اگر چه اعلیحضرت جریانات ارتشی را از فدوی که سرباز قدیمی شاه هستم مکتوم می‌دارند، ولی جسته و گریخته شنیده‌ام که خیال دارید در جنوب و شمال با ارتش انگلیس و روس بجنگید. من نمی‌خواهم بگویم که رجزخوانی‌هایی که در تپه‌های ازگل کردند و مطالبی که شورای‌عالی جنگ به عرض رسانده نادرست است، ولی همین قدر عرض می‌کنم که ارتش ایران جوان است و به منزله نهالی است که تازه می‌خواهد ثمر بدهد و نمی‌تواند در دو جبهه با ارتش روس و انگلیس، که در موقع صلح عددشان دو برابر سکنه ایران است و مهمات به قدر کافی دارند و دارای سلاح‌هایی هستند که در دسترس ما نیست، بجنگد. غرور ملی ایرانی‌ها قابل ستایش است. اما جنگ با این دو ارتش که قسمت اعظم دنیا را در دست دارند، به صلاح کشور و تاج و تخت اعلیحضرت نیست و ممکن است در نتیجه چنین جنگی، که یک طرف آن روس و انگلیس و آمریکا و متفرعات آن است و یک طرف ارتش ایران که جوان و تازه کار می‌باشد، وضعی پیش آید که هم کشور و هم سلطنت اعلیحضرت به خطر افتد. آنچه به نظر فدوی می‌رسد، اعلیحضرت باید یکی از دو راه را انتخاب فرمایید: یکی آنکه اگر تصمیم به جنگ گرفته‌اند و می‌خواهند در تاریخ زندگی سیاسی اعلیحضرت این نقطه ضعف نباشد که در برابر دیگران سر تسلیم فرود آورده‌اند، ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشگرهای کرمانشاه و کردستان و لرستان و خوزستان در برابر نیروی انگلیس بجنگند و مرا هم به آذربایجان بفرستند که با قوای موجود تا آخرین نفر در برابر قوای روس بجنگم. با اطمینان به اینکه غلبه با آنهاست و ما کشته می‌شویم و نیروی نظامی ایران تلف می‌گردد، ولی تا چند روز آنها را معطل می‌کنیم و تلفاتی هم به آنها وارد می‌کنیم و در آینده نیز وقتی کتاب خدمات درخشان بیست ساله اعلیحضرت را ورق بزنند، در ورق آخر این است که سر تسلیم در برابر بزرگ‌ترین نیروی نظامی جهان فرود نیاورد و ایستادگی کرد و مردانه جان داد و نامی بزرگ در تاریخ به یادگار خواهید گذاشت. و اگر مصلحت نمی‌دانید که به چنین کاری دست بزنید، شق دوم این است که راه به آنها بدهید و پیمان ببندید که پس از جنگ از غنائمی که به دستشان می‌آید سهمی به ایران بدهند. یکی دو لشگر در طرفین جاده و راه‌آهن گماشته شوند و بقیه قوا را با مقداری نیرو که از روس و انگلیس کمک می‌گیرید، در سرحدات تمرکز بدهید و مرا به فرماندهی این قوا منصوب دارید که اگر قوای آلمان به ایران حمله کرد، قوای روس و انگلیس نیز به همکاری نیروی نظامی از ایران دفاع کنند.

 من وقتی این سخنان را می‌گفتم، رضا شاه با دقت گوش می‌داد و چون به پایان رسید، سری تکان داد و به عادتی که داشت که زهرخند می‌زند، چند دفعه خندید و گفت: آقای سپهبد، راست بگو معلمت کیست؟ خوب درست را روان کرده‌ای! من گفتم: به چه زبان عرض کنم که کسی به من تلقین نکرده و فقط در نتیجه فکر خودم و بنا به وظیفه سربازی این عرایض را می‌کنم. چند بار قسم خوردم که با کسی آمیزش ندارم و از کسی الهام نمی‌گیرم و این سوءظن‌ها درباره سربازی چون من شایسته نیست. شاه گفت: من خودم آیین مملکت‌داری را می‌فهمم. شما هم بهتر این است که در‌‌ همان اداره اصلاح نژاد اسب مشغول کار خود باشید. این بگفت و با سردی مرا مرخص کرد.

 

در اینجا از ذکر یک نکته ناگزیرم که رضا شاه در ماه‌های آخر سلطنت خود دانسته بود که افرادی در پیرامون وی هستند که عامل سیاست بیگانه می‌باشند و چنانکه خواهیم نوشت،‌‌ همان افراد هنگام حمله قشون متفقین به ایران بزرگ‌ترین خیانت را به کشور و شاه کردند. ولی بدبختانه، ذهن شاه به جای اینکه متوجه آنها شود، متوجه من شده بود و از من بیم داشت. و روزی متوجه این اشتباه شد که تیر از کمان گذشته بود. چون موضع ایران یکی از مسائل عمومی جهان شده بود و رادیو‌ها و خبرگزاری‌های جهان درباره آن بحث می‌کردند، در اول مرداد رادیو پاری ایتالیا خبر داد که خواه‌ناخواه قشون روس و انگلیس ایران را اشغال خواهند کرد. ولی روزنامه اطلاعات به اشاره مقامات رسمی ایران نوشت که این یاوه‌ها را مغرضینی انتشار می‌دهند و حتی روز دوم هم در سرمقاله‌اش زیر عنوان «حقایق اوضاع ایران» در مقابل انتشارات بیگانه آن گفته‌ها را تکذیب کرد.

 

طبقه عالیه مملکت مشوش و همه در انتظار حادثه‌ای بودند. اما به واسطه سانسور شدید مطبوعات و عمومی نبودن رادیو در ایران، طبقات متوسط از جریان بی‌اطلاع مانده و یا جرأت اظهار اطلاع نداشتند. مردم ایران در اثر تبلیغاتی که شده بود و حکومت وقت نیز ابراز تمایل می‌کرد و نفتی که از روس و انگلیس داشتند، فتوحات آلمان را تمجید می‌کردند و هیتلر را در ردیف پهلوان‌های داستانی قرار داده بودند. رجال مملکت نیز یا جرأت نمی‌کردند که زیان‌کار را بگویند، یا میل داشتند که با وقوع سانحه خارجی اوضاع ایران به هم بخورد و آنها از آن تنگنا بیرون آیند، زیرا هیچ کدام به جان خود ایمن نبودند و شهربانی ایران به تقلید از پلیس آلمان بر همه کس و همه چیز سیطره داشت. نخست‌وزیر وقت، «علی منصور» مردی بود که زجر زندان شاه و رنج پلیس را دیده و چشیده بود و می‌دانست که باز هم به زندان خواهد رفت و اعضای دولت هم اطمینان داشتند که با یک گزارش پلیس و یک تغیر شاه به زندان قصر قاجار، و احیانا از آنجا به دیار نیستی رهسپار خواهند شد. مرگ تیمورتاش و فیروز و سردار اسعد و داور، درس عبرتی بود که کسی جان سالم به در نخواهد برد. و همین اندیشه‌ها بود که هر کس می‌گفت: خداوند شری بدهد که خیر او در آن باشد. من اطمینان دارم اگر رجال آن روز می‌خواستند که حقایق را بگویند، شاه که خیلی باهوش بود ممکن بود از راهی که می‌رفت فسخ عزیمت کند.

 اول شهریور ۱۳۲۰ که روس و انگلیس آخرین جواب یأس را شنیده و آماده برای حمله به ایران بودند، سفرای خود را به منزل علی منصور نخست‌وزیر فرستادند و گفتند: چون کمک به روسیه برای ما جنبه حیاتی دارد، ناگزیریم که قشون به ایران بیاوریم و این کار را خواهیم کرد. منصور با عجله به دربار رفت و جریان را به شاه عرضه داشت. رضاشاه روی غروری که داشت، به منصور متغیر شد که چرا پس از شنیدن این اولتیماتوم سفیر روس و انگلیس را از پنجره اطاقت به بیرون پرتاب نکردی؟ و قدری پرخاش کرد. منصور نیز بازگشت و عین این جریان را گفت و آتش اختلاف بیشتر شعله‌ور شد. و طبعا نمایندگان روس و انگلیس ماوقع را به دولت‌های خود گزارش دادند. و چنان شد که روز سوم شهریور ۱۳۲۰ قشون انگلیس، که در بصره و بغداد متمرکز بود، از سرحدات غربی و جنوب ایران سرازیر شد و قشون روس نیز از مرزهای آذربایجان و گیلان و خراسان وارد ایران گردید و به پیمان‌ها و عهودی که با ایران داشتند پشت پا زدند. بهانه روس‌ها این بود که طبق فصل ششم از قرارداد ۱۹۲۱ که می‌نویسد: اگر نیروی دولت ثالثی در خاک ایران مرزهای روسیه را تهدید کند، دولت روسیه شوروی حق دارد برای رفع آن خطر نیروی نظامی در ایران پیاده نماید؛ و بدین بهانه خود را محق می‌دانسته برای رفع خطر آلمانی‌های که در ایران می‌باشند، قوا پیاده کنند. در حالی که این قرارداد مفهوم چنین معنی نبود و این فصل ناظر به فعالیت روس‌های سفید بود که در اوایل انقلاب روسیه احتمال می‌رفت که در کشورهای مجاور روسیه فعالیت کنند. مضافا به اینکه متن فرانسه و روسی و فارسی این فصل با هم اختلاف دارد و وجود یک عده مهندس و متخصص آلمانی را که در استخدام ایران بودند، نمی‌توان به نیروی نظامی که خاک روسیه را تهدید کند تعبیر نمود. و اما ادعای انگلیسی‌ها مضحک‌تر از این بود و آنها می‌گفتند: چون روسیه چنین حقی دارد که در مورد تهدید خاک خود قشون در ایران پیاده کند، ما هم که متفق جنگی روسیه هستیم چنین حقی داریم. متاسفانه، این دو دولت قوی که مدعی بودند برای آزادی جهان از خطر فاشیسم جنگ می‌کنند، شبانه قشون مسلح به ایران وارد کردند و شهرهای بلادفاع را مورد حمله قرار دادند.

 حملات قشون روس و انگلیس چنان به سرعت پیشرفت کرد که حتی خود آنها چنین انتظاری نداشتند. زیرا دستگاه فرماندهی ارتش ایران نه تنها حساس و قادر نبود که به وظایف خود عمل کند، بلکه در خود آن دستگاه افرادی چون علی ریاضی و احمد نخجوان وجود داشتند که از یک سال و دو سال پیش در این دستگاه گذاشته شده بودند و در اولین فرصت اساس ارتش را متلاشی نمودند و وسایل لازم در اختیار قسمت‌ها نگذاشتند و دستور تسلیم صادر کردند. روز سوم شهریور ۱۳۲۰ شاه مجبور شد که موضوع را فاش سازد. دستور تشکیل جلسه فوق‌العاده مجلس را داد و جلسه سه ساعت بعدازظهر تشکیل گردید و نخست‌وزیر وقت خبر حمله قشون روس در ایران و مقاومت ارتش ایران را بدین شرح به مجلس داد، و با انتشار این خبر شیرازه کار‌ها در تهران گسیخته شد.

منبع : پارسینه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰ 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سران فرقه دموکرات از زبان جهانشاهلو – معاون پیشه وری

دکتر جهانشاهلو افشار از اعضای 53 نفر و تنها بازمانده از سران فرقه دموکرات اکنون در آلمان زندگی می کند و در کتاب خاطرات خود ندامت و 
پشیمانی خود را از عضویت در فرقه اعلام نموده است. وی اقرار می کند که خطایش در نادیده انگاشتن منافع ملی و عدم درک مصلحت ملت ایران بود. در کتاب ما و بیگانگان وی می گوید که فرقه و سران آن آلت دست روسیه شوروی بودند و شرط ارتقاء در فرقه وفاداری بیشتر به روس ها بود.

آقای سیدجعفر پیشه‌وری

او دبیر یکم فرقة دمکرات و باش وزیر حکومت ملی آذربایجان، مردی پر تلاش بود. من از او ضعف مالی ندیدم و نشنیدم. او گاهی بسیار دلیر و زمانی بسیار ترسو بود. به دیگر سخن، در ستیز با دشمن و بیگانه، روش پایداری نداشت و سرانجام هم در سر همین دو دلی‌ها و بی‌باکی‌های حساب نشده، جان خود را از دست داد. او با این‌که به همة دوستان نزدیک خود دلداری و نوید بهبود کارها را می‌داد، خود ناامید بود و چندین بار به من گفت که خداوند کامبخش را لعنت کند که مرا دوباره به این کارها کشاند. او می‌گفت: من رو‌س‌ها را خوب می‌شناسم. آنها در جایی که سودشان اقتضا کند، ما را میان میدان تنها رها خواهند کرد و چه بسا، به دست دشمن خواهند داد. به راستی همین جور هم شد.

روزی از دارایی ارتش به من گزارش دادند که غلام یحیی، پی در پی تکه کاغذهای یادداشت مانندی به خط و امضای آقای پیشه‌وری می‌آورد که کم‌ترین آن، صد هزار تومان حواله است (صد هزار تومان به حساب آن روز، پول خیلی زیادی بود) و پول دریافت می‌کند. اما صورت مخارج را به هیچ رو نداده است. من به آقای پیشه‌وری گفتم، غلام یحیی این همه پول را برای چه دریافت می‌کند؟

ما که در زنجان، بیش از ٢٠٠ تن فدایی نداریم و از سوی دیگر، چرا به دارایی ارتش حساب پس نمی‌دهد. آنجا یک اداره است و باید درآمد و دررفتش، بر پایة مدرک باشد. پیشه‌وری گفت: گمان می‌کنی من این یادداشت‌ها را به میل خود می‌نویسم. آنها دستور می‌دهند و من هم می‌نویسم (مقصودش روس‌ها بودند).

روزی که غلام یحیی از زنجان آمده بود و به ما درباره اوضاع آنجا گزارش می‌داد. پیشه‌وری از او پرسید: نزدیک به دویست و پنجاه هزار گوسفندی را که از چوبدارها و دشمنان خلق مصادره کرده‌اند، چرا نمی‌فروشید و پولش را روانة وزارت دارایی نمی‌کنید؟ غلام یحیی گفت: آقای پیشه‌وری، گوسفندها را فداییان سر بریدند و خوردند. آقای پیشه‌وری نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. پس از رفتن غلام یحیی، به من گفت، اکنون دیدی که او چگونه حساب پس می‌دهد. می‌گوید دویست و پنجاه هزار گوسفند را، دویست تن فدایی در این چند ماه خورده‌اند. او خود را نمایندة این دولت و پاسخ‌گو در برابر ما نمی‌داد. او خود را به حق، گماردة دیگران می‌داند و به آنها، نه تنها حساب، بلکه پول‌ها را تحویل می‌دهد.

دکتر سلام‌الله جاوید

گرچه به ظاهر پزشک بود؛ اما با پزشکی چندان آشنایی و سروکار نداشت. او از دست یاران با سابقة روس‌ها و سازمان امنیت آن بود. به گفتة پیشه‌وری، او هنگامی که پس از مدت کوتاهی زندانی شدن، به کاشان تبعید شد که پیشه‌وری هم آن زمان در آنجا تبعید بود، در میان مردم نقش جاسوس و پادوی شهربانی را بازی می‌کرد.

پس از شهریور ١٣٢٠ که جدا از اتحادیة کارگران حزب توده، آقای یوسف افتخاری اتحادیة دیگری پدید آورده بود. جاوید، به دستور شهربانی و پشتیبانی عمال روس، اتحادیه‌ای بر پا کرد که به سبب ناتوان بودن در ادارة آن، زود از هم پاشید.

اصولاً در آذربایجان و ایران، جز چند تن انگشت شمار، کسی او را نمی‌شناخت و در میان کمونیست‌های پیشین هم، سرشناس نبود. آقای پیشه‌وری می‌گفت: از باکو، سازمان امنیت شوروی او را توصیه کرد و شرکت او در کمیتة مرکزی و دولت فرقة دمکرات نیز، از این رو انجام پذیرفت.

خود و خانواده‌اش از مهاجرین باکو بودند. از این‌رو، با نمایندگان سازمان امنیت روس در تبریز سروسری داشت و با همة گروه‌های مهاجر و کسانی که با دستگاه پلیس ایران نیز بستگی داشتند، همراز بود. وی از همة دزدها و غارتگران که به رده‌های فرقه رخنه کرده بودند، باج می‌گرفت و در همة مصادره‌هایی که در تبریز یا در شهرهای دیگر انجام می‌گرفت،‌ سرراست یا ناسرراست، دست داشت و سهم می‌ستاند.
 
آقای غلامرضا الهامی وزیر دارایی

اهل تبریز و پدرش از کارگزاران گذشتة وزارت خارجه بود و گویا پیش از آن شهردار تبریز بود. از آقای پیشه‌وری شنیدم که به سبب پروندة اختلاسی که به حق یا ناحق داشت، زیر پیگیرد بود و گویا دستور بازداشت او هم صادر شده بود، هنگامی که کار فرقه تبریز بالا گرفت، بدان پیوست. از دید مالی در گوشه و کنار، دربارة او، به‌ویژه دربارة چاپ برگ‌های قرضه‌ای که فرقه به جای پول کاغذ به کار می‌برد، چیزهایی شنیده می‌شد که چون عمر حکومت فرقه دوام نکرد،‌ زمان بررسی آنها و سندهای بانکی نرسید، تا درست یا نادرست بودن آن آشکار گردد. اما کارهایی که شایستة یک وزیر نبود، او انجام می‌داد. در این میان، کارگاهی به سرپرستی همسر خود دائر کرده بود که در آن گروهی زن مزدور، به دوخت و دوز سرگرم بودند و با پارچه‌های ارزانی که از وزارت اقصاد دریافت می‌کرد، پیراهن‌های مردانه تولید و به تهران می‌فرستاد و به قیمت گران به فروش می‌رساند.

آقای جعفر کاویان وزیر جنگ

این شخص که در گذشته به نام مشتی (مشهدی) خوانده می‌شد، از کمونیست‌های قدیمی بود. گروهی از کمونیست‌ها می‌گفتند که او پس از یک بار دستگیری، به خدمت ادارة سیاسی درآمد و هنگامی که آقایان سرهنگ عبدالله سیف و محمد شریف نوایی رییس شهربانی و ادارة سیاسی آذربایجان بودند، از او در شناخت کمونیست‌ها و روش کار آنان بهره‌برداری می‌کردند. اما خود او مدعی بود که رییس شهربانی و ادارة سیاسی را دست انداخته بود. چگونه می‌توان باور کرد که مشدی کاویان مردی بی‌سواد با آن بضاعت مزجاه از آگاهی سیاسی، دو تن افسر عالی‌رتبة شهربانی را که از بهترین پلیس‌های ایران و تحصیل کرده و آزموده بودند، بفریبد.

او پیش از این‌که فرقة دمکرات آذربایجان حکومت را به دست گیرد، در صنف نانوایان کارگر بود و در آستانة ٢١ آذرماه [١٣٢٤]، ژنرال آتاکیشی‌اوف وزیر سازمان امنیت جمهوری آذربایجان شوروی، در تدارک قیام تبریز برای تقسیم جنگ‌افزار میان اعضای فرقه، از او بهره‌برداری کرد و به پاداش همین خدمت، پس از ٢١ آذر ماه و تشکیل دولت فرقه، او را به‌عنوان وزیر جنگ به پیشه‌وری تحمیل کرد (به گفتة خود پیشه‌وری).

او مردی بی‌سواد و نادان و فریب‌کار بود و پس از سرکار آمدن، برای خود دستگاهی چید. در کوچه‌هایی که از چند سو به خانة او می‌رسید، تفنگداران ویژه همواره پاس می‌دادند. در سردر ورودی خانة او، سه خودکار سنگین کار گذارده بودند، کوته سخن بیا و برویی داشت.

خود او به گفت که من آدمی دست و دلباز هستم و سفرة من همیشه گسترده است. روزی یک گونی برنج در خانة من پلو پخته می‌شود و همة دوستان من، هر روز نهار را با من می‌خورند و... .

او از کیسة وزارتخانه، به یاران خود حاتم‌بخشی می‌کرد. در جیبش همواره مقداری فشنگ تپانچه داشت و هر کس از او تپانچه تقاضا می‌کرد، یک مشت فشنگ به او می‌داد و می‌گفت: حالا این را داشته باش تا تپانچه هم بعد دریافت کنی. او سر دستة مصادره‌کنندگان بود و در آن یکسال، خیلی مال اندوخت، به جوری که هنوز فرزندانش در باکو از آن برخوردارند.

او بزرگ‌ترین پول نقدی را که به دست آورد، از فروش جنگ‌افزارهای فرقه بود. او گروهی همداست داشت که بیش‌تر از مهاجرین بودند و همة آنان را پس از این‌که وزارت جنگ منحل شد و او به ریاست شهربانی منصوب گردید، با خود به آنجا برد.

فروش جنگ‌افزار، کار پی‌گیر آنان بود و قیمت هر یک تفنگ و تپانچه و خوکار دستی و سبک مقطوع بود. گرچه جسته و گریخته آگاهی می‌رسید که او جنگ‌افزار می‌فروشد؛ اما هنگامی آشکار شد که او پیرمردی را که در ارتش کارمند جزء بود، از کار برکنار و زندانی کرد. خانوادة این مرد، شبانه نزد من آمدند و وضع خودشان را بازگو کردند. من سبب بازداشت او را پرسیدم. گفتند: چون او از فروش جنگ‌افزار آگاهی دارد، آقای جنرال کاویان می‌خواهد او را سر به نیست کند.
 
آقای محمد بی‌‌ریا وزیر فرهنگ

آقای بی‌ریا پیش از این‌که حزب توده در آذربایجان تشکیل شود و پس از آن تا پیدایش فرقة دمکرات، تضعیف‌های ساختة خود را در باغ ملی تبریز می‌خواند و تنبک می‌زد و مسئول بخشی از گردونه‌ها و چرخ و فلک‌ها بود. پس از تشکیل حزب توده، عضو حزب شد و به اتحادیة کارگران نیز راه یافت و در تبریز، با عمال باقراوف که همراه ارتش سرخ برای انجام نقشة ویژة تجزیة آذربایجان آمده بودنإ، در خانة فرهنگ شوروی آشنا شد. آقای میرزا ابراهیم‌اوف که به ظاهر پوشاک افسری و درجة سرگردی ارتش سرخ داشت و دربه‌در، پس کسانی بود که بتوانند بر علیه زبان فارسی تبلیغ کنند و به ترویج ترکی آذری بپردازند، با آقای بی‌ریا آشنا شد.

در نخستین دیدار، محمد بی‌ریا را که شخصی دیده و به سبب کم‌سوادی و نادانی لگام گسیخته بود، پسندید. از آن پس عمال روس، او را در اتحادیة کارگران حزب توده، سخت تقویت کردند تا جایی که اتحادیة کارگران تبریز را قبضه کرد و از آن، یک سازمانی تمام عیار روسی ساخت. چنان‌که در پیش یادآور شدم، همة در و دیوار اتحادیة کارگران تبریز، مزین به عکس‌های استالین و باقراوف و دیگر رهبران حزب بلشویک بود. کارگران عضو اتحادیه می‌بایستی همه کمربند خو را با قلاب داس و چکش سرخ، آراسته می‌کردند.

آقای محمد بی‌ریا، به زور میرزا ابراهیم اوف و دستور ژنرال آتاکیشی‌اوف، نمایندگان حزب توده آقایان علی امیر خیزی و خلیل ملکی و دکتر حسین جودت را از آذربایجان تبعید کرد.

بی‌ریا، از زمرة چندتن انگشت شمار بود که در میان مردم علناً زبان فارسی را بیگانه می‌خواند و چنین وانمود می‌کرد که زبان اصلی مردم آذربایجان حتی از زمان‌های بسیار دور، ترکی بوده است و گویا در نتیجة سلطة فارس‌ها، مردم بیچارة آذربایجان، ناچار به فارسی می‌خوانند و می‌نویسند و هر روز هم اباطیلی به نام شعر به ترکی می‌سرود که تنها قافیه داشت و بس.

چون دولت فرقه تشکیل شد، میرزا ابراهیم‌اوف او را به وزارت فرهنگ گماشت و گویی دیگر عامی‌تر از او در آذربایجان یافت نمی‌شد. از سوی دیگر چون او را دستگاه روس کاندیدای نخست‌وزیری فرقه کرده بود، به پیشه‌وری به‌عنوان معاون دولت تحمیل کردند. به جوری که خود آقای پیشه‌وری می‌گفت، پس از نزدیک یک ماه و نیم، چون کارها از هم گسیخته شد، از اربابان روس خواهش کرد که شر آقای بی‌ریا را دست‌کم از نخست‌وزیری کوتاه کنند. اما میرزا ابراهیم اوف، هم‌چنان در ابقای او پافشاری می‌کرد، تا این‌که در دیداری که در نخست‌وزیری با سرکنسول آمریکا داشت، باطیلی در پاسخ پرسش‌های او گفت که آنان را مجبور کرد، تا او را از آنجا دور کنند.

مقامات سرکنسول‌گری آمریکا مخصوصاً گفته‌ای او را در شهر انتشار دادند. به جوری که هنگامی که من به تبریز رفتم، سران فرقه و دولت در دیدارشان با من، همه از این‌که شر این مرد نادان از نخست‌وزیری کنده شده است، اظهار خوشنودی می‌کردند. گویا او در گفتگوهایش با سرکنسول آمریکا، علنا از روابط نزدیک فرقه با روس‌ها و مقامات باقراوف و حتی این‌که در نظر است آذربایجان واحدی تشکیل شود، سخن رانده بود و مناسبات نزدیک با روس‌ها را به‌عنوان افتخار، به رخ نمایندة آمریکا کشده بود.

آقای محمد بی‌ریا، تنها وزیر فرهنگ نبود، بلکه صدارت اتحادیة کارگران آذربایجان را نیز یدک می‌کشید و در برابر کمیتة مرکزی فرقه، دکانی به نام شورای مرکزی اتحادیة کارگران آذربایجان باز کرده بود.

آقای محمد بی‌ریا، در مصادرة اموال مردم دستی نداشت. چون او یک مسلمان سخت و سفت بود، تجاوز مستقیم به اموال دیگران را گناه می‌دانست. اما رشوه را به نام هدیه، حلال می‌شمرد و می‌گرفت، اگرچه از خانوادة فقیری بود. وی از همین را هبرای خود خانه و زندگی آراسته‌ای آماده کرد و دختر یکی از بازرگانان تبریز را به زنی گرفت. او عملاً جزو دارودستة آقایان سلام‌الله جاوید و علی آقای شبستری و کاویان و به دیگر سخن، آلت دست آنها بود.

هنگامی که روس‌ها آقای پیشه‌وری و آقای پادگان و مرا مخالف حل مسالمت‌آمیز مسایل با دولت قوام‌السلطنه و به دیگر سخن، دریافت امتیاز نفت تشخیص دادند و قرار شد که ما را به باکو تبعید کنند، با صلاح دید میرزا ابراهیم اوف، محمد بی‌ریا را صدر فرقة دمکرات آذربایجان نامیدند.

اما صدارت او، دو سه روزی بیش، دوام نکرد و پیش از رسیدن ارتش شاهنشاهی به تبریز، هنگامی که در خیابان پهلوی از اتومبیل پیاده می‌شد که به ساختمان کمیتة مرکزی فرقه برود، مورد هجوم مردم قرار گرفت و از ترس به بیمارستان شوروی که در همان نزدیکی بود گریخت و از همان جا پنهانی، روس‌ها او را به باکو بردند.
 
آقای زین‌العابدین قیامی

او از آغاز جوانی و مشروطیت با آزادی‌خواهان هم‌دوش بود و در دورة یکم مجلس شورای ملی به نمایندگی از قرجه‌داغ برگزیده شد. اما به سبب نداشتن سن قانونی، اعتبارنامه‌اش رد شد.

در قیام شیخ محمد خیابانی از یاران نزدیک او بود. او کارمند بلندپایة وزارت کشور بود. و در سال 1320 گویا در کابینة آقای فروغی، کفیل وزارت کشور نیز بود. و در بسیاری از فرمانداری‌ها و استان‌ها، فرماندار و استاندار شد و واپسین شغل او، استانداری آذربایجان خاوری بود. او چون با سلیمان میرزا [اسکندری] دم‌خور بود، به اشارة او، به حزب توده پیوست و سپس هنگامی که در تبریز در ١٣٢٤ استاندار آذربایجان بود، به فرقه پیوست. پس از تشکیل حکومت فرقه، او پست دولتی نپذیرفت تا سرانجام با اصرار آقای پیشه‌وری، رییس دیوان عالی کشور شد و دادگستری و دادستانی با مشورت او کار می‌کرد.

از سوی دیگر، چون حاج میرزا علی آقای شبستری که اسماً رییس مجلس آذربایجان شد، مردی کم‌سواد و ناآگاه بود، عملاً دستگاه مجلس را او می‌گرداند. او مردی پاک‌دامن، آگاه به سیاست بود و به تاریخ سیاسی ایران آشنایی ژرف داشت. پس از شکست فرقه، به باکو رفت و در آنجا همواره عضو کمیتة مرکزی فرقه و استاد تاریخ در دانشگاه باکو بود و در همان‌جا، درگذشت.

آقای فریدون ابراهیمی دادستان آذربایجان

من او را از زمان عضویت در سازمان جوانان حزب توده در تهران می‌شناختم. آن زمان، او دانشجوی دانشکدة حقوق بود. او پاکدامن و معتقد به حزب و فرقه بود؛ اما به سبب ناآزمودگی، زیاده‌روی‌هایی می‌کرد.

او به فارسی و ترکی آذری هر دو خوب می‌نوشت. از این‌رو، ادارة روزنامة آذربایجان ارگان فرقه به او واگذار بود. سرانجام دکتر سلام‌الله جاوید، پس از ٢١ آذر ماه ١٣٢٥ او را که در خانه‌ای پنهان بود، تحویل دادگاه ارتش داد و اعدام شد.

آقای صادق پادگان

اصلا تبریزی اما از مهاجرینی بود که پیش از جنگ جهانی دوم به تبریز بازگشت. او پیش از حاکمیت فرقه، نزد بازرگانان بزرگ حسابدار بود. او عضو کمیتة حزب تودة آذربایجان و سپس صدر آن شد. هنگامی که روس‌ها تصمیم به تشکیل فرقة دمکرات گرفتند، با او گفتگو و او را آماده کردند که بدون دستور کمیتة مرکزی حزب توده، آن سازمان را به فرقه ملحق کند.

پس از تشکیل فرقه، او در کمیتة مرکزی معاون پیشه‌وری بود و چون پیشه‌وری سرگرم کارهای دولتی بود، همة کار فرقه را او و آقای قیامی می‌گرداندند و گاهی از من نیز یاری می‌خواستند او در بسیاری از موارد با آقای پیشه‌وری اختلاف‌نظر داشت اما به هر حال مردی پاک‌دامن و راست‌گو و یک‌رنگ بود.

گرچه گاهی سلام‌الله جاوید و شبستری و دارو دستة آنها، می‌کوشیدند تا از او، علیه پیشه‌وری استفاده کنند اما همین که موضوع بر او آشکار می‌شد، تن به کار نادرست نمی‌داد.

پس از رفتن به باکو، هم‌چنان عضو کمیتة مرکزی و دفتر سیاسی بود و در دفتر سیاسی فرقه که از نو به دستور باقراوف، آقای پیشه‌وری تشکیل داد و مرا دبیر تبلیغات گذاشت، او دبیر تشکیلات شد. پس از کشته شدن پیشه‌وری، روس‌ها او را، به دبیر اولی فرقه گمارند. او رفتارش با مردم همواره دوستانه بود و به درد مردم می‌رسید. سرانجام او را از کار برکنار کردند.

آقای غلام یحیی دانشیان

او اسماً معاون وزیر جنگ، آقای کاویان بود اما با وزارت جنگ کاری نداشت. پس از این‌که من از زنجان به تبریز رفتم، او همواره در آنجا بسر می‌برد و در سال ١٣٢٥ که عده‌ای فدایی سردوشی گرفتند، او ژنرال فدایی شد.

او آن‌گونه که خود می‌گفت، پدرش از سراب آذربایجان بود. اما خود وی، در باکو در بخش صابونچی متولد و همان‌جا بزرگ شد. او به هیچ خط و زبانی نمی‌توانست بنویسد و بخواند و حتی به زبان ترکی آذری هم که زبان مادری اوست، فصیح گفتگو نمی‌کند. تنها کمی الف و بای روسی را می‌شناسد که زبان ترکی آذری را بدان می‌نویسد. او می‌تواند، نام خود را بنویسد.

او خود می‌گفت در همان بخش صابونچی باکو در کارخانه‌ای سوهان‌کش بوده است. اما چنان‌که من توانستم آگاهی یابم، او از همان آغاز نوجوانی پس از دیدن یک دوره آموزش پلیسی، به مرزشکنی اشتغال داشت.

در همه جمهوری‌های شوروی که هم مرز با کشورهای دیگر هستند، در سازمان امنیت، اداره‌ای است که کسانی را برای گذر کردن غیررسمی از مرز همان جمهوری آموزش می‌دهند. این جوانان، از میان کسانی انتخاب می‌شوند که تندرستند و به زبان کشور همسایه به‌ویژه لهجه‌های مرزنشینان آنان خوب آشنا هستند. فلسفة این کار این است که کسی نتواند در تماس با آنان، در بومی بودن آنان تردید کند و چون فراسوی هر مرزی دست نشاندگانی آماده دارند، انی مرزشکنان دستورها را به آن جاسوسان می‌رسانند و آگاهی‌های آنان را با خود می‌آورند.

در آستانة جنگ دوم جهانی که روس‌ها، بیگانگان را به دستاویز امنیتی از کشور اتحاد شوروی می‌راندند، آقای غلام یحیی نیز با ایرانیان مهاجر آذربایجان، روانه شد و در بخش سراب سکنی گزید. از خود او شنیدم که نخست در روستاهای سراب، شیره (دوشاب) می‌فروخت. اما پس از آشنایی با چند تن دزد، به کار قصابی پرداخت. او خود گفت که روزی دو تن به من گفتند که از شیره فروشی پولی در نمی‌آید، اگر تو بتوانی قصابی کنی، ما گوسفندش را از راه دور تأمین و درآمدش را میان خود تقسیم می‌کنیم. من پذیرفتم و آنها شبانه از روستاهای دور دست، گوسفند می‌دزدیدند و من در روستای خود و دیگر روستاهای دورتر، گوشت آنها را می‌فروختم و در ضمن تبلیغات ضد دولتی و کمونیستی نیز می‌کردم. تا این‌که، ژاندارم‌ها مرا دستگیر و زندانی کردند.

او پس از رهایی از زندان، به عضویت اتحادیة کارگران حزب توده در آذربایجان درآمد و در آستانة تشکیل فرقة دمکرات، او مسئول اتحادیة کارگران شهر میانه بود. هنگامی که در مهرماه ١٣٢٤ در تبریز کنگره فرقه تشکیل شد و من در آن شرکت کردم، او در آن جا پادویی می‌کرد و من نخستین بار او را در آنجا دیدم.

در آ‎غاز آذر ماه ١٣٢٤، با جنگ‌افزاری که روس‌ها توسط کاپیتان نوروزاوف در اختیار او گذاشتند، شهر میانه را از دست دولتیان درآورد. در اواخر آذرماه، او را با گروهی فداییان سراب و میانه، از تبریز، به یاری فداییان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم، به او فداییان دستة او مهار زدم و نگذاشتم که به حقوق مردم تجاوز کنند. اما پس از رفتن من از زنجان به تبریز، او و فداییان زیر فرماندهیش، روی آدم‌کشان و غارتگران تازی و مغول و غز را، سپید کردند.

هنگامی که مواد قرارداد به فرقة کردستان، رسید ماده‌ای را آقای فیروز خواند که من در شگفت شدم. البته عین عبارت آن را بیاد ندارم اما چون در من سخت اثر کرد، مفهوم آن را پس از سال‌ها هنوز به خاطر دارم که چنین بود که دولت ایران به همة کردهایی که در جریان فرقة دمکرات کردستان شرکت جسته‌اند، عفو عمومی می‌دهد و برای بهبود وضع کردستان، پول در اختیار آنان می‌گذارد و در عوض کردها از هر نوع ادعاهای ارضی خود نسبت به خاک ایران، صرف‌نظر می‌کنند.

آقای قاضی محمد در این هنگام، در ستایش آقای مظفر فیروز به سبب تنظیم این ماده، داد سخن می‌داد و بله قربان، بله قربان می‌گفت و آقایان دیگر همه خاموش بودند.

من به آقای فیروز گفتم، من با این ماده مخالفم، چون کردها چه ادعایی می‌توانند به ایران که میهن آنهاست داشته باشند، تا صرف‌نظر کنند. من به هیچ رو با این موافق نیستم. کردها پاک‌ترین ایرانیان هستند و کردستان بخشی جدانشدنی از خاک ایران است و هیچ کرد میهن‌پرور و شرافتمندی، ادعای ارضی به خاک میهن خود ایران ندارد. از این گذشته این قراردادی که امروز، ما آنها را امضاء می‌کنیم، بعدها سندی در دست بیگانگان و دشمنان ایران خواهد شد تا کرد را ایرانی و کردستان را، از خاک ایران به شمار نیاورند.

آقای مظفر فیروز، خاموش بود. اما آقای قاضی محمد گفت: آقای دکتر، شما دیرگ چرا مخالفت می‌کنید، اگر جناب آقای فیروز، لطف می‌فرمایند، لااقل شما بی‌طرف بمانید.

گفتیم آقای قاضی محمد، من یک ایرانی هستم و نیاکانم برای استقلال و آزادی این مرز و بوم همه در جوانی در روی اسب و دست به شمشیر در میدان‌های نبرد با بیگانه، غرق به خون شده‌اند. چطور می‌توانم در برابر سند فروش بخشی از ایران، خاموش بنشینم.

پیشه‌وری که می‌دانست این گفتگوها چه عواقب بدی دارد، هم‌چنان ساکت بود. سرانجام چون گفتگو به درازا کشید، جلسه برای نیم ساعت از رسمیت افتاد، تا چای بنوشیم.

آقای تیمسار هدایت با چشمان اشک‌آلود به من نزدیک شد و گفت آقای دکتر، شما امروز خاری بزرگ را از دل من بیرون آوردید. آفرین بر میهن‌پروری و دلیری شما. من تا این اندازه دلیری در شما گمان نداشتم، آن هم در این شرایط وحشت و ترور. آفرین بر شما. من آنچه امروز گذشت، به حضور اعلی‌حضرت همه را عرض خواهم کرد. می‌بینید که چه کسی را مأمور، چه کاری کرده‌اند و لگام ما را در دست چه کسانی سپرده‌اند (مقصوش، آقای مظفر فیروز بود). من در اینجا سامان ایراد و اعتراض ندارم. اما شما از میهن‌تان، مردانه دفاع کردید.

همین که جلسه از نو آغاز شد، باز از نو همان ماده خوانده شد. من باز گفتم به نظر من، تصویب چنین ماده‌ای از سوی ما که همه خود ایرانی و تمثیل کنندة آمال و آرزوهای ملت ایران می‌دانیم، یک ننگ تاریخی است. هر امتیاز دیگری به کردها و کردستان بدهید من با آغوش باز، نه تنها موافقم، بلکه از آن استقبال و دفاع خواهم کرد.

آقای فیروز گفت، آقای دکتر پس شما دیکته کنید، من بنویسم. گفتم خواهش می‌کنم مرقوم فرمایید که: در عوض کردها و فرقه دمکرات کردستان، در آرامش و بهبود و پیشرفت کشاورزی و هنر ولایت خود و زنده نگاه داشتن فرهنگ و تاریخ میهن و سرزمین نیاکان خویش ایران، بیش از پیش کوشا و فداکار خواهند بود.

این قرارداد هم مانند دیگر قراردادها، همان‌جوری که انتظار می‌رفت، مورد تصویب آقای قوام‌السلطنه و شاه قرار نگرفت. آشکار بود که به‌ویژه، با یک مادة آن که می‌بایست، درجاتی را که حکومت فرقة آذربایجان به افسران داده است، مورد تصویب ستاد ارتش قرار گیرد، شاه به هیچ رو موافقت نخواهد کرد.

مخالفت من با آن مادة این قرارداد، سبب تهدیدهای سخت آقای سرهنگ قلی‌اوف معاونت وزارت امنیت آذربایجان شوروی که پس از رفتن ژنرال آتاکشی‌اوف همه کاره و آقا بالاسر ما بود، گردید.

همان روز پس از جلسه، آقایان دکتر سلام‌الله جاوید و قاضی محمد، به حضور آقای سرهنگ قلی‌اوف رسیدند و آنچه گذشته بود، به او گزارش دادند. او هم همان شب، آقای دکتر صمداوف را که اسماً رییس بیمارستان شوروی در تبریز ولی رسماً رابط مقامات روس با ما و به‌ویژه با آقای پیشه‌وری بود و دم‌بدم،‌به بهانة درمان، به خانة او رفت و آمد داشت، نزد آقای پیشه‌وری فرستاد و نه تنها گله، بلکه تهدید کرد که من چنان و چنین می‌کنم. شما به جای این‌که از حقوق خلق کرد طرفداری کنید، علیه آن داد سخن می‌دهید. دکتر جهانشاه‌لو نمایندة مردم آذربایجان است یا نمایندة محمدرضاشاه؟

آقای پیشه‌وری، صبح آن روز به من گفت: هوا بسیار پس است. مواظب خودت باش. گفتم من از هیچ کس باکی ندارم. گفت به: هر حال آنها مسلط‌اند و انواع تحریکات و اقدامات، از آنها ساخته است.

آقای مظفر فیروز و همراهان، پس از یکی دو روز دیگر، به تهران بازگشتند و سرانجام نتیجة همة این گفتگوها این شد که فرقة دمکرات آذربایجان از حاکمیت صرف‌نظر کرد و پذیرفت کسی را به دولت، به سمت استاندارد آذربایجان معرفی کند و بودجة آذربایجان را هم‌چنان، دولت قوام‌السلطنه مانند پیش از حکومت فرقه، اداره کند و وزارتخانه‌های آذربایجان، با همان دستگاه و سازمان و کارکنان، مانند پیش از ٢١ آذرماه ١٣٢٤، چون ادارات به کار پردازند.

نویسنده : سیاوش دادگر
منبع : پارسینه 22 مرداد 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 مرداد 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
چتربازان ژاپنی

آلمان تنها کشور از قوای متحد نبود که چتربازان را به میدان جنگ آورد،ژاپن نیز در تاریخ ژانویه 1942 چتربازان دریایی خود ملقب به Rikusentai را به نبرد مدافعان هلندی در اندونزی فرستاد(نبرد مانادو).پس از آن نیز ژاپنی ها در حمله به تی مور و سوماترا در فوریه 1942 از این یگان ها بهره بردند.درحالیکه آلمانها عملیات هوابرد در مقیاس وسیع را در 1941 به حال تعلیق درآورده بودند ژاپنی ها در اواخر جنگ چتربازان ارتش امپراتوری (ملقب به Teishin Shudan ) را برای اشغال فرودگاه های آمریکا در فیلیپین گسیل داشتند.در 6 دسامبر 1944 ،750 کماندو ژاپنی به پایگاه های آمریکا در لیت هجوم بردند.نیمی ازاین نیروها پیش از رسیدن به زمین ، درهوا توسط ضد هوایی های آمریکایی از بین رفتند و 300 نفر باقی مانده هم کاری از پیش نبردند .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دلیل تسلیم ژاپن در جنگ جهانی دوم " بمب اتم آمریکا " نبود ...

فارن پالیسی مقاله‌ای منتشر کرده در مورد اینکه دلیل تسلیم ژاپن در جنگ جهانی دوم بمب اتمی نبوده بلکه حمله شوروی باعث تسلیم ژاپن شده است. مقاله بسیار دقیق بر اساس زمان‌بندی حوادث بین ششم تا دهم اوت ۱۹۴۵ نوشته شده است.

این نظریه که حمله شوروی نقش مهمی در تسلیم ژاپن داشت قبلا هم مطرح شده ولی وارد ویلسون در این مقاله می‌نویسد که مقامات ژاپن اصلا بمب اتمی را به حساب نیاورده بودند و فقط بخاطر حمله شوروی حاضر به تسلیم شده‌اند!

زمان‌بندی حوادث منجر به تسلیم ژاپن اینگونه بود : 

۶ اوت: ساعت هشت صبح بمب اتمی روی هیروشیما فرود می‌آید. فرماندار هیروشیما اعلام می‌کند که دوسوم شهر تخریب شده و یک‌سوم مردم کشته شده‌اند و از بمب جدیدی در آن استفاده شده است. در خاطرات برخی فرماندهان نظامی ژاپن آمده که آنها بلافاصله پس از شنیدن خبر متوجه شده‌اند که این بمب اتمی بوده است.

۸ اوت: بعدازظهر وزیر امور خارجه ژاپن از نخست‌وزیر درخواست می‌کند جلسه شورای عالی برای بررسی بمباران هیروشیما تشکیل شود ولی نخست‌وزیر این درخواست را رد می‌کند. شورای عالی از ۶ نفر تشکیل می‌شد که عملا حاکم اصلی ژاپن بودند.

۹ اوت: ساعت ۴ صبح به توکیو خبر می‌رسد که نیروهای شوروی در منچوری و ساخالین از مرز گذشته‌اند. چند ساعت بعد جلسه شورای عالی تشکیل می‌شود و دستور کار آن بررسی «تسلیم بدون قید و شرط» است. ساعت ۱۱ صبح به ناگازاکی حمله می‌شود. زمانی که خبر حمله ناگازاکی به توکیو می‌رسد آراء موافق و مخالف تسلیم ۳ به ۳ شده بود و تمام اعضای هیات دولت به جلسه دعوت شده بودند.

۱۰ اوت: ژاپن به صورت غیرعلنی به متفقین خبر می‌دهد که آماده پذیرش تسلیم است.

۱۵ اوت: امپراتور در رادیو تسلیم ژاپن را اعلام می‌کند.

این زمان‌بندی به روشنی نشان می‌دهد که جلسه شورای عالی بخاطر حمله به هیروشیما نبود. حمله به ناگازاگی هم که بعد از آن صورت گرفت.

در واقع بمباران هیروشیما خیلی برای ژاپنی‌ها شوکه‌کننده نبود. در آن زمان به ۶۸ شهر بزرگ ژاپن حمله هوایی شد که هیروشیما از نظر تلفات در رتبه دوم، از نظر وسعت تخریب در رتبه چهارم و از نظر درصد تخریب شهر در رتبه هفدهم قرار می‌گرفت. یعنی حمله هیروشیما دقیقا مشابه بمباران‌های متعارف بود که با دسته‌های پانصد فروندی بمب‌افکن‌های بی-۲۹ انجام می‌شد.

اگر قرار بود ژاپنی‌ها بخاطر بمباران حاضر به تسلیم شوند باید بعد از بمباران شب دهم مارس توکیو تسلیم می‌شدند که در آن ۱۲۰ هزار نفر کشته شدند. این بمباران هم تلفات بیشتری داشت هم تخریب بسیار بالاتری و هم توکیو پایتخت و مهمترین شهر آن‌ها و محل اقامت رهبران کشور و امپراتور بود. در سه هفته پیش از حمله به هیروشیما به ۲۶ شهر حمله شده بود که درصد تخریب هشت شهر بیش از هیروشیما بود و یکی از شهرها ۹۹.۵ درصد تخریب شده بود.
دلیل تسلیم نشدن ژاپنی‌ها هم این نبود که فکر میکردند شانس پیروزی دارند. کله‌خراب‌ترین نظامیان هم می‌دانستند شکست قطعی است و حتی به مردم هم این موضوع اعلام شده بود که ما شانس پیروزی نداریم و برای شرافت و آبرو می‌جنگیم.

آنها منتظر بودند تا متفقین از درخواست تسلیم بی قید و شرط دست بردارند. چون احتمال می‌دادند مثل اتفاقی که برای آلمان افتاد، امپراتور را به دادگاه ببرند و ژاپن را به چند کشور تقسیم کنند. امپراتور برای آنها خدا محسوب می‌شد و هیچکس حتی صدایش را نشنیده بود. تسلیم کردن امپراتور برای ژاپنی‌ها وحشتناکتر از به صلیب کشیدن عیسی برای مسیحیان بود. مردم هم به قدری از آمریکایی‌ها ترسانده شده بودند که فکر میکردند بعد از تسلیم در بهترین حالت برده خواهند شد و در نتیجه مرگ را به تسلیم ترجیح می‌دادند.

و چرا اینقدر از حمله شوروی ترسیدند؟ چون تمام نیروهای خود را در سواحل جنوبی مستقر کرده بودند. سنگرهای چند لایه که در طول خط ساحلی ساخته شده بود آذوقه و مهمات کافی داشت و بمباران شهرها مشکلی برای آنها ایجاد نمی‌کرد. برآوردهای نظامی هم نشان می‌داد که در چند ماه آینده حمله آمریکا به خاک اصلی ژاپن ممکن نیست. در واقعیت هم حمله آمریکا برای روز اول نوامبر برنامه‌ریزی شده بود.

اما هوکایدو تقریبا بدون دفاع بود و با توجه به اینکه ساخالین چسبیده به هوکایدو است شوروی میتوانست بعد از ۱۰ تا ۱۴ روز به آن حمله کند یعنی قبل از اینکه ژاپنی‌‌ها بتوانند در سواحل هوکایدو سنگرسازی کنند و نیرویی به آنجا منتقل کنند. این کاملا مشخص بود که نمی‌توان با دو ابرقدرت که از دو جهت مخالف حمله می‌کنند جنگید.

علاوه بر این ژاپنی‌ها در آن زمان به این فکر می‌کردند که بتوانند استالین را میانجی کنند. آنها فکر میکردند ممکن است استالین برای جلوگیری از افزایش نفوذ آمریکا حاضر به پادرمیانی شود تا ژاپن با شرایط بهتری تسلیم شود. اما با حمله شوروی این امید هم کاملا از بین رفت.

*************
بر اساس این تحلیل اینکه دلیل تسلیم ژاپن بمب اتمی بوده است در واقع افسانه‌ایست که آمریکایی‌ها و ژاپنی‌ها ساختند تا اهمیت حمله شوروی را کوچک کنند. اما در پایان یک سوال مهم باقی می‌ماند.

دلیل حمله شوروی چه بود؟ چرا شوروی که تا آن زمان هیچ علاقه‌ای به درگیری به ژاپن نداشت ناگهان موضع خود را تغییر دارد؟

بر اساس همین زمان‌بندی باید گفت که تنها عامل حمله شوروی بمب اتمی آمریکا بود. پس بمب اتمی آمریکا با یک واسطه منجر به تسلیم ژاپن شد.


ترجمه:محسن کاظم پور
منبع : پارسینه 18 مرداد ماه سال 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


علاقه و رابطه ی کاسترو با افسران اس.اس آلمان نازی

اسناد محرمانه‌ای که به تازگی در آلمان منتشر شده نشان می‌دهد، فیدل کاسترو دو تن از اعضای حزب نازی آلمان را برای آموزش سربازان شکوبایی در دوران جنگ سرد استخدام کرده بود.

 به نوشته روزنامه دیلی‌تلگراف، سازمان اطلاعات و امنیت آلمان (BND) که سرویس اطلاعات خارجی این کشور است، اسنادی منتشر کرد که نشان می‌دهد فیدل کاسترو، رئیس‌ جمهوری سابق کمونیست کوبا همچنین از دو مرد مرتبط با راستگرایان افراطی آلمانی، اسلحه‌های ساخت بلژیک خریداری کرده است.

این اسناد همچنین نشان می‌دهد، کاسترو برای ممانعت از حمله‌ی آمریکا به کوبا و افزایش قدرت خود در این کشور، تمایل فراوانی برای برقراری ارتباط با نازی‌ها داشته است.

رئیس آژانس اطلاعات و امنیت آلمان اظهار کر د: ارتش انقلابی کوبا واهمه‌ای از برقراری ارتباط با پرسنل مرتبط با نازیسم نداشت و تا زمانی که ارتباط با آنها به اهداف انقلابی کوبا کمک می‌کرد با آنها رابطه وجود داشته است.

روزنامه دی‌ولت آلمان نیز در گزارشی اعلام کرد: دو افسر نازی در جریان بحران موشکی کوبا به هاوانا، پایتخت کوبا دعوت شده بودند و حقوقی ۴ برابر حقوق خود در آلمان دریافت می‌کردند.
اسناد منتشره نشان می‌دهد، فیدل کاسترو با دو قاچاقچی آلمانی مرتبط با نازی‌ها ارتباط داشته و از آنها ۴ هزار اسلحه خریده است.

مقام‌های سرویس اطلاعاتی آلمان می‌گویند، کوبا در آن زمان به دنبال کاهش وابستگی خود به خرید تسلیحات روسی بوده است.

منبع : پارسینه 10 خرداد ماه سال 1393




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مروری بر نظریه‌هایی كه در پی ریشه‌یابی نازیسم هستند ...

از ترس كمونیسم در دامن نازیسم 

واژه «نازی» كه مخفف ناسیونالیزم سوسیالیزم است معمولا برای نشان دادن شكل حكومت آلمان در دوره هیتلر به كار می‌رود. حزب ناسیونال سوسیالیست كارگران آلمان در سال ١٩٢٠ در مونیخ به رهبری هیتلر تاسیس شد. هیتلر در سال ١٩٢٣ پس از كودتایی نافرجام به زندان افتاد و اساس اندیشه نازیسم را در زندان در كتاب نبرد من كه بعدها كتاب مقدس مرام نازی‌ها شد به رشته تحریر در آورد. این عقاید و نظریات سپس توسط سایر ایدئولوگ‌های حزب، نظیر «روزنبرگ» (Rosenberg) تكمیل شد. در ایدئولوژی نازیسم، عقاید سوسیالیستی قدیم آلمان و تحقیر دیگران به خصوص یهودیان با نظامی‌گری پروسی در هم آمیخته شده است. شاید بتوان گفت مهم‌ترین اصلی كه نازیسم به فاشیزم ایتالیایی افزود، تئوری برتری نژاد (racism) است. نازی‌ها معتقد بودند كه ملت آلمان به عنوان نژاد برتر باید بر ملت‌های دیگر جهان حكومت كند. این مطلب را هیتلر «نظم نوین جهانی» می‌خواند. در این ایدئولوژی، پیشوا مظهر عالی قدرت ملی به شمار می‌رود و مستقل از نظارت اراده افراد است. از این منظر است كه می‌توان نازیسم را دشمن لیبرالیسم و آزادی‌های فردی دانست. از دیگر سو نازیسم، قهرمان‌پرستی و ستایش قدرت و جنگ را ترویج می‌كند و روابط جوامع انسانی را تابع قانون تنازع بقا می‌داند. همچنین صلح طولانی را مایه پستی می‌شمارد و ملت را پیكره واحدی به حساب می‌آورد كه با ملت‌ها و اقوام دیگر در تنازع است. با توجه به این سویه نازیسم است كه می‌توان نازیسم را در برابر ماركسیسم و حتی «آنتی‌ماركسیسم» دانست.

آنچه میراث نازیسم هیتلری برای بشر به‌بار آورد جنگی بود كه تقریبا همه كشورهای دنیا را مستقیم و غیرمستقیم درگیر كرد. جنگی كه ٧٠ میلیون انسان را به كشتن داد و داغ ننگی بر پیشانی بشر مدرن قرن بیستمی گذاشت. گستردگی فاجعه و عمق تاثیرگذاری آن باعث شد كه بسیاری از متفكران به این فكر كنند كه هیتلر چگونه توانست توده‌های آلمان را اینچنین در پشت خود بسیج كند؟ نازیسم چگونه سر برآورد؟ چرا جامعه آلمان مستعد‌پذیریش نازیسم بود؟ و هزاران سوال و مساله دیگر. آكادمیسین‌ها، روشنفكران و هنرمندان بسیاری به فراخور نوع رویكرد و پارادایمی كه داشتند به این سوال‌ها جواب دادند و سعی كردن ریشه‌های سر برآوردن نازیسم را تبیین كنند. هرچند با تاسف و در كمال حیرت باید گفت عده‌ای هم هنوز با چشم بستن به روی تمام شرهای برآمده از نازیسم، از هیتلر و این جریان دفاع می‌كنند. به هر حال همان طور كه گفته شد پدیده نازیسم را به شیوه‌های گوناگونی تحلیل كرده‌اند كه رویكردهای روانشناختی، روانشناسی سیاسی، جامعه‌شناسی، تاریخی و نظریه‌های سیاسی از عمده‌ترین‌های آن هستند. در ادامه به طور مختصر به چند نمونه از این تلاش‌ها برای تبیین نازیسم اشاره می‌كنیم.

 

آلمان تحقیر شده

در یك نظر، نازیسم در واقع جنبشی بود برای تجدید عظمت آلمان و از میان بردن نتایج شكست آن در جنگ جهانی اول. طبق قرارداد ورسای دولت آلمان باید به دولت‌های پیروز در جنگ اول جهانی خراج سنگینی بپردازد. ملی‌گرایان مرتجع و توسعه‌طلب از این قرارداد تحت عنوان «قرارداد ننگ» و «ننگ ملی» یاد می‌كردند. همزمان با این امر، مساله تغییر شكل سیاسی از سلطنتی به جمهوری در میان بود. در بدو حیات این جمهوری جوان كه به مناسبت تصویب نخستین قانون اساسی جمهوری آلمان به سرپرستی «هوگو پروتیس» (h. prutiz) در شهر وایمار به آن لقب جمهوری وایمار دادند، جبهه جمهوریخواهان به سوسیالیست‌ها و سوسیال دموكرات‌ها تجزیه شد. قانون اساسی جدید با شرایط ساده اجازه تشكیل احزاب سیاسی را می‌داد. این قانون اساسی از خصلت دموكراتیك پارلمانی اصیلی برخوردار بود.

اقتصاد آلمان كه مجبور بود خود را از حالت جنگی به اقتصاد در شرایط صلح برگرداند، با پرداخت عظیم خراج جنگی، بی‌ثباتی وضع سیاسی، جبهه‌های سیاسی گوناگون و كشمكش بین احزاب، شدت تجمع و انحصار سرمایه و در كل بسیاری از دیگر از مسائل اجتماعی در وضع نابسامانی قرار داشت و درنتیجه جامعه آلمان به طور عینی كارایی خود را از دست داده بود. این وضع در نظر سرمایه‌داران به معنای تهدید انقلاب كارگری بود. تحت این شرایط، موضوع پیشگیری اجتماعی برای آنها مساله روز شد. به طور كلی می‌توان گفت كه جامعه آلمانی در زمان جمهوری وایمار در مبارزه ایدئولوژیكی عمیقی فرو رفته بود. ظواهر امر نشان می‌دهد كه در جمهوری وایمار مبارزات ایدئولوژیكی اصل و بنیاد تغییر و تحول در فرآیند اجتماعی را تشكیل می‌داد در نتیجه، بخش تبلیغات نازیسم به عنوان محرك اجتماعی، رشد و نمو فراوانی كرد. هیتلر در برنامه «تغییرناپذیر» ٢٥ ماده‌ای حزب ناسیونال سوسیالیست كه در سال ١٩٢٠ منتشر شد، سعی كرد با پیروی از عقاید سوسیالیستی، توجه مردم، خصوصا طبقه متوسط را به خود جلب كند. از این رو اعلام كرد كه پس از رسیدن به قدرت درآمدهایی را كه از كار حاصل نمی‌شوند از بین خواهد برد، از كسبه و پیشه‌وران مستقل حمایت كرده و آنان را در تشكیل فروشگاه‌های زنجیره‌ای تقویت خواهد كرد ولی حزب نازی پس از رسیدن به قدرت كوشش‌های فراوانی در جهت بسط و توسعه سرمایه‌داری آلمان به عمل آورد. به طور خلاصه می‌توان گفت هیتلر در آلمان از بحران اقتصادی سال‌های ١٩٢٣- ١٩٢١ نتوانست آن طور كه می‌خواست بهره‌برداری كند ولی از بحران معروف اكتبر ١٩٢٩ از روند فقیر‌تر شدن خرده ‌بورژوازی آلمان به تنگ آمدن قشرهای فقیر توانست طرفداران بسیاری به دست آورد، به طوری كه تعداد كرسی‌های حزب ناسیونال سوسیالیست در پارلمان از ١٢ كرسی به ١٠٧ كرسی افزایش یافت و این پیروزی در حقیقت شروع به قدرت رسیدن هیتلر بود.

 

نظریه‌ای مبتنی بر نفرت نژادی

نازیسم نظریه‌ای است مبتنی بر نفرت نژادی و سرچشمه آن نفی و انكار مفهوم بشریت است. نازیسم بشارت‌دهنده این امید بود كه جهانی یكدست و یكسان و پالوده از گوناگونی‌ها و تناقضات برخاسته از آن ایجاد خواهند كرد. این دید و افق فكری كه در نازیسم وجود داشت، در جهان‌بینی مدرنیته رو به پایان نیز وجود دارد؛ مدرنیته‌ای كه شاخصه‌های آن عبارتند از تجهیز تام و تمام انسان‌ها و چیزها، سیطره خرد ابزاری، خواست استقرار جامعه‌ای جهانی كه كاملا شفاف باشد، سرسپردگی و انقیاد انسان‌های ازهم‌گسیخته در برابر قدرت‌هایی كه نه توان كنترل آنها را دارند و نه حتی امكان انتخاب‌شان را.

همان سان كه نظام شوروی به نام «فاشیسم‌ستیزی» با توانمندی به بسیج توده‌ها اقدام كرد، نازی‌ها نیز با نام ستیز با كمونیسم چنین كردند. نازی‌ها رژیم‌های دموكراسی لیبرال را رژیم‌های ناتوان تلقی و آنها را بستری مناسب برای قدرت‌یابی كمونیسم تصور می‌كردند. از آن سو هم نظام شوروی دموكراسی‌های لیبرال را جاده صاف كن «فاشیسم» تلقی می‌كرد و از همین منظر آنها را به باد انتقاد می‌گرفت. نازیسم كه ضد‌كمونیسم بود می‌كوشید از كمونیسم‌ستیزی بهره‌برداری كند یعنی اینكه كه با پیش كشیدن یك دشمن مشترك موجودیت خود را مشروع و بر حق نشان دهد. این شیوه استفاده از ضدیت با كمونیسم تا حدودی برای فاشیسم هیتلری كار آمد بود. همان‌گونه كه «جورج اورول» ابراز داشته است در سال‌های دهه ١٩٣٠ شمار فراوانی از انسان‌ها به دلیل هراس از كمونیسم به نازیسم روی آوردند و بسیاری نیز از بیزاری و بیم از نازیسم دنباله‌رو و هوادار كمونیسم شدند. ترس از كمونیسم بسیاری از آدمیان را به سمت و سوی پشتیبانی از هیتلر و «جهاد ضد بلشویكی» او كشاند.

 

ریشه‌های روانشناختی نازیسم با استمداد از «فروم»

همواره این سوال ذهن بسیاری از متفكران و اندیشمندان علم سیاست را به خود جلب كرده كه چرا برخی كشورها مستعد پذیرش و حاكمیت حكومت‌های توتالیتر هستند؟ یكی از رویكردهایی كه به این پرسش پاسخ می‌دهد‌ روانشناسی سیاسی است. محققان حوزه روانشناسی سیاسی معتقدند نقش سنت‌های گسترده‌ اجتماعی در شكل‌گیری گرایشات توتالیتاریانیستی بسیار مهم است. برای مثال در كشورهایی نظیر آلمان و ژاپن در قرون متمادی سنت‌های آمرانه به عنوان سنت‌های غالب به حیات خود ادامه می‌دادند. درواقع فرهنگ چنین كشورهایی مستعد پرورش حكومت‌های توتالیتر و فاشیسم است.

در كشورهایی كه فاشیسم و نازیسم پدید آمده و استقرار یافته‌اند اغلب مردمان اطاعت و انقیاد را بر مسوولیت و تصمیم‌گیری فردی ترجیح می‌دهند و همچون یك كودك كه امنیت خود را در وابستگی به والدین خود می‌بیند متكی و وابسته به حاكمیت هستند. بدیهی است در چنین حكومت‌هایی برآورده كردن نیاز به امنیت مستلزم نفی فردیت شهروندان و جلوگیری از ابراز عقیده و آزادی بیان است. به‌وجود آمدن چنین فضایی موجب شكل‌گیری نوعی نفرت و خصومت نسبت به طبقه‌ حاكم می‌شود. نظام‌های توتالیتر برای گریز از چنین خصومت نهفته‌ای تلاش می‌كنند جهت این خصومت را به سوی دشمنان واقعی یا خیالی تغییر دهند. نمونه بارز چنین حركتی را می‌توان در حكومت هیتلر نسبت به یهودیان و قتل عام آنها مشاهده كرد. اریش فروم در كتاب گریز از آزادی، عوامل روی آوردن مردم آلمان به هیتلر و نازیسم را در دو عنصر می‌داند. یكی تسلیم و خستگی درونی و دیگری اینكه حكومت آلمان با هیتلر و حزب وی معنای واحد یافته بود. ایدئولوژی نازی، روح اطاعت كوركورانه از پیشوا، كینه در برابر اقلیت‌های نژادی و سیاسی، آرزوی فتح و استیلا، تجلیل و تمجید قوم آلمان را برای مردم حقیر شده آن زمان این كشور به‌همراه داشت. خوی اجتماعی قدرتگرا ی طبقه متوسط و پایین آلمان حامی و ستایشگر نازیسم بود و ویژگی بارز آن قحط‌زدگی بود. فرافكنی طبقه متوسط در احوال شخصی هیتلر تجلی می‌یافت. خدا، سرنوشت، تاریخ، طبیعت است. مبانی دووجهی خوی قدرت‌گرا یعنی اشتیاق بر استیلا بر دیگران و گردن‌ نهادن بر قدرت‌های قاهر بیرونی خوی نازی‌ها بود كه توسط هیتلر به بهترین شكل نمایان می‌شد. طبقه متوسط پایین از این ایدئولوژی سیراب می‌شد.

 

من فقط به فرمان‌ها عمل كردم

یكی دیگر از تفسیرهای معروف و جریان‌ساز از سر بر آوردن نازیسم توسط هاناآرنت فیلسوف شهیر آلمانی شكل گرفت. آرنت كه در خاستگاه‌های توتالیتریزم توجه خود را به فرآیندهای تاریخی و فكری متمركز كرده بود و سال‌های بعد، بخش واپسینی درباره نقش حس انزوا و تنهایی درونی فرد در حل شدن او در طرح توتالیتر نوشت، در سال ۱۹۶۱مصادف با محاكمه آدولف آیشمن در اورشلیم، تمركز خود را به شخصیت فردی داد. به این ترتیب، او به بررسی شخصیت «آیشمن»، یعنی آن فرد مشخصی پرداخت كه ماشین كشتار همگانی هیتلر بود. آرنت با پشتوانه كارهای عظیم خود و نیز دیگر مطالعات مكتب فرانكفورت، به عنوان خبرنگار نیویوركر در دادگاه آیشمن (عامل تصفیه نژادی میلیون‌ها انسان در كامیون‌ها و اتاق‌های گاز و كوره‌های آدمسوزی) شركت كرد. او حاصل این مشاهده را در اثری به نام آیشمن در اورشلیم: گزارشی پیرامون ابتذال شر در همان سال منتشر كرد.

هانا آرنت با مشاهده آیشمن در دادگاه و مطالعه زندگی و گزارش‌های مربوط، این نظر را به میان آورد كه شر متراكم حاصل از عمل آیشمن به عنوان قاتل میلیون‌ها انسان، نه پدیده‌ای هیبتناك، كه پدیده‌ای مبتذل است. آیشمن با ضریب هوشی متوسط و صفات بسیار معمولی، تنها به این دلیل مجری سهمگین‌ترین جنایت تاریخ بشر شد كه هیچگاه از آغاز كار به دستورها و احكام مافوق‌های خود دو بار نیندیشید. داوری فردی او در فاصله میان صدور و اجرای حكم غایب بود. او حافظه‌ای روشن درباره تك‌تك مراحل ترقی شغلی خود داشت ولی آنچه در اردوگاه‌های مرگ زیر فرمان او می‌گذشت را به یاد نمی‌آورد؛ موجودی بی‌هیچ حس همدردی با همنوع كه تنها بخشنامه‌ها برای او حقیقت داشتند نه میلیون‌ها انسان دود شده در كوره‌ها. آرنت در شرح مقوله ابتذال شر، به خصلت سطحی بودن شر می‌پردازد: شر در سطح گسترده می‌شود، از این رو به سرعت خود را تكثیر می‌كند. حركات توده‌وار و كوری كه نازی‌ها به راه انداختند، این خصلت را داشت. حكومت‌های توتالیتر از همین ویژگی شر سود می‌برند و به قول آرنت به دستگاه‌های تكثیر «آیشمن‌های كوچك» تبدیل می‌شوند.

آرنت در نقد تفكر مدرن بر آن بود كه جامعه مدرن در زدودن سنت‌های رفتاری، فكری و ایمانی گذشته چنان افراط كرد كه اخلاق و نوع‌دوستی، معنای سابق خود را از دست دادند، ولی معنای جدیدی در اذهان عمومی جا نیفتاد. در نتیجه، هویت انسانی فرد كه با مناسبات او با دیگری انسانی و طبیعت همچون دیگری تعریف می‌شود، دچار سرگشتگی شد. نظریه آرنت درباره شخصیت آیشمن، به دنبال خود، آزمایش‌ها و تحقیقات روانشناسی مفصلی را در دهه‌های آخر قرن دامن زد. از آن جمله می‌توان به آزمایش مشهور به میلگرام (Milgram) و یك دهه بعد، آزمایش معروف به زندان استانفورد (Stanford Prison) زندان ساختگی توسط گروه تحقیق اشاره كرد. هدف این آزمایش‌ها بررسی ریشه‌های پاسخ «من فقط به فرمان‌ها عمل كردم» از سوی افرادی است كه مرتكب قساوت‌های هولناك می‌شوند. این آزمایش‌ها روی افراد گوناگون انجام شد و نشان داد افراد معمولی در جامعه مدرن تا چه حد از داوری مستقل فردی تهی شده و ممكن است فجیع‌ترین دستورها را فقط چون از سوی اقتدار می‌آیند، اجرا كنند. هانا آرنت در دهه آخر زندگی خود نوشته‌ای به نام مسوولیت فردی در شرایط دیكتاتوری به جا گذاشت كه پس از درگذشت او همراه با نوشته‌های منتشرنشده دیگر در مجموعه‌ای به نام مسوولیت و داوری به چاپ رسید. در این نوشته، آرنت به فرد و مسوولیت اخلاقی او در شرایط دیكتاتوری پرداخت.

منبع : روزنامه اعتماد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


محاکمه جنجالی نئونازی های یونان


همزمان با تجمع فعالان ضد فاشیست در یونان محاکمه رهبران سومین حزب بزرگ این کشور به اتهام تشکیل و هدایت سازمان جنایی و قتل در میان تدابیر امنیتی شدید آغاز شد. 

نیکولاس میکالولیاکوس رهبر حزب "سپیده طلایی" و 12 عضو دیگر پارلمان یونان از جمله 69 نفری هستند که روز دوشنبه در برابر دادگاه حاضر شدند. میکالولیاکوس و تعدادی از اعضای حزب سپیده طلایی در ماه سپتامبر 2013 در پی کشته شدن پاولوس فیساس یک فعال ضد فاشیسم توسط یکی از طرفداران این حزب، بازداشت شدند.

رهبران سپیده طلایی، هرگونه دخالت در قتل فیساس را رد می کنند اما در صورت اثبات اتهامات وارده با مجازات 10 سال زندان مواجه خواهند شد. این محاکمه احتمالا بیش از یک سال به طول می انجامد و یکی از جنجالی ترین محاکمه های دهه اخیر در یونان است، زیرا تمامی متهمان آن عضو سومین حزب بزرگ در پارلمان این کشور هستند.

سپیده طلایی که در اواسط دهه 1980 به شکل یک سازمان نئونازی تشکیل شد، در بحبوحه بحران مالی سال 2009 در قالب یک حزب به فعالیت های خود ادامه داد. در انتخابات پارلمانی 2009 ، سپیده طلایی تنها توانست 29 صدم آرای رای دهندگان را به دست آورد اما با گذشت زمان و درحالی که سیاست های ریاضتی به نارضایتی های عمومی در یونان افزود، محبوبیت این حزب نیز افزایش یافت.

در انتخابات سال 2012 ، سپیده طلایی توانست 18 کرسی پارلمان یونان را از آن خود کند. در انتخابات سه ماه پیش نیز علیرغم زندانی بودن رهبران سپیده طلایی، 6 ممیز 28 درصد از رای دهندگان یونانی به این حزب رای دادند. حقیقت آن است که حزب سپیده طلایی تنها جریان افراطی در یونان نیست که در سایه بحران اقتصادی در این کشور قدرت گرفته است.

این بحران و سیاست های سختگیرانه اقتصادی که ، برای خروج از آن اتخاذ شده رای دهندگان یونانی را به سمت جناح های افراطی در دو سوی طیف چپ و راست در این کشور کشانده است. به همین دلیل در انتخابات پارلمانی اخیر یونان، حزب چپ افراطی سیریزا توانست سوار بر موج این نارضایتی ها احزاب اصلی یونان را پشت سر بگذارد و به عنوان بزرگترین حزب پارلمان دولت تشکیل دهد.

نکنه نگران کننده این است که این احزاب گرچه بر لزوم توقف سیاست های ریاضتی تاکید می کنند یا مانند سپیده طلایی، مواضع مهاجرستیزانه دارند اما هیچ یک جایگزینی جدی برای برون رفت از بحران مالی کنونی در یونان ندارند.

ناکامی در برون رفت از این بحران، همزمان با افزایش فشارها از سوی طلبکاران بین المللی یونان در عمل می تواند به قدرت گرفتن هرچه بیشتر گروه های افراطی در یونان کمک کند. از اینرو در حالی که زندانی بودن رهبران این حزب نئونازی نتوانست از راهیابی این حزب به پارلمان یونان جلوگیری کند نمی توان امیدوار بود محاکمه رهبران آن نیز به مقابله با روند رو به افزایش نژادپرستی در یونان کمک کند.


منبع : خبر و تفسیر - برون مرزی - صدا و سیما

31 فروردین سال 1389

نویسنده : آزاده طاهری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4