تبلیغات
نازی آرشیوز NaziArchives - هایدگر و نازیسم
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نازی آرشیوز NaziArchives
وبلاگ اطلاع رسانی تارنمای نازی آرشیوز | مرجع تخصصی نازیسم ، رایش سوم و جنگ جهانی دوم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 23 مهر 1394 :: نویسنده : نازی آرشیوز NaziArchives
مارتین هایدگر فیلسوف بزرگ معاصر به علت وسعت تفكر و اقداماتش همیشه در بوتهء نقد بسیاری از متفكران و صاحب‌نظران قرار گرفته است. بعضی اصالت اصلی را به تفكرش داده‌اند و برخی اقداماتش در جهت حمایت از هیتلر و نازیسم را سرلوحهء كار خود قرار داده‌اند اما همهء مساله این هست و این نیست.

چه بسا بسیاری، هم به تفكرش با دید احترام نگریسته‌اند و نقد كرده‌اند و هم اعمال و اقداماتش را فراموش نكرده‌اند. دستهء سوم شاید بسیار منصفانه‌تر باشد. كارل یاسپرس و میگل دبستگی در حق هایدگر گفته‌اند كه عمل و نظر متفكر را نمی‌توان جدا از هم دانست و چه بسا باید ریشه‌های اعمال هایدگر را در افكار و تفكر او جست‌وجو كرد.سیاوش جمادی مترجم كتاب هایدگر و سیاست نوشته میگل دبستگی،در گفت‌وگوی حاضر به تشریح این موضوع می‌پردازد.
- برای ورود به بحث مایلم كه نظر شما را پیرامون مؤلفه‌های بارز فضای سیاسی جامعهء آلمان در دههء 30 با روی كارآمدن رایش سوم و رشد سریع فاشیسم هیتلری بدانم. درست همان دوره‌ای كه مارتین هایدگر پس از انتشار اثر سترگ خود «هستی و زمان» به عنوان چهره‌ای شناخته شده در دنیای اندیشه مطرح و پس از مدتی به ریاست دانشگاه فرایبورگ منصوب شد.
. در فاصلهء سال‌های 1919 تا سال 1933 كه مصادف با به قدرت رسیدن حزب نازی است، آلمان و ملت آلمان درگیر مسایل بسیار وخیمی هستند. جنگ جهانی اول و عهدنامهء ورسای فشار مالی زیادی را بر ملت آلمان آورده است. تعداد بیكاران در آلمان افزایش یافته و آشفتگی و تضاد عقاید و جنگ احزاب به حدی رسیده است كه بسیاری از جوان‌ها ناامید شده‌اند و اوضاع برای پذیرش یك دیكتاتور مساعد است. جمهوری وایمار شعارها و وعده‌هایی به ملت آلمان داده بود كه آن‌ها را عملی نكرد. سال 1933 حزب ناسیونال سوسیالیسم كه معروف به حزب نازیسم است به رهبری آدولف هیتلر قدرت را به دست می‌گیرد. این حزب سه دوره در انتخابات طبق گزارشی كه ردریگرز زافرانسكی در كتاب «حكیمی از آلمان» داده شركت می‌كند و در دو دوره شكست می‌خورد و در دورهء سوم به طریق بسیار ناجوانمردانه‌ای قدرت را به دست می‌گیرد. در واقع حزب ناسیونال سوسیالیسم در شرایطی كه رقیب چندان قابل توجهی ندارد به قدرت می‌رسد. در شرایطی كه احزاب دیگر، كمونیست‌ها و دموكرات‌ها، سركوب شده‌اند.
در وهلهء اول هیتلر با قدرت بیان مشهورش در وعده‌هایی كه به ملت آلمان می‌دهد صحبتی از جنگ، ویرانی و نژادپرستی نمی‌كند. حتی مدارك و اسنادی وجود دارد از صلح دوستی هیتلر و خطابه‌هایی كه وی در باب صلح دوستی ایراد كرده است. زافرانسكی در فصلی از كتابش از این خطابه‌ها یاد كرده است. اما در آن شرایط از متفكران آلمان انتظار می‌رفت كه نسبت به روشن كردن مردم و گشایش راه سیاسی درست بكوشند. آدولف هیتلر از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد و در واقع در چنین شرایطی است كه از روشنفكران هر جامعه‌ای انتظار می‌رود راهنما و راهگشای ملت باشند. بسیاری از روشنفكران به ماهیت پلید و ضدانسانی رژیـم هیتلری و حزب ناسیونال سوسیالیسم پی برده بودند و این واقعیت برایشان روشن بود و چه بسا كه از اعتراض هم سرباز نزدند. هیتلر ماهیت خودش را با كودتای آب‌جوفروشان به مردم نشان داده بود. هیتلر قبل از روی كارآمدنش دسته‌ای را به راه انداخته بود موسوم به پیراهن قـهوه‌ای كه برخوردشان به‌خصوص با كمونیست‌ها و سوسیال‌دموكرات‌ها روشی مبتنی بر زور، چماق و خفقان بود. آن‌ها به صورت دسته‌ای به تفتیش منازل و به ضرب و جرح افراد می‌پرداختند و در خیابان‌ها وحشیانه به اعضا و میتینگ‌های كمونیست‌ها و سوسیال دموكرات‌ها حمله می‌كردند. به طور خلاصه حزب ناسیونال سوسیالیسم در سال 1933 قدرت را به دست گرفت اما در شرایطی كه مردم از احزابی كه ادعای دموكراسی داشتند ناامید و بسیاری از احزاب و گروه‌ها سركوب شده بودند، هیلتر پس از دستیابی به قدرت تصمیم داشت عظمت و شوكت آلمان تحقیر شده را به آن بازگرداند.
اما این‌كه چگونه فردی بی‌فرهنگ، فردی كه خودش بویی از تفكر و آزادی نبرده می‌تواند به ملتی عظمت و شوكت دهد و این‌كه شوكت و عظمت چگونه می‌تواند بدون آزادی و احترام به آرا و افكار تمامی آحاد ملت میسر شود، سؤالی بوده كه اگر در آن دوره هم مطرح می‌شد در میان سر و صداها و بوق و كرناهای تبلیغات هیتلری محو و نابود می‌شد. اما دیری نگذشت كه هیتلر دیكتاتور مطلق آلمان شد. مجلس را منحل كرد و اگر اشتباه نكرده باشم در سال 1934 بود كه اولین اردوگاه‌های معروف به اردوگاه‌های كار اجباری درست شدند. این اردوگاه‌ها مخصوص توقیف‌های دسته‌جمعی بود و كمونیست‌ها در این اردوگاه‌ها به سر می‌بردند.
- حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمانی یا همان جنبش كارگری نازی به عنوان یك حزب مطرح و صاحب قدرت در صحنهء سیاسی آلمان دارای چه مانیفستی بود و آیا می‌توانیم هایدگر را نه تنها به عنوان یك عضو بلكه در دوره‌ای به عنوان یكی از نخبگان این حزب بدانیم؟
. ببینید وقتی شما صحبت از مؤلفه‌های یك حزب می‌كنید آدمی را با این مساله مواجه می‌كنید كه مرام‌نامهء یك حزب تا چه حد مبتنی بر یك تفكر و فلسفه و همچنین سیستمی ساخته، پرداخته و پخته شده است. بدون شك در هر جای دنیا وقتی كه یك انقلاب ماركسیستی محقق شد ما می‌توانیم مدعی شویم كه این انقلاب مبتنی بر یك فلسفهء نظری بسیار پخته بود با همهء نقطه‌ضعف‌ها و معایبش. یعنی ریشهء ماركسیسم محصول یك سری شعارهای توخالی و پوپولیستی نبود. ماركسیسم از دل فلسفه‌ای بیرون آمد كه توسط فردی به نام كارل ماركس بنیان گذاشته شد. زندگی خود ماركس همچون یك افسانه است. ایمان و اعتقادش، سـرگـردانی‌هایش، تبعیدش، فقرش، رنج‌هایی كه برای نوشتن كتاب عظیم كاپیتال متحمل شد، همه و همه باعث شگفتی و تعمق است. اما متاسفانه حزب ناسیونال سوسیالیسم بر مبنای فلسفه‌ای پخته و سیستماتیك بنا نشده است. نقطهء اتكای هیتلر در وهلهء اول بر افكار عمومی و عام‌گرایی بود. هیتلر از همان جوانی از یهودی‌ها نفرت و عقده‌های شخصی خاصی نسبت به این قوم داشت. هیتلر در جوانی‌اش می‌خواست نقاش بشود ولی موفق نشد بعد به هر كاری كه دست زد باز هم موفق نشد و معمولائ جنگ‌طلبی همانطور كه فرانتس كـافكـا در گفـت‌وگـوی معـروفش با گوستاویانوش گفته ناشی از فقدان خلاقیت اسـت. در جامعه‌ای كه تفكر نیست، خلاقیت نیست پس یك حزب برای بقا و تداوم حیاتش صرفائ نیاز به جنگ دارد. نیاز به دشمن دارد و از طریق تجاوز و حمله كسب موقعیت می‌كند. چنین حزبی جنگ‌هایش، مواضعش و عقایدش به هیچ وجه مبتنی بر فلسفه‌ای آزادانه نیست و به طور موثق طرح‌ریزی نشده است. البته چنان‌كه هانریش شایرر در كتابش می‌گوید: «ریشه‌های نازیسم آلمانی را در فلسفهء هگل، نیچه و ایده‌آلیسم آلمانی و فلسفه‌های حیات جست‌وجو كرده‌اند اما آن صراحتی را كه شما در ماركسیسم می‌بینید یعنی فلسفه‌ای كه بنا نهاده شود و از آن فلسفه بلافاصله و بلاواسطه دستور‌العمل صادر شود در نازیسم آلمانی وجود ندارد. دربارهء قسمت دوم سؤال شما باید بگویم كه مارتین هایدگر را نمی‌توان به عنوان یك لیدر در حزب نازی به حساب آورد. ماجرای سیاسی مارتین هایدگر ماجرای بسیار دردناكی است. بنده به شخصه نمی‌دانم در زندگی‌ام تكلیفم را با این فیلسوف چگونه مشخص كنم. اگر از مواضع سیاسی و عمل هایدگر بگذریم و در خیالمان فرض كنیم كه این آدم آن اعمال ننگین را به‌خصوص در 11 ماه ریاست دانشگاه فرایبورگ در سال 1933 انجام نداده بود، با یك متفكر بسیار عمیق و بزرگ مواجه هستیم. هایدگر سؤالات بسیار عمیق، جذاب و تكان‌دهنده در عالم فلسفه مطرح می‌كند. فلسفهء وی دارای این خصوصیت است كه شما در وهلهء اول یا از آن روی‌گردان می‌شوید و یا اگر مجذوب آن شوید به راحتی قدرت جدایی و دل كندن از این تفكر را ندارید. آثـار فلسفـی وی به خصوص از نظر هستی‌شناسی و به خصوص «هستی و زمان» یك شاهكار به تمام معنا در فلسفه است و از نظر انسجام، طرح و تحلیل مطالب هایدگر را در مقام یكی از بزرگترین فلاسفه در قرن بیستم قرار می‌دهد. اما چنین آدمی در سال 1933 و در اوج قدرت نازی ریاست دانشگاه فرایبورگ را در شرایطی خاص قبول می‌كند. در این مورد صحبت‌های موافق و مخالف بسیار شده است و ما چیزی كه بتوانیم بر این صحبت‌ها اضافه كنیم نداریم. شما می‌توانید به زندگی‌نامه هایدگر اثر هوگو ات و هایدگر و نازیسم اثر ویكتور فاریاس مراجعه كنید و یا كتاب‌هایی كه توسط شاگردان تراز اول وی نوشته شده است از جمله هاینریش پتست و ایمانوئل لویناس، این‌ها همه مخالفت شدید خودشان با موضع هایدگر را اعلام كرد‌ه‌اند. این‌كه ما بیاییم موضع و تفكر سیاسی هایدگر را جدای از هم بدانیم یا این‌كه اقدام به انكار آن كنیم عملی بسیار مذبوحانه است كه متاسفانه در كشور ما رواج دارد. شاگردان وی در سر كلاس‌های هولدرلین از این‌كه ناگهان هایدگر درس را قطع می‌كند و شـروع به گفتن از سیاست می‌كند شگفت‌زده می‌شوند.
موضع‌گیری و قبول ریاست دانشگاه برای هایدگر عواقبی در پی داشت. نپذیرفتن رساله‌های دانشجویان یهودی، سكوت در برابر مراسم كتاب‌سوزان كه مقابل در اصلی دانشگاه فرایبورگ صورت گرفت، قطع ارتباط با ادموند هوسرل و كارل یاسپرس به خاطر اینكه هوسرل تبار یهودی و یاسپرس همسر یهودی داشت. بعضی از این مسایل حقیقی است و ویكتور فاریاس آن‌ها را در كتاب خود جمع‌آوری كرده و برخی دیگر شایعه است و مداركی در باب آن‌ها نیست از جمله مسالهء هایدگر و هوسرل. این‌كه آیا هایدگر از ورود هوسرل استاد وی كسی كه كتاب «هستی و زمان» را به او تقدیم كرده به دانشگاه جلوگیری می‌كند یا نه. تا آن‌جا كه من می‌دانم ویكتور فاریاس در این مورد مدرك كتبی ارایه نداده است. اما گلایه‌ها و نامه‌های هوسرل كاشف از آن است كه چنین واقعه‌ای رخ داده است. در نامه‌هایی كه هایدگر به مقامات نازی در این زمان می‌نویسد سعی می‌كند مخالفت خود را با بازگشت یهودیان به جامعه و قدرت ابراز كند. حال این از سر اعتقاد بوده و یا جلب توجه، قابل تعمق است. ما در 11 ماه ریاست دانشگاهی هایدگر چیزی جز ننگ و اعمالی كه برای دنیای فلسفه شرم‌آور است نمی‌بینیم. خود هایدگر در مصاحبهء معروفش با اشپیگل در صدد توجیه قضیه برآمده است. اما در این‌جا مساله‌ای را مطرح می‌كنم و آن این‌كه در جهان فلسفه جایی برای مرید و مراد‌بازی نیست. مساله این نیست كه آیا هایدگر مراسم كتابسوزان مقابل در دانشگاه را تایید كرده است یا نه. مساله آن است كه حتی برای یك دقیقه حاضر شده است ریاست دانشگاهی را قبول كند كه جلوی در آن مراسم كتابسوزان انجام می‌شود. ماهیت رژیم هیتلر اگر بر مردم عادی پنهان بود اما برای فیلسوفی چون هایدگر نباید پنهان باشد. این‌كه لیدر یك حزب بود یا نه قطعائ نبود اما ادای لیدرهای سیاسی را درمی‌آورد و كمپی نمایشی در دانشگاه ساخته بود و خودش نقش لیدر را بازی می‌كرد و دانشجویانی را با لباس خاص حزب نازی هدایت و اداره می‌كرد. اما ارتباط دادن فلسفهء هایدگر كه اصل و اساسش هستی‌شناسی است با جریانی موسوم به نازیسم و ناسیونال سوسیالیسم ارتباطی است كه به آسانی مقدور و ممكن نیست و ما را به گمراهی سوق می‌دهد.
- چه تفاوتی میان حزب فاشیستی ناسیونال سوسیالیست آلمانی یا همان جنبش كارگری نازی با سایر حكومت‌های فاشیستی مثلائ فاشیست موسولینی در ایتالیا وجود داشت، آیا می‌توانیم فاشیست آلمانی را به عنوان مادر تفكرات سیاسی، اجتماعی فاشیستی در اروپای مدرن معاصر بدانیم.
. سیاست به معنای مقدس كلمه آنچه كه افلاطون مورد توجه داشت، یعنی كمال مطلوبی كه شهروندان و حاكمان از حقوق حقی خود برخوردار باشند، با ظهور هرگونه حكومت فاشیستی به پایان می‌رود.
اما این‌كه تفاوت‌ها در كجا است، طبعائ در فاشیسم ایتالیا تاكید بیشتر بر ناسیونالیسم است- متكی بر كلیسای كاتولیك است. اما در فاشیسم هیتلری، نژادگرایی بسیار شدید و عمیق است و فریب و بازیچه قرار دادن دین را ما شاهد هستیم، چیزی كه ما در هیچ كدام از حكومت‌های فاشیستی این دوره نمی‌بینیم.
به علاوه حزب نازی آلمان ادعاهای زیادی مبنی بر برتری نژاد ژرمن و آلمان و به طور كلی نژاد آریا دارد و همان‌طور كه می‌دانید حاصلش فجایع هولناكی بود كه در جنگ جهانی دوم رخ داد. ما نمی‌دانیم كه حزب فاشیسم ایتالیا چنین قابلیت‌هایی را داشت یا نه، اما پروندهء حكومت فاشیسم آلمان آنچنان پردامنه است كه قابل مقایسه با هیچ كدام از حكومتی‌های فاشیستی به وجود آمده در اروپا نیست. حال آن‌كه این حكومت ما در حكومت‌های فاشیستی در اروپای مدرن و معاصر است یا نه; می‌توان گفت بله ولی در كلیت تاریخ بنده نمی‌توانم چنین نظری بدهم. ریشهء تمامیت‌خواهی یا فاشیسم بسیار عمیق تر از آن است كه ما بخواهیم حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان را مادر و سرچشمه آن بدانیم. در اروپا در زمان‌های مختلف شاهد وجود فاشیسم در قالب‌های دیگری بوده‌ایم مثلائ انگزیسیون كلیسا در دورهء قرون وسطی در دوران حكومت‌های پادشاهی و حكومت‌های ملوك‌الطوایفی كه به خصوص در آلمان وجود داشته است. شما از زمان یونان باستان و زمان اسـپـارتـاكـوس مـی‌تـوانیـد ریشه‌های تمامت‌خواهی را ببینید. در آپولوژی سقراط شما می‌توانید نزاع بین فاشیسم و دموكراسی را ببینید. این مساله شاید چیزی است كه به سرشت دوگانه بشر بازمی‌گردد. این‌كه یك انسان تا چه حد بر اساس من وجودی خودش زندگی می‌كند و تا چه حد می‌تواند از من خودش بگذرد.
- اگر بشود وجوهات تفكر هایدگر را به دو دورهء قبل و بعد از جنگ تقسیم كنیم آیا به نظر شما می‌توانیم تفاوتی در میان آثار او پیدا كنیم یا خیر.
. به عقیدهء من اگر ارتباطی بین تفكر هایدگر و نازیسم وجود داشته باشد، شامل تمام دورهء فكری هایدگر می‌شود. اگر هم نباشد شامل هیچ‌یك از دوره‌های تفكر هایدگر نمی‌شود. اگر عمل سیاسی هایدگر نبود به دشواری می‌توانستیم آن‌طور كه تئودور آدورنو در كتاب معروفش با عنوان اصطلاح اصالت مطرح كرده، تفكر هایدگر را تفكری فاشیستی بدانیم. برعكس حتی از منظری می‌توانیم تفكر هایدگر را تفكر آزادی بدانیم. این تفكر با همهء تـحولاتی كه پیدا كرده دارای یك رشتهء وحدت‌بخش است كه از آغاز تا پایان بر آن حاكم است و آن جست‌وجوی معنا و رهیافت در هستی است. هایدگر در باب تفكر بسیار منتظم به روش و اصول است. روش هایدگر روش پدیدارشناسی خاصی است كه به آن پدیدارشناسی هرمنوتیك می‌گویند. وی همان‌طور كه در فصول آغازین هستی و زمان ذكر كرده این روش را مدیون كلاس‌های درس ادموند هوسرل می‌داند. ما انتظار داریم در سال 1945 طبق گفته شما با یك چرخش در تفكر و مواضع هایدگر روبه‌رو شویم كه ارتباط با سیاست موجود داشته باشد. اما تفكر هایدگر و چرخش آن چندان ارتباطی با سیاست ندارد. در نامه‌ای در باب اومانیسم در واقع هایدگر بر مواضع سابق خودش پافشاری می‌كند. او می‌خواهد با این اثر به فرانسوی‌ها اعلام كند كه نسبت توتالیتر و نازیسمی كه به فلسفهء من می‌دهند درست نیست، در واقع فلسفهء من ضد اومانیسم نیست و اومانیسم به آن معنا كه شما می‌دانید و می‌گویید هم نیست چون ذات انسان در سوبژكتیویته نیست. هایدگر در تمام تفكرش اصرار دارد كه به تعبیری غایت تفكرش، آزادی انسان است و آزادی انسان «آزادی در» نیست بلكه «آزادی از» است. بنابر این مخالفت شدید هایدگر با دموكراسی و «آزادی در» از آن رو است كه این آزادی به معنای نوعی اسارت انسان است. انسان زمانی آزاد است كه از بند سوبژكتیویته رها بشود و فرا روی ساحتی گشوده‌تر به نام هستی قرار گیرد. بنابراین آزادی در تفكر هایدگر كاملائ سؤال‌برانگیز است و بنده نمی‌توانم در مقام مخالفت و یا رد آن قرار بگیرم. به طور كلی وقتی ما در تفكر هایدگر قرار می‌گیریم، وارد جهانی می‌شویم كه چندان ارتباطی با سیاست ندارد. در كتاب «هستی و زمان» كه در سال 1926 نوشته می‌شود چهار بار كلمهء جنگ به‌كار برده می‌شود. مفسران به خصوص مخالفان مغرض هایدگر سعی كرده‌اند تكرار چهارباره كلمه جنگ را به نحوی به فاشیسم و نازیسم نسبت بدهند اما اگر شما دقت كنید، كلمه كمپ ( Kemp ) در آلمانی را یاسپرس هم زیاد به كار می‌برد. این واژه در آلمانی صرفائ به معنای جنگ نظامی نیست. این واژه به معنای تنازع است. از جمله تنازع بقا و هر جا كه این كلمه را به كار می‌برد با كلمهء هم پیوندی همراه ‌می‌كند و این‌ها را از حالات خاص هستی می‌داند. در حالی‌كه می‌توانیم مواضع سیاسی هایدگر را به شدت محكوم كنیم. وقتی كه وارد فلسفه‌اش می‌شویم، نمی‌توانیم به زور عنف تاویلی فلسفه‌اش را به سیاست ربط بدهیم. چون هایدگر در كتاب «متافیزیك چیست»؟ از نیست‌انگاری سخن می‌گوید. بعضی‌ها معتقدند كه این كتاب متضمن هسته‌های اولیهء فاشیسم در تفكر هایدگر است. چرا كه تفكر وی تفكر رعب و ترس و ترس‌انگاری و تشویش است و نص بیان هایدگر لحنی تاكیدی است. بیان هایدگر لحنی تاكیدی است. بیان این‌گونه و فضای دراماتیكی كه ما در «متافیزیك چیست»؟ می‌بینیم و مسایلی كه در باب نیستی در این كتاب مطرح می‌شود موجب انتقادهای سیاسی شدیدی علیه هایدگر شد و حتی برخی از جمله‌های هایدگر كه مغایر دستور زبان آلمانی بود، اسباب تمسخر و شماتت هایدگر را فراهم كرد. اما ما می‌بینیم كه هایدگر بی‌اعتنا به همهء مخالفت‌ها و موافقت‌ها به راه خودش می‌رود و تنها یك مقصد را دنبال می‌كند. در نهایت آن چیزی كه به تمام تفكر هایدگر سیطره دارد، پرسش از هستی و تفكر در باب هستی است.
- حالا كوره‌های آدم‌سوزی، اردوگاه‌های مرگ، كشتارهای دسته‌جمعی، فجایع جنگی كه همه و همه به فرمان شخص هیتلر انجام داده می‌شد را در یك سویقضیه قرار بدهیم و در سوی دیگر این جملهء هایدگر را قرار دهیم كه در خاطرات یاسپرس آمده و شما هم در مقدمهء هایدگر و سیاست به آن اشاره داشتید كه هایدگر در جواب یاسپرس كه به او گفت، مرد بی‌فرهنگی چون هیتلر چگونه می‌خواهد آلمان را اداره كند، گفت: «فرهنگ و تربیت مهم نیست به دست‌های جذابش نگاه كنید.» به نظر شما شخصیت اجتماعی هایدگر را سوای شخصیت فلسفی‌اش چگونه شخصیتی می‌توانیم، بدانیم؟
. حقیقت این مساله هم برای من یك معماست. به قول میگل دلبستگی كه شما هم به آن اشاره كردید ما وقتی كه بخواهیم هایدگر را بخوانیم باید تفكری توام با درد را بخوانیم و یاد بگیریم و این بسیار تاسف برانگیز و اسف‌بار است. بعضی‌ها آن را حماقت بزرگ هایدگر نامیده‌اند. عده‌ای هم معتقدند كه هایدگر فیلسوف بزرگی است اما در دوره‌ای از زندگی‌اش مرتكب خطایی شد. بعضی‌ها هم او را با هگل مقایسه می‌كنند. چنانچه وقتی ناپلئون بناپارت وارد ینا شد، گفت: «مطلق وارد ینا شد».
بسیاری از متفكران، دیكتاتورها را ستوده‌اند. در تاریخ ما نمونه‌های بسیاری را دیده‌ایم. هایدگر در صریح‌ترین مصاحبه‌اش با نشریهء اشپیگل می‌گوید كه من در آن دوره به عظمت رایش اعتقاد داشتم و معتقد بودم كه اگر بخواهم باحزب نازی همكاری كنم ناچار به سازش هم هستم. در زمانی كه نازی‌ها لهستان و نقاط مختلف اروپا را گرفتند و گروه، گروه كودكان و زنان یهودی و حتی بسیاری از غیریهودیان از جمله كمونیست‌ها را در قطارهای معروف به قطارهای مرگ قرار می‌دادند و روانه كوره‌های آدم‌سوزی می‌كردند، هایدگر ظاهرائ از حزب كناره‌گیری كرده بود و چه بسا در ابتدای قدرت حزب كه هایدگر به عضویت آن درآمده بود این فجایع هنوز وجود نداشت. هایدگر بعد از كناره‌گیری از حزب زندگی خودش را وقف درس‌های نیچه و هولدرلین كرده بود. اما جای تعجب است كه چرا ما یك عكس‌العمل شدید از هایدگر در برابر این فجایع نمی‌بینیم. این‌كه هایدگر محكوم نمی‌كند و سكوت می‌كند به نظر بسیاری از شارحان و مفسران وحشتناك‌تر از همكاری 11 ماهه‌اش در حزب نازی و در مقام ریاست دانشگاه فرایبورگ است. آیا این سكوت به معنای دوام اعتقادش به نازیسم و قبول آن یا كه از سر غرور است. یا همان‌طور كه هانا آرنت می‌گوید: « هایدگر هرگز خود را به هیچ وجه مقصر نمی‌داند. شخصیت اجتماعی هایدگر را نیز در فلسفه‌اش می‌توان خلاصه كرد. هایدگر اهل سیاست نبود و از سیاست هم آگاهی چندانی نداشته است. »

منبع : Http://SirousMonjezii.MihanBlog.Com





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 مهر 1394 10:04 ق.ظ
لینکهای خود را رایگان در بخش آگهی متنی ثبت کنید و دایرکتوری ما را کامل کنید
امکانات سایت هم در اختیار شماست :

تبادل ترافیک با بازدید خودکار
تبادل لینک در بخش آگهی متنی
تبادل بنر در بخش آگهی بنری

همچنین کسب درآمد و پرداخت به کارتهای عضو شتاب سایت ما را کامل ترین سایت تبادل بازدید کرده است

Linkz.ir

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر